close
دانلود آهنگ جدید
سایت ادبی شهید رابع استهبان - مطالب ارسال شده توسط admin
آخرین ارسال های انجمن



ادامه مطلب


برچسب ها : شب شعر , عاشورا , استهبان , شعر , شعر عاشورا ,
بازدید : 1
[ پنجشنبه 31 مرداد 1398 ] [ 10:11 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


مژده‌ اى دل که به ماتاج سرى داد خدا

شب ما سوته دلان را سحرى داد خدا


سجده شکر به جا آر که از رحمت خویش

تیر جانسوز دعا را اثرى داد خدا


شجرطیبه ى گلشن طاها را باز

هم ثمر داده و هم برگ و برى داد خدا


تا که اسلام قوى گردد و الحاد ضعیف

صدف بحر ولارا گهرى داد خدا


اى صبا فاطمه را مژده بده کز ره لطف

صادق آل نبى را پسرى داد خدا


ملک از کنگره ى عرش برین مژده دهد

که به ما ناجى نیکو سیرى داد خدا


بهر آزادى ابناء بشر باردگر

به بشر رهبر فریادگرى داد خدا


تا کندزیرو زبر کاخ ستم را اى دل

مژده ‌ى آیت فتح و ظفرى داد خدا


تا به پرواز در آید به جهان طایر فکر

امشب از شوق و شعف بال و پرى داد خدا


شادمانم من ژولیده که از رحمت خود

به من بى هنر امشب هنرى داد خدا


ژولیده نیشابورى

ادامه مطلب


برچسب ها : میلاد , امام کاظم , داد خدا , سجده شکر , رحمت خویش , تیر جانسوز , شجرطیبه , گلشن طاها , ثمر داد , بحر ولا , مژده بده , نیکو سیر , مژده ای , تاج سری ,
بازدید : 0
[ پنجشنبه 31 مرداد 1398 ] [ 9:57 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


خاكسار ابهري؛ شاعري كه دل در گرو اميرالمؤمنين(ع) داشت.

وي تحصيلات ابتدايي و دبيرستان خود را در شهر ابهر گذراند و پس از تحصيلات چند سالي را در تهران ساكن بود. اين شاعر و نويسنده از همان نوجواني سر پُر شوري داشت وشعر مي‌سرود و شورافكني
مي‌كرد.
خاكسار از خودنمايي و شهرت طلبي به شدت پرهيز مي‌كرد. در سال 1347 وقتي 35ساله بود، كريم نيرومند، مؤلف كتاب «سخنوران و خطاطان زنجان»از وي خواست شرح حال و زندگينامه‌اش را به‌طور مختصر براي او بفرستد تا در كتابش چاپ كند اما خاكسار امتناع كرد و پاسخ داد: «‌اين همه شاعر و نويسنده در اين مملكت است. شرح حال آنها را چاپ كنيد...‌»
بار ديگر 27 سال بعد در سال 1374 در آخرين ماه‌هاي زندگي‌اش، مرحوم آقاجان فخيمي نويسنده كتاب «‌تاريخ ابهر»، كه دوست و هم كلاسيش هم بود، از وي زندگينامه‌اش را براي درج در اين كتاب در خواست كرد كه خاكسار باز هم امتناع كرد. اين موضوع نشان مي‌دهد كه روحيات و خلق و خوي او تا آخرين لحظات زندگي هيچ تغييري نكرده بود.


آثار
از خاكسار ابهري كتاب‌هاي زيادي به زبان‌هاي فارسي و تركي به چاپ رسيده است. نخستين اثر او به نام «شوره‌زار» در سال ۱۳۳۷ چاپ شد. در همين سال بود كه همكاري خود را با روزنامه «توفيق» در عرصه طنز انتقادي آغاز كرد. در سال ۱۳۳۸ « قبول، تجديد، رّد‌» و «‌هي هي‌ها» و در سال ۱۳۳۹ كتاب «زنجير» و بعد از آن تا سال ۱۳۴۶ آثار ديگري از قبيل «فكاهي‌ها‌»، «‌آخرين بازي‌»، «‌مجموعه اشعاري به زبان محلّي‌» و «‌خاك برسرعشق» را به دست چاپ سپرد.
در سال ۱۳۵۲ اثر ديگر خود به نام «ملاظفر» را به چاپ رساند. او همچنين چندين سال در وزارت فرهنگ آن زمان به شغل معلمي اشتغال داشت. وي در سال ۱۳۷۲ مجموعه اشعاري به نام «كهنه خرابات» را چاپ و منتشر كرد. كهنه خرابات آخرين اثر اوست كه در سال 1372 به چاپ رسيد. از جمله اشعار اوست:
آن يار كه نامش به سر آغاز كلام است
مهري است كه در پرده شب بدر تمام است
هر چند كه در حد سخن نيست جمالش
آن قدر توان گفت كه زيبايي تام است
گه جلوه كند در شفق و گه به گل سرخ
گه همچو شرابي است كه لبريز ز جام است
خاكسار با الهام از «‌حيدر بابايه سلام‌» شهريار، منظومه «‌ابهر چايو‌» را با اين مطلع سروده است:
ايلدريملر شيپور لارين چالاندا
ملا داغو گوي عاباسون سالاندا
سيل قوزانوب تخته كورپون آلاندا
ابهر چايو نو بهارون‌وار اولسون
(زنده باد بهاران ابهر، آن زمان‌هايي كه صداي رعد و برق مي‌آيد و كوه «‌ملا‌» عباي سبز بر دوش مي‌كند و سيل خروشان از شدت زيادي از بالاي پل چوبي عبور مي‌كند)

ارادت به مولاي متقيان
مرحوم خاكسار با اين‌كه در ظاهر پيرو هيچ رسم و قاعده مشخصي نبود و سركش و بي‌قرار به نظر مي‌آمد ولي بسيار دلسوخته و جفا كشيده بود و در نهانخانه دل، تعلق خاطري عميق به ائمه اطهار به‌ويژه مولاي متقيان علي(ع) داشت .وی در شعر گل كعبه كه مقصودش علي(ع) است در كهنه خرابات مي‌نويسد:


فلك‌اي دوست به‌بند است چو نخجير ترا

كي تواند كه كشد چرخ به زنجير ترا


تو كه خود مظهر شق القمري در دل شب

مهر روي تو و ماه اختر شبگير تو را


چو نهي پاي به محراب كمان خانه يار

مي‌زند بوسه به سر تيغ چنان تير ترا


تويي آن آينه چهره نماي ملكوت

بشر اين نقش نديدست به تصوير ترا


اشعار طنز
خاكسار اشعار طنز زيادي دارد كه براي نمونه به 2 بيت اشاره مي‌شود:
داداش لاف و گزافي بوشلا سندن قهرمان چيخمز
بوراخ بو سوزلري منقل باشوندان پهلوان چيخمز
چوپان قورت اوستونه چولده، ايتيني كوشگورور، اما
ئوزينه فاش اولوبدور كه كوتوكدن قورت باسان چيخمز
(اي برادر من، اين حرف‌ها را رها كن و لاف قهرماني نزن. چون خودت بهتر از هر كسي مي‌داني كه انسان معتاد نمي‌تواند قهرمان يا پهلوان بشود. اين كارت به مانند كار آن چوپاني است كه سگش را براي شكار گرگ مي‌فرستد، ولي خودش به خوبي آگاه است كه سگ نمي‌تواند به گرگ غلبه كند)
روح پر شور و قلب پر تپش او تاب ناملايمات روزگار را نياورد و در دي سال 1374 كه مصادف با ماه رمضان بود در 62 سالگي با تني نزار و قلبي پر اندوه بر دوش دوستدارانش روانه بهشت كبري ابهر شد تا براي هميشه در آنجا آرام بگيرد.
در قسمتي از قطعه شعري كه سعيد بداغي براي سنگ مزار خاكسار سروده، چنين آمده است:
گرفته چهره باغ سخن غبار اينجا
شكسته لاله انديشه داغدار اينجا
زمانه دفتري ازشرح بي‌قراري را
نوشته بر وجبي خاك، يادگار اينجا
غلام، دوست بود سر بر آستان علي
نخفته است يكي مير تاجدار اينجا
منابع:«تاريخ ابهر»، آقاجان فخيمي
‌ـ «‌شعرا و خطاطان زنجان»
كريم نيرومند

پایگاه خبری شاعر


شهرها سوخته از آتش آهی گاهی
ناله‌ای داده به باد افسر شاهی گاهی

ای بسا قدرت پیکان تهمتن نکند
آن‌چه کرده مژه‌ی چشم سیاهی گاهی

نظری کن سوی رندان که سلاطین جهان
بنوازند فقیران به نگاهی گاهی

گر دمد سبزه‌ی عشق از دل ما نیست عجب
رسته درسینه‌ی بس، سنگ گیاهی گاهی

به امید کرم خواجه‌ی خوبان باشد
گر کند بنده‌ی گمراه گناهی گاهی

شادمان باش که در دیده‌ی ارباب وفا
کوه هم سنگ بود با پرکاهی گاهی

پای رفتن نبود در ره سرمنزل عشق
آن‌که را هست غم کفش و کلاهی گاهی

خاکسارا خبر گمشدگان را تو بگوی
گر نباشد خبر از سالک راهی گاهی


غلامعلی خاکسار ابهری



ادامه مطلب


برچسب ها : غلامعلی , خاکسار , ابهری , آهی گاهی , آهی , گاهی , سوخته , تهمتن , چشم سیاهی , بنوازند , فقیران , سلاطین , ارباب وفا , غم کفش , خاکسارا , گمشدگان , سالک راهی , کلاهی گاهی , پرکاهی ,
بازدید : 1
[ چهارشنبه 30 مرداد 1398 ] [ 9:57 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


صدای کیست چنین دلپذیر می‌آید

کدام چشمه به این گرمسیر می‌آید

صدای کیست که این گونه روشن و گیراست

که بود و کیست که از این مسیر می‌آید

چه گفته است مگر جبرییل با احمد

صدای کاتب و کلک دبیر می‌آید

خبر به روشنی روز در فضا پیچید

خبر دهید:‌کسی دستگیر می‌آید

کسی بزرگ‌تر از آسمان و هر چه در اوست

به دست‌گیری طفل صغیر می‌آید

علی به جای محمد به انتخاب خدا

خبر دهید: بشیری به نذیر می‌آید

کسی به سختی سوهان، به سختی صخره

کسی به نرمی موج حریر می‌آید

کسی که مثل کسی نیست، مثل او تنهاست

کسی شبیه خودش، بی‌نظیر می‌آید

خبر دهید که: دریا به چشمه خواهد ریخت

خبر دهید به یاران: غدیر می‌آید

به سالکان طریق شرافت و شمشیر

خبر دهید که از راه، پیر می‌آید

خبر دهید به یاران:‌دوباره از بیشه

صدای زنده یک شرزه شیر می‌آید

خم غدیر به دوش از کرانه‌ها، مردی

به آبیاری خاک کویر می‌آید

کسی دوباره به پای یتیم می‌سوزد

کسی دوباره سراغ فقیر می‌آید

کسی حماسه‌تر از این حماسه‌های سبک

کسی که مرگ به چشمش حقیر می‌آید

غدیر آمد و من خواب دیده‌ام دیشب

کسی سراغ من گوشه گیر می‌آید

کسی به کلبه شاعر، به کلبه درویش

به دیده بوسی عید غدیر می‌آید

شبیه چشمه کسی جاری و تپنده، کسی

شبیه آینه روشن ضمیر می‌آید

علی همیشه بزرگ است در تمام فصول

امیر عشق همیشه امیر می‌آید

به سربلندی او هر که معترف نشود

به هر کجا که رود سر به زیر می‌آید

شبیه آیه قرآن نمی‌توان آورد

کجا شبیه به این مرد، گیر می‌آید

مگر ندیده‌ای آن اتفاق روشن را

به این محله خبرها چه دیر می‌آید

بیا که منکر مولا اگر چه آزاد است

به عرصه گاه قیامت اسیر می‌آید

بیا که منکر مولا اگر چه پخته، ولی

هنوز از دهنش بوی شیر می‌آید

علی همیشه بزرگ است در تمام فصول

امیر عشق همیشه امیر می‌آید…

مرتضی امیری اسفندقه



ادامه مطلب


برچسب ها : خم غدیر ,
بازدید : 1
[ سه شنبه 29 مرداد 1398 ] [ 9:42 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


آن روزهایِ شعله ور یادم نرفته
دستان تبدارِ پدر یادم نرفته

دریا همان نزدیکی اما تشنه بودیم
بیتابی و چشمانِ تر یادم نرفته

شش ماهه را تیر سه شعبه بُرد با خود
داغِ عجیب ِ این خبر یادم نرفته

گهواره را بردند بعدِ گوشواره
هول و وَلایِ دور و بر یادم نرفته

افتاد خیمه دستِ یک عدّه حرامی
آن لحظهٔ پر دردسر یادم نرفته

بعد از جسارت ها اسارت ها کشیدیم
یک تکه نانِ مختصر یادم نرفته

یکریز در آغوش عمه بغض کردیم
زخم زبانِ رهگذر یادم نرفته

یک گوشه خوابید و صدایش درنیامد
اشک رقیه(س) تا سحر یادم نرفته

دیدم به عینه روضه ها را پیشِ چشمم
لحظاتِ تلخِ آن سفر یادم نرفته!


