close
دانلود آهنگ جدید
سایت ادبی شهید رابع استهبان - مطالب ارسال شده توسط admin
آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
نقد غزل، مثنوی 1 2 mahdavi
نقد مثنوی و قصیده 3 4 mahdavi
نقد غزل 0 15 mahdavi
نقد شعر 0 17 mahdavi
نقد اشعار نیمایی و سپید 0 11 mahdavi


شعر کتیبه ایوان نجف را چه کسی سروده است؟+ فیلم


هفت بند ملا حسن کاشی -متوفی 726 هجری- از قدیمی ترین هفت بندها در مدح و منقبت امام علی علیه السلام است.


بند اول

  السلام ای سایه ات خورشید ربّ العالمین

 آسمانِ عزّ و تمکین، آفتاب داد و دین

 

 مفتی هر چار دفتر، خواجه هر هشت خلد

 داور هر شش جهت اعظم امیرالمؤمنین

 

 عالِمِ علمِ سَلُونی، شهسوار لَوْ کشِف

 ناصر حق، نفس پیغمبر امام المتّقین

 

 صورت معنای فطرت، باعث ایجاد خلق

 اصل نسل آلِ آدم، نفس خیرالمرسلین

 

 صاحب یوفُونَ بِالنَّذر، آفتاب اِنّما

 قرّةُ العین لَعَمرِک، نازش روح الامین

 

 در جهان از راه حشمت چون جهانی در جهان

 در زمین از روی رفعت آسمانی بر زمین

 

 نقش بند کاف و نون از روز فطرت تا کنون

 ناکشیده چون مه رخسار تو نقش مبین

 

 ناشنیده از زمان مهد تا باقی عمر

 بی رضای حق ز تو حرفی کرام الکاتبین

 

 مثل تو ناورده ایزد در همه حالی محال

 ور بود ممکن نه الاّ رَحْمَة للعالمین

 

 آن که مداحش خدا همدم رسول الله بود

 گر کسی همتاش باشد هم رسول الله بود

 

 بند دوم

  ای به غیر از مصطفی نادیده همتای تو کس

 بسته بر مهر تو ایزد مهر حورالعین و بس

 

 مهره مهر از گلوی صبح برنارد فلک

 گرنه از مهر تو آید صبح صادق را نفس

 

 کاروان سالار جاهت چون کند آهنگ راه

 چرخ را بر دست پیش آهنگ بندد چون جرس

 

 با شکوه صولتت دستان نیاید در شمار

 در پر عنقای مغرب کی شکوه آرد مگس

 

 گر دل دریا عطایت موج بر گردن زند

 لجّه گردون در آن گردان نماید همچو خس

 

 گر شکوهت را به میزانِ معانی بر کشند

 از ره خفّت کم آید بوقبیس از یک عدس

 

 اندر آن میدان که مردان سعادت خوی را

 از پی مردی عنان از دست برباید فرس

 

 از میان مشرق میدان درآیی مِهر وار

 رایت نصرت ز پیش و آیت دولت ز پس

 

 خلق هفت اقلیم اگر آن روز همدستان شوند

 از سر مردی نیارد پا به میدانِ تو کس

 

 صورتی گردد مجسم فتح گوید آشکار

 لا فَتی اِلّا عَلی لاسَیفَ اِلّا ذِالفقار

 

بند سوم

 ای سپهر عصمت از فرِّ تو زیور یافته

 آفتاب از سایه چتر تو افسر یافته

 

 از غبار درگه چرخ احترامت آشکار

 کیمیاگر نسخه گوگرد احمر یافته

 

 بر امید مثلِ رویت، دست نقّاش ازل

 نقش ها بر بسته لیکن چون تو کمتر یافته

 

 و آنکه اندر آفرینش لاف بالایی زده

 رفعتت را زآفرینش پایه برتر یافته

 

 بازِ قدرت هر کجا بال جلالت کرده باز

 طایران سدره را در زیر شهپر یافته

 

 هر که مُهر مهر تو بر صفحه جان کرده نقش

 مخزن دل را چو کان از زر توانگر یافته

 

 آنکه دست حاجتی بر جود تو برداشته

 دست خود را تا قیامت حاجت آور یافته

 

 ساقی کوثر نه چندان مدح باشد مر ترا

 ای ز تو دریای فطرت عین کوثر یافته

 

 با خدا و مصطفی رای تو یکره داشته

 از خدا و مصطفی شمشیر و دختر یافته

 

 گر نبودی ذات پاکت آفرینش را سبب

 تا ابد حوّا سترون بود و آدم عزب

 

 بند چهارم

 ای معظم کعبه اصل از بیان مصطفی

 قبله دنیا و دین، جان جهانِ مصطفی

 

 ای به استحقاق بعد از مصطفی غیر از تو کس

 نانهاده پای تمکین بر مکان مصطفی

 

 از نقود گوهر معنی لبالب شد دهان

 تا نهادی لب به صورت در دهان مصطفی

 

 تا سپهر شرع ازو پر نور شد هرگز نیافت

 از تو روشنتر مهی بر آسمان مصطفی

 

 رفعتی بالای امکان صورتی ناممکنست

 ور بود ممکن بود آن قدر آن مصطفی

 