 مرضیه عاطفی



ادامه مطلب


برچسب ها : شهادت , امام محمد , محمد باقر , روزهای , شعله ور , دستان , تبدار , تبدار پدر , یادم نرفته , بیتابی , شش ماهه , داغ عجیب , گهواره , گوشواره , حرامی , دردسر , اشک رقیه , روضه ها , لحظات تلخ ,
بازدید : 5
[ جمعه 18 مرداد 1398 ] [ 10:17 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


سرتاسر مدینه پر از شوق و شور بود

لبریز از طراوت و غرقِ سرور بود


از آسمان شهر پیمبر در آن پگاه

صد آسمان، ملائکه گرم عبور بود


وقت نزولِ سوره‌ یاسین و هل أتی،

هنگامه‌ ی تجلی آیات نور بود


بال فرشته فرش قدمهای آفتاب

روبند ماهتاب ز گیسوی حور بود


عطر بهشت از نفس باغ می چکید

تا اوج عرش زمزمه های حضور بود


عالم ز عطر یاس مدینه معطر است

پیوند آسمانی زهرا و حیدر است


می خواستند تا که بمانند یار هم

همدل ترین و همنفس روزگار هم


بی زرق و برق، ساده‌ ی ساده شروع شد

پیوند آسمانی شان در کنار هم


سرمایه های اصلی شان مهر و عاطفه

بی اعتنا به ثروت و دار و ندار هم


بر اعتماد شانه‌ ی هم تکیه داشتند

سنگ صبور یکدگر و رازدار هم


بودند هر پگاه دل انگیزتر ز عشق

گرم طلوع روشنِ خورشیدوار هم


چشم بد از جمال دو خورشید دور باد

چشم حسودِ بد دل و بدخواه کور باد


هم، ماورای حد تصور کمالشان

هم، ماسوای ذهن و تخیل جلالشان


آنجا که سوخت بال و پر آسمانیان

بام نخستِ پر زدن و اوج بالشان


باید که درس زندگی آموخت تا ابد

از بوریای کهنه و ظرف سفالشان


در جام کوزه روشنی خمّ سلسبیل

کوثر شراب خانگی لایزالشان


کِی می توان به واسطه‌ ی این مثالها

پرواز کرد تا افق بی مثالشان


آئینه‌ ی ظهور صفات خدا شدند

یاسین و نور شدند، هل أتی شدند


بر شانه های عرش خدا خانه داشتند

نه، نه، که عرش را به روی شانه داشتند


این ساکنان عرش خدا از همان ازل

چشمی به چند روزه‌ ی دنیا نداشتند


هر چند داشت سفره شان نان خشکِ جو

اما همیشه خویِ کریمانه داشتند


سرشار از عشق و عاطفه و نور ِمعرفت

همواره لحظه های صمیمانه داشتند


گل داده بود باغِ بهشت امیدشان

یعنی چهار غنچه‌ ریحانه داشتند


ما جرعه نوش چشمه‌ ی جاریّ کوثریم

دلداده ایم، شیعه‌ی زهرا و حیدریم


یوسف رحیمی



ادامه مطلب


برچسب ها : ازدواج علی , فاطمه , سلام الله , سرتا سر , لبریز , طراوت , شهر پیمبر , آسمان شهر , صد آسمان , گرم عبور , غرق سرور , وقت نزول , یاسین , هل اتی , تجلی آیات , آیات نور , بال فرشته , گیسوی , حور بود , اوج عرش ,
بازدید : 12
[ جمعه 11 مرداد 1398 ] [ 23:35 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


آسمان گریه کرد از برایت

سیدی یا جواد الائمه

کاظمین گشته کرببلایت
سیدی یا جواد الائمه

ای گل نورس باغ زهرا
زد غمت خیمه در دشت دلها
رفته در سوگ تو عرش اعلا
خونجگر گشتی از جور اعدا
ای شه ملک جان ، جان فدایت
سیدی یا جواد الائمه

ای که حاتم گدای در تو
زهر کین برده جان از بر تو
غم زده سایه بان بر سر تو
قاتل تو شده همسر تو
ای به قربان جود و سخایت
سیدی یا جواد الائمه

تو گل سرخ باغ رضائی
مظهر عشق و نور ولائی
حجت حق امام هدائی
شیعیان را همه مقتدائی
من غلام مدیحت سرایت
سیدی یا جواد الائمه

ای که مرآت ذات خدائی
زاده ی عترت مصطفائی
جلوه ی غیرت مرتضائی
وارث غربت مجتبائی
فاطمه نوحه گر در عزایت
سیدی یا جواد الائمه

مکمن دشمنت خانه ی تو
غم زده تکیه بر شانه ی تو
قلب ما گشته غمخانه ی تو
شمعی و شیعه پروانه ی تو
دیده مشتاق صحن و سرایت
سیدی یا جواد الائمه

ای غریبی که همتا ند…

&


یــا جــوادالائـمـه ادرکنـی
عشـق تو دل ربوده از دستم
من زِ جامِ مَیِ تــو سرمستم
حق به مِهر تـو کرده پابستم
من غلام تـو بـوده و هستـم
یــا جــوادالائـمـه ادرکنـی

ای دل و جان فـدای تو مولا
ای کـه عالـم گدای تـو مولا
مرغ دل در هـوای تـو مـولا
می نهد سر بـه پای تو مـولا
یــا جــوادالائـمـه ادرکنـی
جلـوه ی ذات کبـریـائی تــو
نهمـین حـجـت خـدائی تـو
بـا ستمـدیـده آشـنـائی تـو
نخـلِ نـو رستـۀ رضـائی تـو
یــا جــوادالائـمـه ادرکنـی

میر و سـالار و سـروری ما را
یـادگــار پیـمـبــری مـا را
نـور محـراب و منبـری ما را
شـافـع روز مَـحشـری مـا را
یــا جــوادالائـمـه ادرکنـی

دست کـوتـاه من بـه دامانت
جان من ! جان من بـه قربانت
چشم من سوی لطف و احسـانت
مـرغ طَبـعَـم شـده غزلخوانت
یــا جــوادالائـمـه ادرکنـی
آتش عشـق توست در دل مـا
حق سرشته بنـام تـو گِـل مـا
نـام تـو روشنـای محـفـل مـا
بر سـرِ کـوی توست منزل مـا
یــا جــوادالائـمـه ادرکنـی

نـور سیـمـای مصـطـفی داری
بـوی گـلــزار مرتـضــی داری
روی سر تاج « هَل اَتی » داری
ای کـه دستی گِره گُشـا داری
یــا جــوادالائـمـه ادرکنـی

گر عنایت به ما کنی چـه شود
دردِ مـا را دَوا کنی چــه شـود
حـاجت مـا رَوا کنی چـه شـود
زائـر کـربـلا کنـی چــه شـود
یــا جــوادالائـمـه ادرکنـی

ای  فـدای بـزرگـی و کَـرَمَـت
مرغ دل سـر نهـاده بـر قَدَمت
کـاش بـودم کـبـوتـر حَـرَمَت
تـا نشیـنم بـه سـایـۀ عَلَمَـت
یــا جــوادالائـمـه ادرکنـی

دلبـری کـرده طَلعَـت مـاهت
جـان بـه قربان عمر کوتاهت
چـون گـدا آمـدم سـرِ راهت
سر نهادم به خـاک درگـاهت
یــا جــوادالائـمـه ادرکنـی


علی اکبر شجعان ـ استهبان

سایر اشعار



ادامه مطلب


برچسب ها : شهادت , امام جواد , یاجواد , جوادالأئمه , ادرکنی ,
بازدید : 10
[ جمعه 11 مرداد 1398 ] [ 9:46 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


یکایک سر شکست آن روز اما عهد و پیمان نه

غم دین بود در اندیشه ی مردم، غم نان نه


شبی ظلمانی و تاریک حاکم بود بر تهران

به لطف حضرت خورشید اما بر خراسان نه


کبوترهای گوهرشاد بودیم و صدای تیر

پریشان کرد جمع یکدل ما را ، پشیمان نه


سراسر، صحن از فوج کبوترها چنان پر شد

که چندین بار خالی شد خشاب آن روز و میدان نه


یکی فریاد می زد شرمتان باد آی دژخیمان!

به سمت ما بیاندازید تیر، اما به ایوان نه


یکی فریاد سر می داد بر پیکر سری دارم

که آن را می سپارم دست تیغ و بر گریبان نه


برای او که کشتن را صلاح خویش می داند

تفاوت می کند آیا جوان یا پیر؟ چندان نه


دیانت بر سیاست چیره شد، آری جهان فهمید

رضاجان است شاه مردم ایران، رضاخان نه!


کلاه پهلوی هم کم کم افتاد از سر مردم

نرفت اما سر آن ها کلاه زورگویان، نه!


گذشت آن روزها، امروز اما بر همان عهدیم

نخواهد شد ولی اینبار جمع ما پریشان، نه!


به جمهوری اسلامی ایران گفته ایم «آری»

به هرچه غیر جمهوری اسلامی ایران: «نه»


کجا دیدی که یک مظلوم تا این حد قوی باشد

اگرچه قدرت ما می شود تحریم، کتمان نه


دفاع از حرم یعنی قرار جنگ اگر باشد
زمین کارزار ما تلاویو است، تهران نه!

شاعر:

محمدحسین ملکیان



ادامه مطلب


بازدید : 21
[ شنبه 22 تير 1398 ] [ 23:5 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()

 

اذن دخول... آمده ام عقده وا کنم

اینجا کنار مرقدتان یک دعا کنم


امشب دلم حوالی گنبد ... کنار صحن

هی پرسه می زند... که شما را صدا کنم


با دست خالی و دل پر غصه آمدم

تا یک غزل برای شما دست و پا کنم


من زنده ام به این دو سه بیتی که گه گدار

تقدیم شاه تشنه کرببلا کنم


دستم به دست پنجره فولاد و در دلم

هیات به پاست تا که رضا ..یا رضا کنم


من بی خیال عشق شما ...نه نمی شود

هیهات خاکبوسی تان را رها کنم


آقا نمی شود که بمانم کنارتان..؟

جارو کش حرم بشوم ...تا... صفا کنم


عکس ضریح حلقه زده گرد چشمهام

میبارد از دوچشم ترم ... تا دعا کنم


امضا کن این دوبیتی صدپاره را کریم

رخصت بده به پای تو جان را فدا کنم 


"دردم نهفته به ز طبیبان مدعی"

این غم... دوا به رئفت موسی الرضا کنم

 

نعیمه امامی



ادامه مطلب


برچسب ها : یا ضامن , ضامن آهو , دردم نهفته , طبیبان مدعی , این غم , دوا , رئفت موسی , موسی الرضا , عکس ضریح , حلقه زده , گرد چشمهام , هیهات , خاکبوسی , رها کنم ,
بازدید : 20
[ شنبه 22 تير 1398 ] [ 10:4 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


نام تو مي برم كه گل افشاني ام كني
ياد تو مي كنم كه فرا خواني ام كني

سامان بگيرم از نفس ذره پرورت
گر يك نظر به بي سر و ساماني ام كني

آلاله در كوير دلم سبز مي شود
وقتي نظر به ديدۀ باراني ام كني

با صد اميد بر در مهمانسراي تو
بنشسته ام به شوق كه مهماني ام كني

شرمنده ام كه نور خداوندگار نيست
هرچه نظر به پينۀ پيشاني ام كني

آشفته حال آمده ام تا ز مرحمت
با يك نگاه دفع پريشاني ام كني

كرببلاست حاجت ديرينه ی دلم
كي مي شود زيارتش ارزاني ام كني

گيرم زتو شفاعت محشر به اشك و آه
در اولين سفر كه خراساني ام كني


علي اكبرشجعان

استهبان

سایر اشعار



ادامه مطلب


برچسب ها : گل افشانی , یاد تو , ذره پرورت , سامان بگیرم , آلاله , کویر دلم , دیدۀ بارانی , بنشسته ام , شرمنده ام , پینۀ پیشانی , صد امید , آشفته حال , آمده ام , دفع پریشانی , یک نگاه , حاجت دیرینه , شفاعت محشر , خراسانی ام , ام کنی ,
بازدید : 14
[ شنبه 22 تير 1398 ] [ 8:4 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


21 تیر 1314 قیام مردم مشهد در اعتراض به سیاستهای ضداسلامی رضاخان در صحن مسجد گوهرشاد سرکوب شد. این قیام زمانی شکل گرفت که رضاخان دین ستیزی را به اوج خود رسانده و درصدد بود تا سنتهای مذهبی وقوانین اسلامی رامحو و نابود کند و فرهنگ غربی را به جای آن بنشاند.

رضاخان در پیگیری این سیاست دستور داده بود تا حجاب از سر زنان مسلمان برگیرند، مردان کلاه غربی به سر کنند، روحانیون لباس روحانیت را از تن بیرون کنند و...

در واکنش به این سیاست، روحانیون و مردم مسلمان در هر نقطه ای به مخالفت برخاستند ولی در این ماجرا مشهد پیشقدم شد و قیام شکوهمندی در دل تاریخ به ثبت رسید.

علما و روحانیون مشهد طی جلساتی پنهانی تصمیم گرفتند با این حرکت رضاخان مقابله کنند و او را از این کار بازدارند. در یکی از این جلسات پیشنهاد شد آیت الله حاج آقا حسین قمی به تهران برود و در مرحله اول با رضاخان مذاکره نماید تا شاید بتواند او را از اجرای تصمیماتش باز دارد.

وقتی آیت الله قمی به تهران آمد، بلافاصله از سوی حکومت دستگیر و ممنوع الملاقات شد. سایر روحانیون نیز در مساجد و مجالس، به آگاه کردن مردم پرداختند. مسجد گوهرشاد از جمله مکانهای تجمع مردم بود. اجتماعات مردم در این مسجد هر روز بیشتر میشد و شهر حالت عادی خود را از دست میداد و سخنرانان نیز به ایراد بیانات آتشین میپرداختند.

همزمان با بازداشت حاج آقا حسین قمی، در مشهد نیز به دستور حکومت، روحانیونی همچون شیخ غلامرضا طبسی و شیخ نیشابوری دستگیر شدند. صبح روز جمعه 20 تیر 1314 نظامیان مستقر در مشهد برای متفرق ساختن مردم وارد عمل شدند و به روی آنان آتش گشودند و تعداد زیادی را کشتند و زخمی کردند، ولی مردم مقاومت کرده و سربازان نیز بنا به دستوری که به آنها رسیده، مراجعت کردند. به دنبال این حادثه مردم اطراف مشهد با بیل و داس و... به سوی مسجد حرکت کردند.

فردای آن روز جمعیت زیادتری در مسجد گوهرشاد تجمع کردند وعلیه اقدامات دولت اعتراض نمودند. سران نظامی و انتظامی مشهد این بار بنا به دستور رضاخان با تجهیزات کامل و افراد فراوان در نقاط حساس مستقر شدند و تفنگها، سلاحهای خودکار و حتی توپها را به منظور سرکوب مردم به میدان آوردند. در حوالی ظهر مأمورین نظامی و انتظامی از هر سو به مردم هجوم آورده و در داخل مسجد به کشتار آنان پرداختند. در این واقعه تعداد بسیاری شهید، مجروح و بازداشت شدند.

کشتار مردم در این مسجد به اندازهای بود که به نقل از شاهدان عینی چند کامیون جنازه از صحنه کشتار خارج کردند. یک روز پس از این فاجعه عملیات دستگیری علما و روحانیون آغاز شد و تعداد کثیری از آنان بازداشت و روانه زندان شدند.

قیام مسجد گوهرشاد برای همیشه در دفتر اقدامات سلسله پهلوی ثبت شد. گفتنی است این قیام یک سال پس از بازگشت رضاخان از سفر به ترکیه و در پی مشاهده بی بند و باری و بی حجابی زنان ترکیه توسط وی، به وقوع پیوست.



شعری از علی داودی که روزگار خفقان آن زمان را، اینچنین ترسیم کرده است:


صدایی زیر آوار زمان مانده‌ست در سرها

صدا انگار می آید از این دیوارها درها


صدا از کاشی و آجر صدا از درد غُربت پُر

صدا باری، صدایی هست می دانند خنجرها


صدا بُغضی ست زندانی به غوغای رضاخانی

کلاه نوکری تاجی ست می ‌بافند افسرها


چراغ مرده مشروطه چی ها جز سیاهی چیست؟

طلوع صبح کاذب بود آن صبحی که باورها


چنین گفتند آمد نوبهاری فصل گُل کردن

بهار آمد و لیکن گل نزد افسوس بر سرها


چه خوابی دید آیا چشم مست شهریار آن روز

که خون شهرزادان را چنان خوردند ساغرها


چه خوابی دید وقتی در حریم امن سلطانی

به خون افتاده آهوها شده پرپر کبوترها


مگر بهلول مردی خشم بر دیوانگان گیرد

خروش نور باری نور می آید ز منبرها


هلا ای پادشاه لخت! ما را رخت و بخت این نیست

چرا باید که از سر، باز می افتاد معجرها


اگرچه موجها کوبان صدفها در کف طوفان

ولی شادند در دریا که نشکستند گوهرها


اگر چون گنج در ویرانه پوسیدند دلبرها

خدا را شکر عریانی نپوشیدند پیکرها


هنوز از قصه گیسو خیال عالمی در بند

هنوز از چادر خود پرچمی دارند مادرها


صدایی زیر آوار زمان زنده ست و می خواند

که شرح این حکایت باز می ماند به دفترها




ادامه مطلب


بازدید : 22
[ جمعه 21 تير 1398 ] [ 2:5 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


❤️❤️خراسان/ در روزهای گذشته نامه‌ای با عنوان «نامه‌ای عاشقانه از دختری در عهد قاجار» در فضای مجازی دست به دست می شود. حتی برخی محل نگهداری این نامه را در کتابخانه وزیری شهر یزد اعلام کردند در حالی که آن نامه با مطلع«تصدقت گردم، دردت به جانم، من که مُردم و زنده شدم تا کاغذتان برسد» بخشی از کتاب «پری‌دخت،مراسلات پاریس- طهران» به قلم حامد عسکری شاعر و ترانه‌سرای کشورمان است که این بار دست به نثر برده و این کتاب را در قالب ۴۰ نامه به زبان و نثر قاجار در دل یک روایت عاشقانه نوشته است. 👇👇👇👇قشنگه👇👇👇👇

بسم المعطّرٌ الحبیب

تصدقت گردم،
دردت به جانم،
من که مُردم وُ زنده شدم تا کاغذتان برسد، این فراقِ لا کردار هم مصیبتی شده، زن جماعت را کارِ خانه وُ طبخ وُ رُفت و روب وُ وردار و بگذار نکُشد ، همین ، بی‌همدمی و فراق می‌کُشد.

مرقوم فرموده بودید به حبس گرفتار بودید ، در دلمان انار پاره شد.

پری‌دُخت تو را بمیرد که
مَردش اسیر امنیّه‌ چی‌ها بوده و او بی‌خبر، در اتاق شانهٔ نقره به زلف می‌کشیده..!!!

حیّ لایموت به سر شاهد است که حال و احوال دل ما هم کم از غرفهٔ حبس شما نبوده است.

اوضاع مملکت خوب نیست ؛

کوچه به کوچه مشروطه‌ چی ها چنان نارنج‌ هایی چروک و از شاخه جدا بر اشجار و الوار در شهر آویزانند وُ جواب آزادی خواهی ، داغ و درفش است وُ تبعید و چوب و فلک..!!!

دلمان این روزها به همین شیشهٔ عطری خوش است که از فرنگ مرسول داشته‌ایدُ شب به شب بر گیس می‌مالیم...!!!
سَیّد محمود جان،
مادیان یاغی و طغیان‌گری شده‌ام که نه شلاق و توپ و تشر آقاجانمان راممان می‌کند و نه قند و نوازش بیگم باجی .

عرق همه را درآورده‌ام و رکاب نمی‌دهم ، بماند که عر خودم هم درآمده.

می‌دانید سَیّدجان ،

زن جماعت بلوغاتی که شد، دلش باید به یک‌ جا قُرص
باشد، صاحب داشته باشد،

دلِ بی‌صاحاب ، زود نخ‌کش می‌شود،
چروک می‌شود،
بوی نا می‌گیرد،
بید می‌زند.

دلْ ابریشم است.
نه دست و دلم به دارچین‌نویسی روی حلوا و شُله‌زرد می‌رود،
نه شوق وَسمه وُ سرخاب وُ سفیدآب داریم.

دیروزِ روز بیگم باجی،
ابروهایمان را گفت :
پاچهٔ بُز.

حق هم دارد، وقتی که آنکه باید باشد و نیست ، چه فرق دارد،
پاچهٔ بُز بالای چشم‌مان باشد یا دُم موش و قیطانِ زر.
به قول آقاجانمان؛
دیده را فایده آن است که دلبر بیند.
شما که نیستید وُ خمرهٔ سکنجبین قزوینی که باب میلتان بود بماند ، در زیر زمین مطبخ و زهر ماری نشود کار خداست.

چلّه‌ها بر او گذشته،
بر دل ما نیز.

عمرم روی عمرتان آقا سَیّد،

به جدّتان که قصد جسارت و غُر زدن ندارم

ولی به واللّه بس است،

به گمانم آنقدری که در فالکوتهٔ طب پاریس طبابت آموخته‌اید که به

علاج بیماری فراق حاذق شده باشید، بس کنید،

به یزد مراجعت فرماییدُ
 به داد دل ما برسید،

تیمارش کنیدُ بعد دوباره برگردید.

دلخوشکُنکِ ما همین
مراسلات بود که مدّتی تأخیر افتاد وُ شیشهٔ عطری که رو به اتمام است.

زن را که می‌گویند ناقص‌العقل است،

درست هم هست؛
عقل داشتیم
که پیرهن‌تان را روی بالش
نمی‌کشیدیم وُ گره از زلف وا
کنیم وُ بر آن بخُسبیم.

شما که مَردید،
شما که عقل‌تان اَتّم وُ
اَکمل است،

شما که فرنگ دیده‌اید وُ درس طبابت خوانده‌اید،
مرسوله مرقوم دارید و بفرمایید این ضعیفهٔ ناقص‌العقل چه کند...؟؟؟

 تصدّقت پری‌ دُخت

بوسه به پیوست است.



ادامه مطلب


بازدید : 36
[ سه شنبه 18 تير 1398 ] [ 19:55 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


«آن يار کزو خانه‌ي ما جاي پَري بود
سر تا قدمش چون پري از عيب بري بود»
انگار در اعماق نگاهش خبري بود
در شهر خودش بود و دلش در سفري بود

مي‌رفت دلت كوي به كو، خانه به خانه
«جمعي به تو مشغول و تو فارغ ز ميانه»
 
انگار کسي رو به خراسان به نماز است
با چادر سبزي که پر از عطر حجاز است
«اَلمِنَّتُ لِلَّـه که درِ ميکده باز است»
مستي ـ به خدا ـ پيش دو چشم تو مجاز است

من مست‌ترين حوض تواَم حضرت مهتاب!
از اين همه اشك است اگر شور شد اين آب
 
در سفره‌ي مهمان تو جز نور خدا نيست
هر لقمه مگر با نمک نام رضا نيست
از شوق تو در صحن و خيابان تو جا نيست
کس نيست که در دامن مهر تو رها نيست

حق دارد اگر يوسف ما هم به تو نازد
يك مسجد و ميخانه كنار تو بسازد

آنقدر قشنگی كه دل قافله‌ها را …
آنقدر كريمي كه همه فاصله‌ها را …
آنقدر عزيزي كه تمام گله‌ها را …
ـ از قافيه بگذرـ بگشا اين گره‌ها را
نزديك ترين سنگ صبور دل مايي
هم دامن زهرايي و هم دست رضايي


قاسم صرافان



ادامه مطلب


برچسب ها : میلاد کریمه , اهل بیت , آن یار , جای پری , پری بود , چون پری , عیب بری , اعماق نگاهش , خبری بود , نماز است , چادر سبزی , عطر حجاز , اَلمِنَّتُ لِلَّـه , در میکده , مجاز است , مست ترین , حضرت مهتاب , نام رضا , حق دارد ,
بازدید : 34
[ سه شنبه 18 تير 1398 ] [ 2:8 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


خاک این شهر به چشمان تو عادت دارد
خوش بحال نفس قم که لیاقت دارد


چون تو یک روز از این کوچه گذشتی

 زندگی در دل این شهر سعادت دارد


گنبدت پر شده از کفتر و تنها دل من
چون کلاغی ست که رویای زیارت دارد


کوچک است آه ولی حوض تو با دریا و ...

گنبدت با خود خورشید رقابت دارد…


حرمت مثل نگيني است ولي در دل خاک

 زير خاکي همه جا اين همه قيمت دارد


حرمت مثل نگینی ست در انگشتر شهر

که در اطراف خودش فاضل و بهجت دارد


حرم حضرت معصومه و درهای بهشت

جمکران ، این همه این شهر علامت دارد


.....وکجا بهتر از این شهر برایت دیگر

مومن آن است که یک ذره لیاقت دارد.....



مهدی رحیمی



ادامه مطلب


برچسب ها : میلاد , حضرت معصومه , خاک شهر , چشمان تو , عادت دارد , خوش بحال , نفس قم , لیاقت دارد , این شهر , سعادت دارد , دل من , زیارت دار , رقابت دارد , قیمت دارد , انگشتر شهر , بهجت دارد , علامت دارد , یک ذره , زیر خاکی , اطراف خودش ,
بازدید : 14
[ دوشنبه 17 تير 1398 ] [ 18:57 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


( ای رایحۀ قرآن یا حضرت معصومه )

بر خوان توام مهمان یا حضرت معصومه

تو آینۀ لطف صدیقۀ کبرائی
چون حضرت زهرا در دینداری و تقوائی
تو شافعۀ محشر تو مونس دلهائی
امید همه شیعه در عرصۀ فردائی
بر ما بنما احسان یا حضرت معصومه


ای حضرت کاظم را دردانه ترین دختر
ای حجت ثامن را فرزانه ترین خواهر
الطاف تو بگرفته دلها همه را در بر
از تربت تو آید بوی حرم مادر
ای باغ گل ایمان یا حضرت معصومه


تو خواهر مظلوم سلطان خراسانی
درد همه ی مارا نا گفته تو میدانی
خط همه ی ما را ننوشته تو می خوانی
سوی تو نظر دارم با دیدۀ بارانی
کن شامل ما احسان یا حضرت معصومه


با پای دل از اینجا تا کوی تو می آیم
تا عقدۀ دل بی بی در پیش تو بگشایم
مهر تو شده جاری در تک تک اعضایم
تا در حرمت گویم شرح همه غمهایم
ای درد مرا درمان یا حضرت معصومه


من عشق تو را هر دم تا در سر خود دارم
پروانه صفت شوقت را در پر خود دارم
در پیکر خود خون همسنگر خود دارم
پیمان وفاداری با رهبر خود دارم
مُهر تو بر این پیمان یا حضرت معصومه


من شیعه ام اما در عصیان و خطا کاری
تو نور خداوندی از عیب بشر عاری
از شیعه خود بانو کن دفع گرفتاری
با روح تو می بندم پیمان وفاداری
ای یاور و پشتیبان یا حضرت معصومه



بی بی تو دعا کن تا مهدی ز سفر آید
بر شام سیاه ما خورشید سحر آید
اسلام و تشیع را هنگام ظفر آید
از مقدم او پایان هر فتنه و شر آید
غم را بدهد پایان یا حضرت معصومه

علی اکبر شجعان

سایر اشعار



ادامه مطلب


برچسب ها : رایحۀ قرآن , حضرت معصومه , آینۀ لطف , صدیقۀ کبرا , حضرت زهرا , شافعۀ محشر , مونس دلها , حضرت کاظم , حجت ثامن , فزانه ترین , گل ایمان , خواهر مظلوم , عقدۀ دل , پروانه صفت , پیکر خود , دفع گرفتاری , پیمان وفا , وفا داری , خورشید سحر , هنگام ظفر ,
بازدید : 33
[ چهارشنبه 12 تير 1398 ] [ 2:46 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


در سالروز هدف تروریستی قرار دادن هواپیمای مسافربری جمهوری اسلامی ایران توسط آمریکای جنایتکار


چگونه رهایت کنم

مگر تو رها کردی دست عروسکت را

وقتی به میهمانی عروس‌های دریایی می‌رفت

 

آنقدر کودکی

که هنوز هم فکر می‌کنی

سقوط هواپیما

به خاطر دعوای تو

با برادر کوچکت

بر سر نشستن کنار پنجره هواپیماست

 

چه کسی می تواند تو را به دنیای ما برگرداند

جز من که شاعرم

 می‌توانم

تو را از پله‌های برقی فرودگاه برگردانم

 

می‌توانم

هواپیما را به فرودگاه برگردانم

می‌توانم

موشک را به ناو

 

و ناو را به امریکا  برگردانم

می‌توانم

دود را به چپق سرخپوستان برگردانم

 

من حتی می‌توانم

فلسطینی‌ها را به خانه‌هاشان برگردانم

و

 

یهودی‌ها را هم به خانه‌هاشان برگردانم

من خدا نیستم عزیزم

اما  شاعرم

و خدا شهیدان را به شاعران سپرده است

می‌توانم بر مرگ تو مرثیه‌ای بسرایم

 

می‌توانم

نامت را به روزنامه‌ها

و پرونده‌ات را به میز کار سیاست‌مداران برگردانم

می‌توانم کودکی‌ات را در بازی گوشی دلفین‌ها جستجو کنم

و داغت را در خودکشی نهنگ‌ها

چرا که

مرگ تو باشکوه‌ترین بود

مرگی در آتش

مرگی در اوج

و تشییعی بر موج

 

چگونه رهایت کنم

مگر تو رها کردی دست عروسکت را

وقتی به میهمانی عروسهای دریایی می‌رفت


شاعر: محمدحسین نعمتی



ادامه مطلب


برچسب ها : سالروز , هدف , تروریستی , قرار دادن , هواپیما , مسافربری , جمهوری اسلامی , توسط آمریکا , جنایتکار , رهایت کنم , عروسکت , رها کردی , میهمانی , عروس های , دریایی , آنقدر , کودکی , سقوط , شاعرم ,
بازدید : 19
[ سه شنبه 11 تير 1398 ] [ 2:53 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


ای دو صد یوسف صدّیق به صدق تو گواه
ای علوم همه با کوه کمالت پر کاه

دو جهان زنده ی چشم تو به یک نیم نگاه

تا زمان هست تو از گردش چرخی آگاه

شهریاران سر کوی تو گدای سر راه

شیخ والای ائمّه ولی امر الّه

صدق تابنده چراغی بود از مکتب تو

علم تا علم شود بوسه زند بر لب تو

عرشیان دسته ای از خاک نشینان تواند

فرشیان از همه سو دست به دامان تواند

علم ها گوهری از لعل دُر افشان تواند

حلم ها ذکر خوشی بر لب خندان تواند

بحرها تشنه ی یک قطره ی باران تواند

سرو قدّان جهان سر به گریبان تواند

علم از روز ازل سائل دیرینه ی تو است

آنچه در سینه خلق است در آیینه ی تو است

لاله ای نیست که از دامن بستان تو نیست

طایری نیست که در باغ ثنا خوان تو نیست

آیه ای نیست که محتاج به برهان تو نیست

گوهری نیست که از بحر خروشان تو نیست

ذرّه ای نیست که از مهر درخشان تو نیست

پدر شیمی جز جابر حیّان تو نیست

علم تو مشعل و خلق و دو جهان انجمنی

آیة الکرسی از کرسی درست سخنی

سرّ سروّ علن از تو است امام صادق

فیض هر انجمنی از تو است امام صادق

حسن خلق حسن از تو است امام صادق

سبزی این چمن از تو است امام صادق

سیر چرخ کهن از تو است امام صادق

همگان را سخن از تو است امام صادق

تا که این چار ام و هفت اب و نه طاق است

مؤمن طاق تو در عالم هستی طاق است

دهر دانشگه و استاد سخن دانش تو

کلّ قرآن سخن داور و برهانش تو

حق به دور تو کند گردش و میزانش تو

مؤمن پاک بود پایه ی ایمانش تو

درد جان نیز طبیبش تو درمانش تو

علم نور است ولی مشعل تابانش تو

تا زمان است و به هر مرحله می تازد علم

از تو می گوید و دائم بتو می نازد علم

پشرو تر بسی از دور زمان مکتب تو است

ثمر خون حسین ابن علی بر لب تو است

راه حق مذهب تو مذهب تو مذهب تو است

آسمان شیفته ی زمزمه های شب تو است

نفس سوختگان شعله ی تاب و تب تو است

نور قرآن ز درخشنده گی کوکب تو است

اهل توحید که این قدر مجلّل دارند

هر چه دارند ز توحید مفضّل دارند

باغبانی و بود ملک جهان گلزارت

گرم تا دامنه ی حشر بود بازارت

گوهر وحی فرو ریخته از گفتارت

بوسه ی علم بود بر لب گوهر بارت

دیدن روی خداوند بود دیدارت

ای طبیبانِ همه خلقِ جهان بیمارت

ای خوش آن یار که تو یار و طبیبش باشی

خوشتر آن درد که تنها تو طبیبش باشی

ای که خوانده است خداوند به قرآن نورت

نوری و سینه خوبان دو عالم طورت

ملک جان خانه ی دلها همگان معمورت

انس و جنّ و ملک و حور و پری مأمورت

چه جفاها که رسید از ستم منصورت

کرد از خانه و از شهر پیمبر دورت

بود آگاه عدو از محن جانکاهت

برد با فرق برهنه سوی قربانگاهت

کثرت سنّ تو و این همه آزار ای وای

آفتاب حق و بیداد شب تار ای وای

برق شمشیر و رخ حجّت دادار ای وای

دوست در سلسه ی دشمن غدّار ای وای

خانه ی حجّت حقّ و شرر نار ای وای

صدمۀ خار ستم بر گل بی خار ای وای

پاسخ آنهمه خوبی شرر آذر بود

بیت آتش زده ارثیّه ای از مادر بود

آخر از زهر جفا رفت وجودت در تاب

جگر خونجگر پاره ی زهرا شد آب

ریخت از دیده ی یاران به عزای تو گلاب

جگر موسی جعفر شد از این داغ کباب

بعد از آن غریب و مظلومیت و رنج و عذاب

بوتراب دگری باز نهان شد به تراب

در عزای تو جهان صحنه ی محشر گردید

تازه در ماتم تو داغ پیمبر گردید

ای سلام همه بر تربت بی زوّارت

غم بسیار محبّان ز غم بسیارت

به چه تقصیر عدو این همه داد آزارت

وامصیبت که چه کردند به قلب زارت

برد سر بر فلک از خانه شرار نارت

ریخت اعجاز خلیل از لب گوهر بارت

شد خموش آتش و بهر تو دل عالم سوخت

بیشتر از همه زین غم جگر «میثم» سوخت


غلامرضا سازگار



ادامه مطلب


برچسب ها : شهادت امام , جعفر صادق , یوسف صدیق , کوه کمالت , پر کاه , دو جهان , نیم نگاه , شهریاران , سر راه , شیخ والا , صدق تابنده , مکتب تو , بوسه زند , فرشیان , در افشان , سرو قدان , ثنا خوان , امام صادق , حسن خلق ,
بازدید : 39
[ شنبه 08 تير 1398 ] [ 1:1 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


شهيــد پـاره پيــكرم/ فـروغ ديـدۀ تـرم

خـوش آمـدي برادرم/ خوش آمدي برادرم
================
به هـركجـا گرفته ام ز هرگلي نشاني ات
فـداي حق نموده اي عزيز من جواني ات
به راه عشــق داده اي تمـام زندگاني ات
تـو آن پرستـوئي كـه پر كشيده از برابرم
خـوش آمدي برادرم خوش آمدي برادرم


گرفتـه بوي كربلا ، گل شكفته ! خاك تو
فرشـته بوسـة ادب زده به خـاكِ پاك تو
سـلام خالصـانـه ام  به چِفـيه و پلاك تو
دوباره زنده كرده اي هواي  عشق در سرم
خوش آمدي برادرم  خوش آمدي برادرم


بـراي طفـل ديـده ام حـديث كـربلا بگو
بـه گـوش دل ز نغمـه و نـواي نينـوا بگو
ز پـاره پـاره پيـكر  و سـرِ  زِ  تـن جدا بگو
بگو تو اي بهار خـون ز لاله هـاي پـرپـرم
خوش آمدي برادرم خوش آمدي بـرادرم


هَلا هَـلا بسيجـيـان زمـان همت آمـده
در بهشت وا شده نسیم جَنَّت آمـده
دوباره پیک  کربلا بـراي بيعـت آمـده
كه دست ما بگيرد و نِهَـد به دست رهبرم
خوش آمـدي برادرم خوش آمدي برادرم



تو اي كبوتـر حرم نشسـته اي به بام ما
كـه بعـد جنـگ بنگري عقيـده و مرام ما
به كربلا ، به فاطمه ، رسان خط سلام ما
شكسته بـال گشته اي اگر چه اي كبوترم
خوش آمدي برادرم خوش آمدي برادرم


چقـدر چشـم مـادرت كشيـده انتظار تو
نهـاده بـود ديـدگان ، پـدر به رهگذار تو
نشست اشك خواهرت چو ژاله بر مزار تو
به خاک جبهه تشـنه لب يلِ بخون شناورم
خـوش آمدي برادرم خوش آمدي برادرم


بـرادر بسـيـجي ام بيـا كـه يـارت آمـده
ز كـربـلاي جبـهـه ها گـل بهـارت آمده
همان گلي كه شدخزان ، شبي كنارت ، آمده
بيا كـه آمد از سـفـر بـسـيـجي دلاورم
خوش آمدي بـرادرم خوش آمدي برادرم


تـو اي نسيم آشنـا مرا بـه جبـهه هـا بِبَر
مـنِ شكسته بـال را از ايـن قفس رهـا ببر
ز آسمـان جبهـه هـا بـه دشت كربلا بِبَر
كه بوده ذكر ياحسـين هميشه نور سنگرم
خوش آمدي برادرم خوش آمدي بـرادرم


بـه قـاب خـاطـرات من جمال دلرباي تو
بـه كوچـه بـاغِ ديده ام نشسته ردّ پاي تو
به گوش من رسانده حق صداي آشناي تو
كه مي كني سفـارشم به پيـروي ز رهبـرم
خوش آمدي بـرادرم خوش آمدي بـرادرم

علي اكبر شجعان

سایر اشعار...




ادامه مطلب


برچسب ها : پرستوی پرکشیده , پاره پیکر , فروغ دیده , ديـدۀ تـرم , نشانی ات , خوش آمدی , برادر بسیجی , نسیم آشنا , شکسته بال , قاب خاطرات , آسمان جبهه , ذکر یاحسین , بهارت آمده , تشنه لب , اشک خواهرت , چشم مادرت , خط سلام , کبوتر حرم , به کربلا , به فاطمه ,
بازدید : 31
[ جمعه 07 تير 1398 ] [ 22:0 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


سرسبزترین سرو در این باغ تویی
سرزنده ترین چهره در آفاق تویی

ای سرخ ترین لاله در این دشت بلا
زیبنده ترین جلوه ی عشاق تویی.



سردار سرافراز سپاه عشقی
خورشید محبتی و ماه عشقی

ای چهره ی ماندگار تقوی و شرف
یوسف صفتی و بیگناه عشقی


علی اعظم خسروی


&


آمد از لبخند باران ، آمد از اشراق رود

مردی از آئینه روشن‌تر ، صداقت تار و پود

کیست این مجنون عاشق؟ کیست این روح غریب؟

کیست این اندوه پرپر؟ کیست این داغ کبود؟

کیست این؟ یک شمس دیگر ، وارث تیغ و غزل

کیست این؟ یک روح شرقی ، وارث عشق و سرود

یک سر ِ سبز و زبانی سرخ ، جانی شعله‌ور

سهم این ققنوس آتش نوش طوفان گرد بود

یک شب آمد ُسرخ مردن را تبسم کرد و رفت

ما نفهمیدیم اما ، آن تبسم را چه سود !

مثل روح گل شکفت و مثل بوی گل پرید

تا که دل بستیم بر او ، داغ او آمد فرود

مردی از خواب زمین کوچید ، یک شب ناگهان

آسمان را خواب دید و شد پرستو پر گشود


این « غزل - آتش » فقط یک جرعه از اندوه اوست


آه اگر می‌شد بنوشم داغ او را ، رود ، رود ...

تا زبانی سرخ دارد عشق در کام جنون


از « بهشتی » می‌توان با لهجه غیرت سرود


رضا اسماعیلی



ادامه مطلب


برچسب ها : شهید بهشتی , سبزترین , در این باغ , باغ تویی , سردار , سرافراز , سپاه عشقیی , سرزنده , دشت بلا , ماه عشقی , چهره ی , ماندگار , یوسف صفتی , بیگناه عشقی ,
بازدید : 24
[ جمعه 07 تير 1398 ] [ 10:58 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


آمد بهار و خون شده قلب شقایق
از ماتم جانسوز کشاف حقایق
از غصه محزون می زند نبض دقایق
رخت سیه پوشیده اند از چه خلایق
یارب مگر شد ماتم امام صادق
برپا شد امروز شور قیامت
امام کاظم سرت سلامت

شد در مدینه شور عاشورا مکرر
خورشید عالمتاب هستی شد مکدر
معصوم هشتم شمس دین پور پیمبر
نور دوچشم حیدر و زهرای اطهر
مسموم شد از کینه ی منصور کافر
برپا شد امروز شور قیامت
امام کاظم سرت سلامت

در عرش اعلی خیمه ی ماتم به پا شد
شهر مدینه وای من کرببلا شد
خونین جگر آئینه ی ایزد نما شد
هر چند آن مولا ز رنج و غم رها شد
موسی بن جعفر در غمش صاحب عزا شد
برپا شد امروز شور قیامت
امام کاظم سرت سلامت

از زهر کین قران ناطق گشته خاموش
با غم شده در این عزا هر دل هم آغوش
عالم  شده از هجرت مولا سیه پوش
تا شیعه دارد پر چم اسلام بر دوش
این ماتم عُظمی نمی گردد فراموش
برپا شد امروز شور قیامت
امام کاظم سرت سلامت

امشب جناب فاطمه محزون و خسته
دارد دو دست خود خود به پهلوی شکسته
او در عزای حضرت صادق نشسته
پیوند هستی زین عزا از هم گسسته
شیخ الائمه از جهانی دیده بسته
برپا شد امروز شور قیامت
امام کاظم سرت سلامت

لب بسته یارب از سخن قرآن ناطق
گردیده کانون عزا دلهای عاشق
رنگین بهار غم شد از خون شقایق
از فتنه ی منصور ملعون منافق
مسموم زهر کین شده امام صادق
برپا شد امروز شور قیامت
امام کاظم سرت سلامت

آنجا که فقه شیعه در خون ریشه دارد
از نور صادق پرتو اندیشه دارد
جنگ و جهادِ با ستم را پیشه دارد
شیران با اندیشه  در این بیشه دارد
یعنی که شیعه خون دل در شیشه دارد
برپا شد امروز شور قیامت
امام کاظم سرت سلامت

علی اکبر شجعان



ادامه مطلب


برچسب ها : امام صادق , قلب شقایق , جانسوز , کشاف حقایق , غصه محزون , نبض دقایق , شور قیامت , امام کاظم , سرت سلامت , معصوم هشتم , شمس دین , مصموم شد , پور پیمبر , منصور کافر , عرش اعلی , صاحب عزا , زهر کین , سیه پوش , ماتم عظمی , شیخ الائمه ,
بازدید : 47
[ پنجشنبه 06 تير 1398 ] [ 10:5 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


مردی به ازای شرف
به تُردی ساقه انجیر
صخره‌ای زیر آب
صلابت آرام مستتر
خشونت در بازوانش به استراحت می‌نشست
تا راست‌تر بایستد

دست‌های نوازشش گربه‌ها را پلنگی می‌آموخت
با چشمانی صبور و سمور
تندیس عمل و امل
و چون تندیس، آرام
بی‌ادعا چون باران؛
به سادگی آب از ناودان‌ هر دل، جاری
و شاهین، بر برج بیداری،
با پرواز و نگاه کبوتران
میان بسته و بازوان گشاده،
در هودج عشقی سرخ
از حریر خون گذشت


سیدعلی موسوی گرمارودی



ادامه مطلب


برچسب ها : شهید چمران , ازای شرف , تردی , ساقه انجیر , صخره ای , زیر آب , صلابت آرام , مستتر , خشونت , بازوانش , بایستد , نوازشش , تندیس عمل , بی ادعا , چون باران , برج بیداری , هودج عشقی , عشقی سرخ , حریر خون ,
بازدید : 45
[ جمعه 31 خرداد 1398 ] [ 11:9 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


ای کاش رها ز نام و از نان باشیم
مانند نسیم در بهاران باشیم
آن‌روز که هرکسی رفیقی دارد
ای کاش که همنشین چمران باشیم

***

هر ابر که در هواست باران نشود
هر دلداده لایق جانان نشود
در سینه شراری از صفا باید داشت
هر مرد که مصطفای چمران نشود

***

نام تو در آمیخته با سوسنگرد
دارد با خود عشق تو را سوسنگرد
چمران بزرگ! با غمت هر شب و روز
می‌ریزد اشک، بی‌صدا سوسنگرد

***

در راه خدا گذشت از جان، چمران
آغوش گشود بر شهیدان، چمران
دهلاویه پرسید که این مرد که بود؟
گفتند فرشتگان که چمران، چمران

****

آن کس که شهادت‌طلب از ما می‌کرد
پیوسته ره عشق تمنا می‌کرد

آن کس که چو می‌دید روان اشکی
بی‌هیچ درنگیش مداوا می‌کرد

آن کس چو مردان غیور اسلام
آن ناخلفان را همه رسوا می‌کرد

آن کس که به جبهه روبروی کفار
با توپ و تفنگ این همه غوغا می‌کرد

آن کس که به غرب و گوشه‌هایی ز جنوب
نامش همه جا همهمه بر پا می‌کرد

اکنون به مزارش همه گردیم همه
مشغول دعا و ذکر و وردیم همه

آن کس که به جبهه‌های غرب ایران
پیوسته گذشته بود هم از دل و جان

آن کس که میان موج و خون و آتش
رویید چو سرخ لاله اندر گلدان

آن کس که بجنگید بسی با کفار
در شرق فلسطین و جنوب لبنان

آن کس که شهید گشته اکنون اینسان
بوده است عصاره بلوغ و ایمان

آن کس که که نهاده در کفش عمر عزیز
جان داده به راه ملک و دین و ایران

اکنون به مزارش همه گردیم همه
مشغول دعا و ذکر و وردیم همه


سیدحبیب حبیب‌پور:



ادامه مطلب


برچسب ها : شهید دکتر , مصطفی چمران , ای کاش , نام نان , مانند نسیم , همنشین چمران , چمران باشیم , باران نشود , دلداده , جانان نشود , چمران نشود , مصطفای چمران , در آمیخته , سوسنگرد , چمران بزرگ , بی صدا , جبهه روبرو , دهلاویه , آغوش گشود , چمران چمران ,
بازدید : 41
[ پنجشنبه 30 خرداد 1398 ] [ 2:45 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


جگرت نیست...

 

قوت بازوي من بود كه افتاده به خاك

همه ي نيروي من بود كه افتاده به خاك

 

اين همان است كه ياري ولايت مي كرد

مثل يك شير ز اسلام حمايت مي كرد

 

در احد هر كه به خون جگرش مي گريد

هر پسر بر سر نعش پدرش مي گريد

 

اي عمو جان يه سر پيكر تو گريه كنم

من به جاي پدر و مادر تو گريه كنم

 

مثل تو هيچ كسي كشته در اين صحرا يست

به خدا هيچ كسي چون تو شهيد ، اینجا نيست

 

چه سرش آمده هر عضو تنش مثله شده

گوش و بيني و دو دست و دهنش مثله شده

 

فكري امروز به حال بدنش بايد كرد

شده با خار و علف هم كفنش بايد كرد

 

صورتش زود بپوشان كه ز ره خواهر او

تا رسد خاك به سر ريزد بالا سر او

 

خواهرش گر برسد موي پريشان بكند

دشت را گريه ي او شام غريبان بكند

 

در غم دلبر خود پاره گريبان بكند

خواهرانه دل ما را همه سوزان بكند

 

مگذاريد صفيه برسد تا اينجا

مگذاريد ببيند رخ خونينش را

 

لحظه اي سخت تر از ماندن من اينجا نيست

بدنت مانده ولي بر تو چرا اعضا نيست ؟

 

زرهت پاره ، كمان و سپرت باقي هست

جگرت نيست ولي شكر ، سرت باقي هست

 

باز هم شكر عمو، رأس تو بر نيزه نرفت

باز هم شكر كه در حلق تو سر نيزه نرفت

 

نزده بوسه به پاره گلويت خواهر تو

با صفيه كه نزد حرف ز نيزه سر تو

 

اي عمو راس تو در بزم شرابي كه نرفت

به تماشا سوي هر شهرخرابي كه نرفت

 

باز هم شكر سر پاكت عمو چوب نخورد

گاه دندان و گهي پاره گلو چوب نخورد

 

الامان واي حسين واي سر شاه شهيد

تا نفس هست مرا ، گويم : " مالي ليزيد "

 

رضا رسول زاده


بالا گرفت روز  اُحد تا که کارزار

شد آسمان روشن آن روز تارِ تار

 

 آتشفشان شده اُحد از بس گدازه ريخت

از آسمان و خاک زمين خون تازه ريخت

 

 حمزه در آن ميانه که گرم قتال شد

کم کم براي حمله ی‌ دشمن مجال شد

 

 آنقدر روبهان به شکارش کمين زدند

تا نيزه اي به سينه ی آن نازنين زدند

 

 حمزه که رفت قلب رسول خدا شکست

خورشيد چشمهاي رئوفش به خون نشست

 

 لبريز زخم بود و جراحت دل نبي

از دست رفته بود همه حاصل نبي

 

 ميدان خروش ناله ی‌ واويلتا گرفت

عالم براي غربت حمزه عزا گرفت

 

 جانم فداي پيکر پاک و مطهرش

جانم فداي زخم فراوان پيکرش

 

 اما هنوز غربت آن روز مانده بود

داغي عظيم بر دل عالم نشانده بود

 

 خواهر کنار جسم برادر رسيد و بعد

آهي ز داغ لاله ی پرپر کشيد و بعد

 

 پيمانه هاي صبر دل او که جوش رفت

آنقدر ناله زد که همان جا ز هوش رفت

 

 آري دلم گرفته ز اندوه ديگري

دارم دوباره ماتم مظلومه خواهري

 

 زينب غروب واقعه را غرق خون که ديد

از خيمه تا حوالي گودال مي دويد

 

 ناگاه ديد در دل گودال قتلگاه

درخون تپيده پيکر سردار بي سپاه

 

 پس با زبان پُر گله آن بضعه ی‌ بتول

رو کرد بر مدينه که يا أيها الرسول

 

 اين کشته ی‌ فتاده به هامون حسين توست

اين صيد دست و پا زده در خون حسين توست

 

حمزه که رفت

 

حمزه که جان عالم و آدم فداي او

لب باز مي کنم که بگويم رثاي او

 

مردي که در شجاعت و هيبت نمونه بود

در غيرت و شکوه و شهامت نمونه بود

 

 شير خدا و شير نبي فارس العرب

در انتهاي جاده ی مردانگي، ادب

 

 هم يکه تاز عرصه ی جنگ و نبردها

هم آشناي بي کسي اهل دردها 

 

هنگام رزم و حادثه مردي دلير بود

خورشيد آسماني و روشن ضمير بود

 

 شب هاي مکه شاهد جود و کرامتش

گل داشت باغ شانه ی او از سخاوتش

 

 او صاحب تمام صفات حميده بود

دل را به نور حضرت حق پروريده بود

 

 الگوي اهل سرّ و يقين بود طاعتش

يعني زبانزد همه مي شد عبادتش

 

 در آسمان مکه ی دلها ستاره بود

بر قلبهاي خسته اميدي دوباره بود

 

یوسف رحیمی



نور چشم پیمبری حمزه
چه قدَر مثل حیدری حمزه


اسدالله دیگری حمزه

به خداوند، محشری حمزه


ای مُلقّب به سیّدالشهدا

حامی مُخلص رسول خدا


هم عمو هم برادرش بودی

همه جا یار و یاورش بودی


تو علمدار لشکرش بودی

جنگجوی دلاورش بودی


تا نظر بر سپاه می کردی

روزشان را سیاه می کردی


بین لشگر وجود تو لازم

بین میدان، حریف تو نادم


افتخار قبیله ی هاشم

می نویسم برای تو دائم


می نویسم کمال داری تو

مثل جعفر دو بال داری تو


بی سبب نیست این که "سرداری"

به علی رفته ای جگر داری


وقت حمله به سینه پر داری

همه دیدند که هنر داری


با دو شمشیر حمله می کردی

وَ دمار از همه در آوردی


مرحبا بر تو ای عموی رسول

که چنین شد سفید، روی رسول


با تو محفوظ چار سوی رسول

کم نگردید با تو موی رسول


کاش حمزه مدینه هم بودی

دور بیت الحزینه هم بودی


بیعتت با نبی چه دیدن داشت

اَشهدت آن زمان شنیدن داشت


عطر اسلام تو وزیدن داشت

رنگ بوجهل هم پریدن داشت


با کمانت سرش ز هم پاشید

از تو و نام حمزه می ترسید


ما پیاده ولی سواره، شما

یکی از راه های چاره، شما


روضه های پر از اشاره، شما

تکّه تکّه و پاره پاره، شما


اهل بیت از تو یاد می کردند

بر تو گریه زیاد می کردند


در کمین بود، نیزه را انداخت

پیکرت را چه بی هوا انداخت


تا نبی روی تو عبا انداخت

همه را یاد بوریا انداخت


اوّلین رکن پنج تن می خواند

روضه ی شاه بی کفن می خواند


ته گودال پیکرش افتاد

جلوی چشم خواهرش افتاد


جای خنجر به حنجرش افتاد

ناله ای زد وَ مادرش افتاد


یا بُنَیَّ ذبیح عطشانم

یا بُنَیَّ قتیل عریانم

 

شاعر : محمد فردوسی



ادامه مطلب


برچسب ها : شهادت , حمزه , عموی , پیامبر خدا , سیدالشهدا , جگرت نیست , یاری ولایت , خون جگرش , می گرید , هر پسر , سر نعش , سر پیکر , گریه کنم , جای پدر , هیچ کسی , اینجا نیست , مثله شده , کفنش , صورتش , خواهر او ,
بازدید : 51
[ سه شنبه 28 خرداد 1398 ] [ 9:49 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()

سپـاس و ستايش خـدا را سزاست        كه نامش سـرآغاز بس نكته هاست

در آغـاز  پـيـــروزي  انقـــلاب              پس از اينكه شد كاخ شاهان خراب

به خـرداد در ســال پنجـاه و هشـت              كــه چـون ۲۷ روز از آن گــذشــــت

بـــه فرمــان پيــر جماران  ما                      ز اجمـاع خوبـان و يـاران ما

يكـي نــو نهـادي بـر آمـد پديـد                    كـه تاريخ ايـران به  مثلـش نديد

نهـــادي مقـدس  به نام جهــاد               كه آن پيـر فـرزانـه نامش  نهاد

جهـادي كه سازنـــدگي نام  داشت                 به قلـب  همه بــــذر اميــد  كاشت

به بنيانگـذارش  هـــزاران  درود                 كه شعـر رهـايـي ميهـن  سرود

جهادي كه  مخلص بُـــد و اهـل دين               بسي كرده خدمت به مستضعفيـن  

به هر جاي كشـور اگر  بگـذري                 نشـاني فـراوان از آن  بنگـري    

به هنگــامه جنـگ و  رزم آوري            چه گـويم سخن خود بكـن داوري 

خودش بوده بي سنگـر و جــان پناه              ولي ساخـت  سنگـر بـــراي سپـاه

هـزاران شهيـد و هـزاران اسيـر                شـد از اين گـروه  شجاع و دليـر  

پس از مدتــي سال هفتـاد و نـه               به تصويـب مجـلس و قـانـون نو

جهـاد و كشاورزي ادغـام شـد                  " جهـادكشـاورزي " اش نـام شـد

ز ادغـام آن دو يكي شـد پــديد                    كه خيـري فراوان به هر دو رسيد

تخصـص ، تعهـــد دو بـال همنــد               تو گويـي كه  انگــار مـال  همنـد

پشيـــــزي نيرزد  جـدا هـر كــدام                 نيابد كســي بـا يكـي  احتـرام

جهــاد كشــــاورزي مــــا كنــون                 نمـايــد به توليـد كشــور فـزون

هر آنچـه كه اينـــك غذاي  شماست            ز سعـي وتلاش فــــراوان مـاست

چون آمـوزش رايگـان مي دهيــم              بسي مايه از جسم وجان مي نهيم

عــلاوه  به آمــــوزش  رايگــــان                فراوان كند خـدمـت اين سازمان

به  شيلات و ابريشم  و  چاي و  دام               نظـارت كنـــــــد بهرخدمـت مدام  

به ترويــــــج گويـم كه خستـه  مباد              كه او خــــــود بوَد آبــــروي  جهـاد

بتون ريـزي نهـر و  تسطيــــح خاك               بـوَد حاصــــــــل واحــد آب و خاك

زراعـت تهيــه كنـد  بـذر و كـود                    به سعـي و تلاشش فرستـم درود

چگـونه به محصــــول آفـت  زنـد                كه حفـظ نبـــاتات دفعـش كنـد 

مكانيــزه  گــر مي شود  كشت و كار               تو از همـــــت واحـدش  بـرشمـار

اگر دامـــــداري به رونــق رسيــد                بسـي واحـد دام  زحمت كشيد

ز توليــــد  باغـي  و  گلخـانـه اي                تو اكنـون ببيني به هر خانـه اي

همه  كار مـا در رضـاي خـداست               به ثروت رسيده دراينجا كجاست؟

بسي  خدمـت  اين و آن مي كنيم                    ولـي كس ندانـد نهان مي كنيم

نبــرديــم اگـر  بهـره  دنيــوي                     خـدايا بـده اَجـر ما  معنــوي

بقـول همـان شاعر نكته سنـج                  كه  اشعـار نابش بود  همچو گنـج

خدايا چنـان كن سـر انجــام كـار                 تو خشنـود  باشـي و ما رستگار

 

  بهرام فرضي پور


ادامه مطلب


برچسب ها : جهاد , کشاورزی , سپاس , ستایش , سرآغاز؛ , پیروزی , انقلاب , پیر جماران , پیر فرزانه , سازندگی , بذر امید , اهل دین , مستضعفین , بی سنگر , ادغام شد , تولید کشور , آموزش رایگان , مکانیزه , دامداری , نکته سنج ,
بازدید : 43
[ دوشنبه 27 خرداد 1398 ] [ 10:43 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


بمناسبت هشتم شوال سالروز تخریب حرم های مطهر ائمه ی بقیع توسط وهابیت سعودی
🕌🕌🕌🕌🕌


هوا گرفت و دل آسمان پریشان شد .
مدینه آه کشید و دوباره طوفان شد

به باغ فاطمه باد خزان شبیخون زد
و عرش نعره کشید و بهشت گریان شد

سپاه شب به دل آسمان هجوم آورد
و ماه روشن جان پشت ابر پنهان شد

پس از حضور پر از خفت سعودی ها
حجاز عرصه ی جولان آل شیطان شد

دوباره آل اُمیّه لباس دین پوشید
دوباره غربت آل علی نمایان شد

پس از حضور ابوجهل های وهابی
لهیب توطئه ی بولهب فراوان شد

به روز هشتم شوال با هزار افسوس
رواق عرش خدا در بقیع ویران شد

مدینه گشت عزادار آل پیغمبر
و غرق غصه دل پاک اهل ایمان شد

به دست دولت جبار و جاهل حاکم
قبور پاک ائمه به خاک یکسان شد

و کعبه رخت سیاه عزا به تن پوشید
و غم به سینه ی(محزون) شیعه مهمان شد

علی اکبر شجعان.


کانال رسمی اشعار علی اکبر شجعان
در سروش:
https://sapp.ir/shajaan_mahzoon
در ایتا:

https://eitaa.com/shajaan_mahzoon
🕌



ادامه مطلب


برچسب ها : جولان , آل شیطان , شوال , تخریب , بقیع , وهابیت , سعودی , مدینه , باغ فاطمه , شبیخون , سپاه شب , آل امیه , غربت , ابوجهل , توطئه , بولهب , ویران , ائمه , یکسان , شیعه ,
بازدید : 159
[ چهارشنبه 22 خرداد 1398 ] [ 8:7 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()



گل دربر و می‌در کف و معشوق بکام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

در مذهب ما باده حلالست و لیکن
بی روی تو‌ای سرو گل اندام حرام است

گوشم همه بر قول نی و نغمه‌ی چنگ است
چشم همه بر لعل لب و گردش جام است

در مجلس ما عطر میامیز که ما را
هر لحظه ز. گیسوی تو خوشبوی مشام است

از چاشنی قند مگو هیچ وز شکّر
ز. آنرو که مرا از لب شیرین تو کام است

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مقام است

از ننگ چه گویی که مرا نام زننگست
وز نام چه پرسی که مرا ننگ زنام است

میخواره و سرگشته و رندیم و نظر باز
وآنکس که چو ما نیست درین شهر کدام است

با محتسبم عیب مگوئید که او نیز
پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

"حافظ" منشین بی می‌و معشوق زمانی
که ایام گل و یاسمن و عید صیام است




ادامه مطلب


برچسب ها : معشوق بکام , گل ذربر , عید سعید , عید فطر , سعید فطر , چنین روز , غلام است , رخ دوست , سرو گل , لعل لب , گردش جام , مجلس ما , هر لحظه , مشام است , چاشنی قند , مقیم است , مقام است , گنج غمت , کوی خرابات ,
بازدید : 32
[ چهارشنبه 15 خرداد 1398 ] [ 8:48 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()



یاد باد آن که چو رعنا صنمی با ما بود

همدمی، هم قدمی ، چشمِ نمی با ما بود

چلچراغِ شبِ ظلمانیِ ما می افروخت

روشنی بخشِ خیام و حَرَ می با ما بود

یاد باد آن که پریشانیِ دلها می بُرد

مهربان عارفِ والا کَرَمی با ما بود

زنده می کرد دلِ مُرده ی ما را هردم

چو مسیحا نَفسی ، هر قدمی با ما بود

یاد باد آن که به ما درسِ کرامت می داد

خوانِ گسترده ی والا نِعَمی با ما بود

دلم از دوری او داغِ شکستی دارد

یارِ شیرین دهنی، آن و دَمی با ما بود

حیف ازآن شاه چراغی که به خاموشی رفت

حَکَمی، مُحتَشَمی، جامِ جَمی با ما بود

ََتَبَرش را به کسی داد که موسائی کرد

بت شکن، صاحبِ تیغِ دو دَمی با ما بود

غلامرضا مهدوی



ادامه مطلب


برچسب ها : به یاد , همدمی , باما بود , می افروخت , پریشانی , والا کرمی , دل مرده , داغ شکستی , شیرین دهنی , محتشمی , شاه چراغی , خوان گسترده , درس کرامت , دو دمی , بت شکن , صاحب تیغ , یاد باد , رعنا صنمی , هم قدمی ,
بازدید : 45
[ دوشنبه 13 خرداد 1398 ] [ 22:35 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


ای بی نشان به معبر چشمم نشان بریز
مثل مسیح در تن این مرده جان بریز

ابرو کمان ! به راه دل من کمین گذار
با یک نظاره تیر مژه در کمان بریز

جانا !  به ساعت شنی روزگار من
با لطف تا زمان ظهورت زمان بریز

مرغ شکسته بال و پر این قفس منم
دستی بیار و در قفسم آسمان بریز

خواهم زبان گشایم و وصفت کنم ولی -
لکنت گرفته ام ، تو به کامم زبان بریز

تا کفر گیسوان تو بی دین نسازدم
در گوشم از مناره ی چشمت اذان بریز

با قلب خسته بار غمت می کشم به دوش
ای جان به پای دل من توان بریز

بر چشم من که حسرت دیدار می کشد
یک جرعه از شراب شب جمکران بریز.



علی اکبر شجعان



ادامه مطلب


برچسب ها : یا مهدی , بی نشان , چشمم , معبر , مسیح , ابروکمان , راه دل , کمین , نظاره , ساعت شنی , ظهورت , روزگار , شکسته , قفس , لکنت , گیسوان , مناره ی , بار غمت , توان بریز , جمکران ,
بازدید : 68
[ یکشنبه 12 خرداد 1398 ] [ 9:37 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


مُرشدِ روحُ الأَمین یا امیرالمؤمنین
کشته ی شمشیر کین یا امیرالمؤمنین

حُجّت پروردگار یار پیغمبر علی
شافعِ روز جزا ساقی کوثر علی
مرد میدانِ جهاد فاتح خیبر علی
مقتدای عارفان شیر جنگاور علی
نورِ قرآن مبین یا امیرالمؤمنین

آیه آیه مُصطفی کرده است تفسیر تو
ای رواجِ دین شده ضربت شمشیر تو
هر گره وا گشته با پنجه ی تدبیر تو
کَس نداند جز خدا  قصه ی تقدیر تو
تا شوی خانه نشین یا امیرالمؤمنین

بَر خدای مهربان بنده ی والا توئی
در بزرگی عالَم اند قطره و دریا توئی
بر تمام اولیا سید و مولا توئی
همسر شایسته ی حضرت زهرا توئی
حلقه ی دین را نگین یا امیرالمؤمنین

آسمان دیده ها گشته ابری از غمت
چاه و نخلستان شده بعد زهرا همدمت
شد به پا در عرش حق خیمه گاه ماتمت
بینوایان می کشند انتظار مقدمت
با دلی زار و حزین یا امیرالمؤمنین

ای شده از ضربتِ تیغ اشقی الاشقیا
تارکت شقُّ القَمَر ، زخم فرقت بی دوا
لاله گون از خون تو گشته محراب دعا
مسجد کوفه شده بی تو ای مولای ما
ساکت و سرد و غمین یا امیرالمؤمنین


علی اکبر شجعان



ادامه مطلب


برچسب ها : امیرالمؤمنین , شمشیر کین , یار پیغمبر , روح الامین , روز جزا , ساقسی کوثر , رواج دین , قرآن مبین , ضربت شمشیر , مقتدای عارفان , خانه نشین , حضرت زهرا , ضربت تیغ , شق القمر , خیمه گاه , بینوایان , مسجد کوفه , عرش حق ,
بازدید : 79
[ یکشنبه 05 خرداد 1398 ] [ 19:8 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


پرویز بیگی حبیب‌آبادی، شاعری حرفه‌ای‌ست با آن تعبیری که محمد حقوقی از شاعر حرفه‌ای دارد یعنی شاعری که به مرزهای موفقیت و مقبولیت اجتماعی دست یافته اما همین موفقیت‌ها برای او مرزی شده که دیگر دست به توسعه دستاوردهای خود نمی‌زند با این همه او دارای غزلی‌ست که با گذشت چند دهه از سرودنش، هنوز هم در ساختارهای تازه‌ای از تغزلی گرفته تا اجتماعی قابل تأویل دوباره است که موفقیتی است کم‌نظیر برای شاعری معاصر.

او درباره این غزل گفته: «خرمشهر در دست دشمن بود و از محله «کوت شیخ» به آن می‌نگریستم، می‌گریستم. این شعر همانجا جرقه‌اش خورد.

خبر آزادسازی شهر را در تهران شنیدم؛ احساس کردم زیر پوستم هزاران منور روشن کرده‌اند؛ حس و حال عجیبی داشتم، اما سرودن «غریبانه» قبل از این‌ها بود، بعد از برگشتن از خرمشهر و بعد از عارض شدن تبی شدید؛ در اوج تب، به «یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه» رسیدم و در عرض چند ساعت، شعر کامل شد.

یک هفته بعد بچه‌ها راهی خرمشهر شدند و من هم سخت بیمار بودم؛ وحید امیری وقتی از جبهه خرمشهر برگشت، خبر آورد که این شعر در تمام جبهه دهان به دهان می‌گردد و همه جا را پر کرده است.

نخستین بار آقای سلحشور آن را اجرا کرد؛ بعد حسام‌الدین سراج آن را همراه با موسیقی خواند؛ بعد آقای کویتی‌پور اجرایش کرد؛ بعد حاج صادق آهنگران خواندند و همین طور بر تعداد این خوانندگان اضافه شد؛ در چند فیلم سینمایی خوانده شد؛ در چند نمایشنامه اجرا شد.»:


یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه

هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه


بشکسته سبوهامان، خون است به دل‌هامان

فریاد و فغان دارد، دُردی‌کش میخانه


هر سوی نظر کردم، هر کوی گذر کردم

خاکستر و خون دیدم، ویرانه به ویرانه


افتاده سری سویی، گلگون شده گیسویی

دیگر نَبُوَد دستی، تا موی کند شانه


تا سر به بدن باشد، این جامه کفن باشد

فریاد اباذرها، ره بسته به بیگانه


لبخند سروری کو، سرمستی و شوری کو

هم کوزه نگون گشته، هم ریخته پیمانه


آتش شده در خرمن، وای من و وای من

از خانه نشان دارد، خاکستر کاشانه


ای وای که یارانم، گل‌های بهارانم

رفتند از این خانه، رفتند غریبانه



پرویز بیگی حبیب‌آبادی



ادامه مطلب


برچسب ها : آزادی , خرمشهر , یاران , چه غریبانه , رفتند , از این خانه , هم سوخته , سوخته پروانه , رفتند غریبانه , سرمستی , سبوهامان , دل هامان , دردی کش , گذر کردم , ویرانه , افتاده سری , گلگون شده , کند شانه , گیسویی , نگون گشته ,
بازدید : 55
[ جمعه 03 خرداد 1398 ] [ 9:49 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


گلشن شده است عرش اعلي به حسن
روشن شده است چشم زهرا به حسن

خندان شده در فصل بهار رمضان
گلهاي لب سيد بطحا به حسن

شاهي كه كريم اهل بيتش خوانند
شد از طرف خدا مُسمّا به حسن

در جود و كرامت و بزرگي و سخا
هرگز نرسيده ست دريا به حسن

هرچند كه دنيا همه در دستش بود
يك لحظه وفا نكرد دنيا به حسن

سِنّ حسن از حسين بيشتر بوده اگر
كمتر ز حسين بوده اصحاب حسن

كوهيست كه بار غم كشيده ست به دوش
يعني كه رسيده ارث بابا به حسن

از بس كه نجيب است و حليم است و كريم
نازند تمام آل طاها به حسن

عالم به حسين داده دل را - اما
داده ست همين حسين دل را به حسن

پيغمبر عشق دوش و آغوشش را
يك جا به حسين داده، يك جا به حسن

در غربتش اين بس است كز همسر او
شد زهر جفا آب گوارا به حسن

اي باد صبا ببر به گلزار بقيع
يك شاخه گل سلام از ما به حسن

خواهي كه شفاعتش نصيبت بشود
اي عشق بده قسم خدا را به حسن

هر چند که در گناه خود غوطه وریم
چشمان اميد ماست فردا به حسن

علی اکبر شجعان

سایر اشعار...



ادامه مطلب


برچسب ها : سلام , از ما , به حسن , گلشن شده , عرش اعلی , چشم زهرا , خندان شده , بهار رمضان , سید بطها , کریم اهل , اهل بیت , مُسَمّا به , وفا نکرد , اصحاب حسن , یک لحظه , به دوش , بار غم , حلیم است , نجیب است , پیغمبر عشق ,
بازدید : 68
[ سه شنبه 31 ارديبهشت 1398 ] [ 7:43 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()

صفای محفلی جانانه داریم

غزل خوانی در این گُلخانه داریم

برای خوانِ جانِ روزه داران

ز کوثر باده ای مستانه داریم

عنایت شد به زهرا گوهرِ ناب

به دریایِ کَرَم دُردانه داریم

زمین معراجِ امواجِ مَلَک شد

به گِردِ شمعِ جان پروانه داریم

ملائک ریزه خوارِ حِلم اویند

کریمی، سروری فرزانه داریم

امام ثانی است و سبط اکبر

چه مولایی یکی یکدانه داریم

سخن کوتاه و شرح موی جانان

حَدیثِ دلبری فتّانه داریم

بر این خوانِ کَرَم تا ریزه خواریم

چو عنقا بی کرانه لانه داریم

فدائی های مولا مُجتبائیم

سری سودائی و دیوانه داریم

به مژگان خاکِ راهش می زداییم

که مهمانی چنین شاهانه داریم

سَرِ شب رَبّنا، یارب سحرها

قرارِ مسجد و میخانه داریم

"به یارب، یارَبِ شب زنده داران"

امیدِ بخششِ رِندانه داریم

زِ اعمالِ قلیلِ ماهِ رَحمان

به درگاهِ خدا بیعانه داریم

هوا دارانِ قرآن کریمیم

به ایوانِ خِرَد کاشانه داریم

شب قدر و لَو اَنزَلنای قُرآن

چه مَسؤلیّتی بر شانه داریم

گدایانِ کریم اهل بیتیم

از این رو خانه در ویرانه داریم

برآید چون هلالِ ماهِ شوّال

اَز اَلطافِ خدا عیدانه داریم

حدیث انتظار و روی دلدار

حکایتها از این افسانه داریم

بیا ساقی بلا گردانمان باش

به دنیا دشمنِ بیگانه داریم

چه والا نعمتی باشد ولایت

چه مظلومیتی والانه داریم!

 

مهدوی





ادامه مطلب


برچسب ها : فراخوان , اهل بیت , شهرستان , استهبان , فراخوانی , صفای محفلی , محفلی جانانه , روزه داران , مستانه , شب کوتاه , شرح موی , موی جانان , دلبری فتانه , عنایت شد , باریتعالی , دریای کرم , چنین فرزانه , عطا شد , کریم اهلبیت ,
بازدید : 113
[ سه شنبه 31 ارديبهشت 1398 ] [ 6:42 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


عاشق شدن ز خیمه ی لیلا شروع شده است
دیوانگی ز دامن صحرا شروع شده است
مجنون شدیم و دربدر کوچه ها شدیم
آوارگی ما هم از اینجا شروع شده است
ما را به سمت کوچه ی عشاق برده اند
جایی که جلوه های تمنا شروع شده است
دیگر زمان دربدری ها تمام شد
حالا زمان عاشقی ما شروع شده است
تو آمدی و حضرت حیدر پدر شده
دوران مادرانه ی زهرا شروع شده است

ای ابتدای سوره ی کوثر خوش آمدی

ای اولین حسین پیمبر خوش آمدی

تو آمدی و شاخه ی طوبی ثمر گرفت
آخر دعای سبز پیمبر اثر گرفت
ای بانمک ترین پسر های فاطمه
تو آمدی و بوسه ز رویت پدر گرفت
ای قوت همیشه ی بازوی مرتضی
فتح الفتوح کردی و لشگر جگر گرفت
وقتی که می زنی به دل لشگر جمل
دیگر نمی شود دم تیغت سپر گرفت
از دست نعره های بلندت به معرکه
دشمن فرار کرده و راه مفر گرفت

بالا بزن نقابت خودت را یل جمل

معنا بده به جمله احلی من العسل

روزه گرفته ایم که باران بیاورید
از سفره ی کریم کمی نان بیاورید
عمری است روزی ام ز سر سفره ی شماست
از این به بعد نان فراوان بیاورید
ما را غبار کوی شما زنده می کند
بر این دل سیاه کمی جان بیاورید
یا ایها الکریم، تصدّق... گدا رسید
بر این گدا رحمت و احسان بیاورید
زهرا به گریه بر حسنش شاد می شود
لطفی کنید دیده ی گریان بیاورید

ای بانی همیشه ی اشک و بکا حسن

ای روضه خوان اول کرببلا حسن

سر را بگیر و راه خدا را نشان بده
وقت نماز مغرب ما تو اذان بده
هرجا که سفره ی کرمی پهن می شود
از آن بساط روزی افطارمان بده
قرآن بخوان تا که مسلمان تو شویم
دل را شبیه مردک شامی تکان بده
من گریه می کنم برای تو، پس تو هم
از کوری ام به روز قیامت امان بده
حالا که تو کریمی و آقای عالمی
ما را به کربلا ببر آنجا مکان بده

هر سفره ایی که سفره آقا نمی شود

هر بچه ایی که بچه ی مولا نمی شود
شان تو را خدای به موسی نداده است
از معجزات تو که به عیسی نداده است
شاهان روزگار گدای در تواند
رزق تو را به سفره ی آنها نداده است
صلحی که کرده ایی تو، کم از کربلا نداشت
دیگر به کس شبیه تو تقوا نداده است
باید عصای فاطمه باشی به کوچه ها
بی خود تو را خدای به زهرا نداده است

از اشک چشم توست اگر گریه می کنم

بر روضه های پاره جگر گریه می کنم


امیرحسین محمود پور



ادامه مطلب


برچسب ها : X ولادت , حضرت امام , حسن مجتبی , علیه السلام , عاشق شدن , خیمه لیلا , شروع شده , مجنون شدیم , دامن صحرا , در بدر , آوارگی , سمت کوچه , برده اند , حضرت حیدر , مادرانه , سوره کوثر , خوش آمدی , اثر گرفت , بازوی مرتضی , فتح الفتوح ,
بازدید : 80
[ دوشنبه 30 ارديبهشت 1398 ] [ 18:22 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


باز کن در که گدای سحرت برگشته       عبد عصیان زده و در به درت برگشته

بندۀ بی خِـرد و خـیره سرت برگشته     سفره را چیدی و دیدم نظرت برگشته

اصلاً انگـار نه انگــار گـنه کارم من

به تو اندازۀ یک عـمر بدهـکـارم من

گرچه آلوده ام و خوار ولی برگشتم       طـبـق آن فـطـرت پاک ازلی برگشتم

دیدم از غـیر درت بی محلی، برگـشتم       دستِ پُر هستم و با نام علی برگـشتم

از عقوبات من غم زده تعـجـیل بگیر

عـبـد آلـوده؛ پشیمان شده تحویل بگیر

بنده وقتی که فرو رفت به مرداب گناه     خواست از چاله در آید ولی افتاد به چاه

وای از دست رفیقی که مرا برد ز راه      من زمین خوردم و او جای دعا کرد نگاه

حـرف پرواز زد اما همه طنازی بود

دوستت دارمِ آن دوست،دغل بازی بود

هیچ کس با دل من هم دل و همراز نشد       این درآن در زدم اما گره ام باز نشد

این پر سوخته وقـتی پـرِ پــرواز نشد        سـدّ راه گـنـه خـانه بـرانـداز نـشـد

ناگهان هـاتفی از سوی خـدا گـفت بیا

گـفتم آلوده ام و پُر ز خـطـا گـفت بیــا

حال من آمده ام حالِ مـرا بهـتر کن       دیگر از دست خودم خسته شدم باور کن

با چنین بنده که داری به مدارا سر کن      دم افـطارم و مـستم ز میِ کـوثر کن

کوثر از اشک حسین است خدا میداند

که علی ریخـته و فـاطمه می گـریانـد

گرچه اندازۀ یک کوه گنه سنگین است    آشتی با تو همیشه مزه اش شیرین است

سفره ای را که تو چیدی چقدر رنگین است    آخر کار هر آن کس که بیاید این است

اولین قطرۀ اشکی که ز چشمت ریزد

بهر امداد به او فـاطـمـه بر می خیـزد


شاعر : حسین قربانچه



ادامه مطلب


برچسب ها : مناجات , گدای سحر , عبد عصیان , برگشته , اصلا انگار , بدهکارم , خیره سر , بی محلی , برگشتم , دستِ پر , عبد آلوده , پشیمان شده , تحویل بگیر , مرداب گناه , دعا کرد , حرف پرواز , هیچ کس , همراز نشد , خدا گفت , چنین بنده ,
بازدید : 65
[ جمعه 20 ارديبهشت 1398 ] [ 0:26 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


رمضان آمد و من آمده ام

باز هم قید خودم را زده ام


راه گم کرده ترین بنده منم

پیش چشمان تو شرمنده منم


میزبانی و منم مهمانت

لقمه ای اشک بده از خانت


رمضان آمده با طعم دعا

سفره انداخته اند در همه جا


سر این خوان همه نوع آدم هست

شاه اگر هست گدایی هم هست


عمر یک سال جلوتر رفته

از خودم حوصله ام سرفته


یازده ماه گناه آلودم

من همانم که همیشه بودم


چشم، حقّ بدنم را خورده

هر کسی خواست دلم را برده


خو گرفته است به بن بست خودم

طاقتم طاق شد از دست خودم


سالها در تن خود گم شده ام

تاجر سفره ی گندم شده ام


لحظه هایم به تجارت رفته

از کفم این همه فرصت رفته


مددی من به خودم برگردم

جان بگیرم به تنم برگردم


روسیاهم خدایا چه کنم ؟

بی پناهم خدایا چه کنم؟


من بدم شاه ولی بد نکند

پشت در آمده را رد نکند


مهدی رحیمی



ادامه مطلب


برچسب ها : مناجات , مناجات رمضان , رمضان , آمده ام , زده ام , گم کرده , بنده منم , شرمنده , میزبانی , طعم دعا , این خوان , گدایی , گناه آلود , بن بست , گم شده , برگردم , جان بگیرم , فرصت رفته , طاقتم طاق , خو گرفته ,
بازدید : 34
[ جمعه 20 ارديبهشت 1398 ] [ 0:0 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()

نفحه ی صبحِ بهشتی رمضان، آمده است
از دَمِ عیسوی اَش مُرده به جان آمده است


عاشقان باده زنید از قدح و خوش باشید
که ز خـُم خانه سبوئی به میان آمده است


پُرو پیمانه کند ساغرِ مستانه ی ما
سروِ زیبای جنان است و چمان آمده است


حامل باطنِ عشق است غنیمت دانَش

زِ طَرَب خانه ی اصحابِ جنان آمده است


غمزه ها می کند او با هنرِ طنازی
بهر دیدارِ رُخَش پیرو جوان آمده است


دستها حلقه کنید و به میانش گیرید
ساقی سیم تنان عشوه کنان آمده است


"نرگسش عربده جوی ولبش افسوس کنان "
یار شیرین دهنان دُرد کشان آمده است


نیمه های شبِ این مَه گـُهَر افشانی است
سِبطِ اَکبَر، حَسَن(ع)،آن دُرِّ گران، آمده است


جبرئیل و همه ی خیلِ مَلَک با قرآن
به غزل خوانیِ این غنچه دهان آمده است


بر سرِ خوانِ خدا شرطِ ادب امساک است
زین سبب آتش دوزخ به امان آمده است

"
مهدوی" نازِ دلارامِ پریچهره بکش
سَر بجنبانی اگر؛ وقتِ اذان آمده است


ادامه مطلب


برچسب ها : عیسوی , مرده , آمده است , عاشقان , باده زنید , قدح , خوش باشید , خم خانه , ساغرو پیمانه , غمزه , بردارد , یار شیرین دهنان , دُردکشان , گهر افشانی , سبط اکبر , درّگران , خیل ملک , نفحه صبح , نفحه ی , رمضان آمده ,
بازدید : 580
[ دوشنبه 16 ارديبهشت 1398 ] [ 9:29 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


خبر آمد که بهار دل ما آمده است
مژده ی  کم شدن فاصله ها آمده است

باز از عرش خداوند ندا آمده است

بندگان ماه خدا، ماه خدا آمده است


 من که پابند هوس ها و گناهم چه کنم؟

نفسِ سوخته ای در تهِ چاهم چه کنم؟


خبر آمد که کریم آمد و در واشده است

سفره پرداز قدیم آمد و در وا شده است
اسم رحمان و رحیم آمد و در وا شده است
درد عصیان مرا خویش مداوا شده است


آی مردم به خدا ربِّ رحیمی داریم

سجده آرید، خداوند کریمی داریم


ای که بخشنده ی هر جرم و گناهی، العفو

به پشیمان شدگان نیز پناهی، العفو
من پشیمان شده ام؛ نیم نگاهی، العفو
یا الهیّ و الهیّ و الهی  العفو


سائلی را به سر سفره ی خود راه بده

من گدای توأم ای حضرت الله- بده!-


یارب این سوخته دل را که محک لازم نیست

بچه ای را که کتک خورده، فلک لازم نیست
گرد خوان تو فقیرم من و شک لازم نیست
تا سر سفره حسین است نمک لازم نیست


به لبم خورد کمی آب، مرا بخشیدند

ای فدای لب ارباب، مرا بخشیدند

 
امیر عظیمی


ادامه مطلب


برچسب ها : بهر رمضان , خبر آمد , آمده است , رمضان آمده , نفس سوخته , چه کنم , ماه خدا , سفره پرداز , واشده , اسم رحمان , درد عصیان , مداوا شده , ربِّ رحیمی , سده آرید , الهی العف , حضرت الله , پشیمان , سر سفره , بخشیدند ,
بازدید : 46
[ یکشنبه 15 ارديبهشت 1398 ] [ 19:1 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


"عبد ممد"* معلم جوان، قد کوتاه، شیرین و پر روحیه بوشهری در عملیات کربلای 4 اسیر شده بود.
اسیر شدنِ خودش یک طرف، اسیر شدن یکی از شاگردان کلاس اش "احد" 14 ساله، با او، حکایتی بود در اردوگاه.
محافظتی که عبدممد از احد نوجوان داشت، و رابطه ای شبیه پدر و فرزند بین این دو، خنده های گاه و بیگاه و بلند هر دوی آن ها، که با جوک گفتن های معلم و شوخی هایش برای روحیه دادن به شاگردش داشت، از شیرینی های اردوگاه بود.
همه مفقود بودیم و بی خبر از دنیا، معلوم است که غروب های اردوگاه، بخصوص برای بچه ها چه دلگیر می شد و پر غصه!
اگر عبدممد نبود

نگهبان های عراقی اردوگاه شاید از ترس مافوق هایشان، شاید از بدذاتی خودشان، هر چه بود از انواع و اقسام فشارها بی خود و بی جهت به اسرای بی پناه وارد می کردند.
و اسارت چقدر سخت و طاقت فرسا می شد!
اگر عبدممد نبود

عدنان بین نگهبان ها واقعا وحشی بود و بارها برای خُرد کردن روحیه بچه ها تکرار می کرد "شما دیگر رنگ ایران را نخواهید دید"ِ
کافی بود به یکی گیر بدهد، بدنش را با کابل سیاه می کرد، که چرا لبخند زدی، چرا با یکی صحبت کردی!
و نفرت و کینه می پراکند عدنانِ بی خدا!
اگر عبدممد نبود...

اسمش اردوگاه بود "اردوگاه 11 تکریت" و چند جا هم نوشته بودند "مرحبا به ضیوفنا" خوش آمدید میهمان ها
چه خوش آمدنی!
اگر عبد ممد نبود

آن روز نگهبان بی رحم عراقی تصمیم گرفته بود همه حیاط خاکی چند صد متری پر از سنگ و کلوخ و شیشه و آهن خُرده اردوگاه، پاکسازی و تمیز شود. ابزار و امکانات؟ کف دست بچه های خسته و گرسنه اسیر...
همه را به خط کرد و در طول حیاط نشاند.
- تا نیم ساعت دیگر اگر یک ذره نخاله کف حیاط ببینم همه شما تنبیه می شوید!
ما می دانستیم رحمی هم در کار نخواهد بود، باید همه حیاط را به سرعت و دقت، و با کفِ دست تمیز می کردیم...
نشسته کنار هم، هر کسی باید دست می خراشاند و جلو می رفت. دست مان که خونی می شد نمی شد چیزی بگوییم! ما اسیر بودیم و کابلی بالای سرمان حرکت می کرد!

عبدممد خیلی آرام و زمزمه وار شروع کرد آواز پاروزن های لنج های بوشهری را خواندن!
می گفت سوار لنج های پارویی که می شده اند برای آنکه پاروها هماهنگ زده شود، همیشه ناخدا ترانه کوتاه محلی ای را دم می گرفته و پاروزن ها با هم جواب می دادند، و لنج با هماهنگی آن ها آرام و مستقیم به جلو می رفته.
عبدممد دَم گرفت؛ "مالِلِ بنگال"
ما هم آرام جواب دادیم؛  "اِسکیلو"
و دوباره و دوباره، و کم کم بلندتر
نمی دانستیم چه می گوییم اما اشک هایمان ناخواسته سرازیر بود. انگار لنج مان به حرکت درآمده. دارد می رود همان جایی که دوست داریم.
اصلا یادمان رفت در عراقیم و اسیر، یادمان رفت ماه هاست از خانواده بی خبریم
و آن ها از ما بی خبر...

کمی بعد صدا همه گیر شد و بچه ها همه دَم گرفتند.
عبدممد دیگر بلند شد و رو به بچه ها ایستاد، انگار ناخدا است و ما همه پاروزن هایش.
صورت گِردش، با آن چشم های براق و قدِ کوتاهش چقدر به هم می آمدند. خیلی دیدنی شده بود...
عبدممد دست هایش را بالا می برد؛
- مالِلِ بَنگال
پایین می آورد، همه جواب می دادیم "اِسکیلو"
و خاشاک زمین خود به خود جمع می شدند.
احد اصلا یادش رفته بود اسیر است، نشسته رقص بندری می کرد و جارو می زد.
یعنی همه همین طور شده بودیم.
نگهبانِِ خشمگین گیج شده بود، نمی دانست باید بزند یا نزند، بخندد یا گریه کند، برقصد یا او هم جواب بدهد!

آن روز کف حیاط خاکی اردوگاه برق افتاد، نه کسی خسته شد، نه کسی تحقیر شد، نه کسی دلخور شد، نه کسی تنهایی یادش ماند، نه گرسنگی، نه تشنگی، نه دوری، نه دلگیری!

چقدر دلمان تنگ می شود برای آن روزها.
چقدر جای عبدممد خالیست این روزها.
ناخدا بیا!
بخوان "مالِلِ بنگال"
همه با هم جواب می دهیم: "اِسکیلو"
ناخدا!
لنج ما کج شده، خیلی کج!
کجا می رود؟ نمی دانیم!
ببین هر کدام داریم یک جور پارو می زنیم...

بیا و دم بگیر، ببین چه منتظریم.
ناخدا، باز اسیر شدیم، باز زمین پر شده از خار و خاشاک، ببین دست هایمان
بیا و دوباره بخوان
تا فراموش کنیم این همه سختی را...

ناخدا!
تو با لبخند بخوان، ببین چه برقی می زند چشم های ما، تو محکم بگو، ببین چطور همه با هم، با همه وجود جواب می دهیم.
ببین چطور درِ باغ های سبز در همین حیات خاکی، باز می شود و چه سرعت می گیرد لنج ما...

ناخدا عبدممد!
این روزها خیلی جای تو آن جلو خالیست.
دل های ما دوباره هوای همان ترانه را کرده که اصلا نمی فهمیدیم معنی اش چه بود!
و تنها می دانستیم با همیم
تو بخوان
تا ما همه جواب دهیم
با دست های قفل شده در هم

"مالِلِ بَنگال"
"اِسکیلو"


* "عبدالمحمد شیخ ابولی" آزاده بوشهری و معلم بود. حالا بازنشسته شده. هنوز بوشهر است. و هنوز نگران احد شاگردش
که خیلی نامهربانی ها دیده.
رحیم قمیشی



ادامه مطلب


برچسب ها : مالِلِ بَنگال , اِسکیلو , عبد ممد , معلم جوان , قد کوتاه , پر روحیه , بوشهری , عملیات , اسیر شده , شاگردان , محافظتی , حکایتی , اردوگاه , نوجوان , مفقود , اردوگاه 11 , 11 تکریت , مرحبا ضیوفنا , نگیبان خشمگین , اسیر شدیم ,
بازدید : 85
[ پنجشنبه 12 ارديبهشت 1398 ] [ 9:11 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


شهید خلبان شیرودی، از خلبانان شاخص هوانیروز است که می‌توان گفت جای‌ جای کوههای بازی دراز کردستان و مناطقی در جنوب کشور دلاوری‌های او را به خوبی در شیارها و رشته‌هایش ثبت کرده‌اند.

«شهید مجید حدادعادل» که از اعضای شورای مدیریت تولید رادیو بود و ساخت سرود شهید مطهری و سرود «الله‌اکبر، خمینی رهبر» را در کارنامه خود دارد، نیز یکی از دوستداران شهید شیرودی است که پس از شهادتش شعری در وصف او با نام «پهنه آفاق» سرود. 

شعر شهید حداد عادل در وصف شهیدی که نام‌آورترین خلبان جهان بود:


چون شیر پرصلابت و جوشش بود

چون رود پرتلاش

او کوه استوار و مقاوم بود

گویی شهاب بود

که از قلب ملتی

هر صبح و شام

بر سر دشمن شراره داشت

او شور بود، شرر داشت، شعله بود

او مظهر طراوت و سرخی لاله بود

بانگ بلند غرش تکبیر

الله‌اکبری به سحرگه بود

اینک نگاه او

در جای جای پهنه آفاق

در سرخی شفق

در چشم‌های باز عقابان آسمان شاهد

به پایمردی ایشان نشسته است

اینک صدای او

از هر کرانه

از پس هر صخره هر کجای

بر هر که شاهد است بر این دشت لاله‌زار

فریاد می‌زند

هشدار، های!

مبادا که لحظه‌ای

سرخی راه و طریق امامتان

از یادتان رود



ادامه مطلب


بازدید : 87
[ یکشنبه 08 ارديبهشت 1398 ] [ 8:17 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


هر چند عشق، قصه‌ی شهد مکرر است              

از هر چه بگذری، سخن شعر خوش‌تر است

شیراز و، شعر و، سعدی و، حافظ چهار راز...            

از هر زبان که می‌شنوی، باز، نوبر است

بشنو... که وصف حضرت سعدی و شعر او

از هر سخنوری شنوی، روح‌پرور است

باغ گل همیشه بهارست، دفترش

این باغ را، چه حاجت سرو و صنوبر است

مجموعه‌ی کلام و غزل‌های ناب او

گاه قیاس با دگران، باز برتر است

یک بوستان حکمت، یک گلستان ادب

یک کهکشان غزل، غزل مستی‌آور است

منظومه‌ی بدیع خواتیم و طیبات...

یک آسمان ستاره، پر از درّ و گوهر است

در صبح بوستان و گلستان، بدایعش

مانند طیبات، پر از عطر و عنبر است

ختم کتاب فضل و بلاغت به نام اوست

این منشآت، حک شده بر کاغذ زر است

این تحفه‌ها، که هدیه‌ی اصحاب کرده است

تاج گل است و، چون قصب‌الجیب، شکّر است

هر باب ازین کتاب نگارین که بنگری

همچون بهشت، گویی از آن باب، بهتر است

این طرفه بین... که گفته‌ی سعدی هنوز هم

معیار سنجش سخن و حکم داور است

سعدی، به ملک شعر، خداوندگار عشق

 در فضل، در قلمرو هستی، پیمبر است

سعدی سخنوری است گزین، بر سریر شعر

در هر زمان، اشاره‌ی او، حرف آخر است

ملک ادب، گرفته به تیغ سخنوری...

بر تخت کشور سخن و شعر، افسر است

بازش نفس فرو رود از بیم اهل فضل

فرزانه شاعری که حکیم است و مفخر است

اینت سخنوری که کلامش به شعر و نثر

مصداق سهل و ممتنع و، فخر خاور است

لوح و معلمش، همه آموخت عشق و شعر

میراث‌دار معنی و، اکسیر دیگر است

بعد از هزار سال که در خاک خفته، پاک

آوازه در فکنده و، خاکش معطر است

بعد از وفات، تربت او در زمین مجوی

در سینه‌های مرد هنرور، مصور است

او نیست در میانه، ولی تا همیشه، باز

هر نکته‌ای و هر غزلش، تازه و تر است

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای؟

در ظاهر، ار که نیست، به باطن برابر است

بسیار سال‌ها به سر خاک او رود...  

کاین آب چشمه آید و، در گُل شناور است

هر چندمان به مادر گیتی، امید نیست...!

اما هنوز، دیده‌ی مشتاق بر در است

با آن که صبر، سود ندارد ولی پدر

هم گوش استماع ندارد، هم ابتر است

آیا دوباره همچو تو، فرزندی آورد؟

هیهات... ازین خیال محالی که در سر است

***

ای جاودانه شاعر...! ای فخر خاک پارس...!

شیراز، با تو از همه‌ی شهرها، سر است

نامت نگین حلقه‌ی شعر است و شاعری!

بر تارک زمین و زمان، زیب و زیور است

نظم کسان، برابر شعر بلند تو

هر جا، قیاسِ رویگر و کیمیاگر است

امروز هم، به شوق کلام تو، گوش‌ها

چون گوش روزه‌دار، بر الله‌اکبر است

حسن تو، نادر است در این عهد و شعر تو

هرچند چشم و گوش بسی، کور یا کر است

بر باغ ما، چه رفته که زاغ و زغن در آن

بر هر درخت، صدرنشین است و سرور است؟

گر سنگ از این حدیث بنالد، عجب مدار

از شعله‌ای که بر تن این باغ بی‌بر است

***

امشب مگر به وقت نمی‌خواند، این خروس؟

شب رفته است و ختم سخن، نامیسر است

هوشیار اگر نمی‌رود از در برون، یکی

سرمستی‌اش ز باده‌ی سعدی، به ساغر است

پایا... دلی که حقه‌ی راز نهان ماست

مانا... گلی که باغ زمین را مسخر است

ختم سخن، به شعر تو شایسته‌تر، که نظم...

این گفته‌ها، برابر شعرت، محقر است

***

این بوی روح‌پرور، از آن کوی دلبر است

وین آب زندگانی، از آن حوض کوثر است

ای باد بوستان، مگرت نافه در میان

وی مرغ آشنا، مگرت نامه در پر است؟

بوی بهشت می‌گذرد، یا نسیم دوست...

یا کاروان صبح که گیتی، ‌منور است؟

بر راه باد، عود بر آتش نهاده‌اند

یا خود، در آن زمین که تویی، خاک، عنبر است

این قاصد از کدام زمین است، مشک‌بوی

این نامه در، چه داشت که عنوان معطر است؟

در نامه نیز، چند بگنجد حدیث عشق؟

کوته کنم که قصه‌ی ما، کار دفتر است

همچون درخت بادیه، سعدی به برگ شوق

سوزان و، میوه‌ی سخنش همچنان، تر است...


علیرضا طبایی



ادامه مطلب


برچسب ها : علیرضا , طبایی , بزرگداشت , سعدی , هر چند , عشق , قصه‌ی , شهد مکرر , از هرچه , بگذری , سخن شعر , خوش‌تر , شیراز و , شعر و , سعدی و , ،حافظ , هر زبان , می‌شنوی , نوبر است ,
بازدید : 68
[ دوشنبه 02 ارديبهشت 1398 ] [ 9:7 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()
گردهمآیی شاعرانه
:: تعداد صفحات : 8
1 2 3 4 5 6 7 8 صفحه بعد


.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب مطالب عمومی
  • وب کاراته
  • وب پارسی دانلود
  • وب بــــهشت