 گرچه در عالم به اقبال تو شاها کرده ام

 آنچه حَسّان کرد وقتی در زمان مصطفی

 

 لاف مداحی درین حضرت نمی آرم زدن

 ای ثناخوانِ تو ایزد از زبان مصطفی

 

 از بیان خلق بر ناید صفاتِ ذات تو

 ور برآید نبود اِلاّ از بیان مصطفی

 

 عرض حاجت بر تو حاجت نیست، می دانی که چیست؟

 حال اخلاص من اندر خاندان مصطفی

 

 منّت خلقم به جان آورد لطفی کن مرا

 وارهان از منّتِ خلقم به جان مصطفی

 

 روی رحمت بر متاب، ای کام جان از روی من

 حرمت جان پیمبر یک نظر کن سوی من

 

 بند پنجم

 ای گزیده مر خدایت یا امیرالمؤمنین

 خوانده نفس مصطفایت یا امیرالمؤمنین

 

 از نسیم باد نوروزی نشاید کرد یاد

 پیش خلق جانفزایت یا امیرالمؤمنین

 

 آنچه عیسی از نفس می کرد رمزی بود و بس

 از لب معجزْنمایت یا امیرالمؤمنین

 

 خاطر همچون من شوریده خاطر کی کند

 وصف ذات کبریایت یا امیرالمؤمنین

 

 با همه بالانشینی عقلِ کل نابرده راه

 زیر شادروان رایت یا امیرالمؤمنین

 

 گر بُدی بالاتر از عرش برین جای دگر

 گفتمی آنجاست جایت یا امیرالمؤمنین

 

 مدح اگر شایسته ذات تو باید گفت و بس

 کیست تا گوید ثنایت یا امیر المؤمنین

 

 آنچه تو شایسته آنی ز روی عزّ و جاه

 کس نداند جز خدایت یا امیرالمؤمنین

 

 ما همه از درگه لطفت گدایی می کنیم

 ای همه شاهان گدایت یا امیرالمؤمنین

 

 فهم انسانی چه داند عزّت کار ترا

 کآفرینش بر نتابد بار مقدار ترا

 

 بند ششم

 ای که فرمان قضا موقوف فرمان شماست

 دور دورانِ فلک دوری ز دوران شماست

 

 آفتابی کآسمان در سایه اقبال اوست

 پرتوی از لُمعه چاک گریبان شماست

 

 چشمه ای کز وی محیط آفرینش قطره ایست

 قطره ای از لجّه دریای احسان شماست

 

 پیر مکتب خانه ابداع یعنی جبرئیل

 با همه ذهن و ذُکا طفل دبستان شماست

 

 هر کجا در مجمع قرآن خدا را آیتی ست

 از کمال لطف و رحمت، خاصّه در شأن شماست

 

 قبّه نُه چرخ را چون دانه بر چیند ز جا

 مرغ تعظیمی که آن بر بام ایوان شماست

 

 گوهری کان در ضمیر کانِ امکان قضاست

 صورت اظهار آن موقوف فرمان شماست

 

 بنده بیچاره کاشی از دل و جان، سال و ماه

 روز و شب در خطّه آمل ثناخوان شماست

 

 بر در دولت سرایت روی بر خاک نیاز

 با دل پر درد برامید درمان شماست

 

 درد پنهان پیش درمان، چند بتوان داشتن

 عاقلی نبود ز درمان درد پنهان داشتن

 

 بند هفتم

 تا نجف شد آفتاب دین و دولت را مقام

 خاک او دارد شرف بر زمزم بیت الحرام

 

 آفتاب آسمان دین امیرالمؤمنین

 والی ملک ولایت، حاکم دارالسّلام

 

 مُبطل بنیادِ بدعت منشی احکام وحی

 حاکم دین و شریعت، حامی حلّ و حرام


 سایه لطفش به معنی گر نبودی در جهان

 صورتی بودی جهان از روی معنی ناتمام

 

 ای سریر سروری آورده از جای تو جاه

 وی جهان آفرینش برده از نام تو نام

 

 با شکوهِ شقّه دستار و رکن مسندت

 تاج جمشیدی که و تخت سلیمانی کدام؟

 

 از پی تدبیر تو پیوسته تقدیر قضاست

 بنهد از روی ادب بهرام در پیش تو کام

 

 نسبتت با سایر انسان خطا باشد خطا

 جوهر پاکیزه گوهر را چه نسبت با رُخام

 

 مثل تو جز مصطفی صورت نبندد عقل را

 معنی ایمان ما اینست روشن، و السلام

 

 زایران حضرتت را بر در خُلد برین

 می دهند آواز طِبْتُمْ فَادْخُلوها خالِدین

 

ملا حسن کاشی



ادامه مطلب


برچسب ها : آفتاب اِنَّما , هفت بند , ملا حسن , حسن کاشی , اَلسّلام , ربَ العالمین , آفتاب داد , چار دفتر , هشت خُلد , شش جهت , امیرالمؤمنین , علم سَلُونی , لَوْ کشِف , ناصر حق , نفس پیغمبر , امام المتّقین , صورت معنا , آل آدم , روحُ الامین , رفعت آسمانی ,
بازدید : 0
[ پنجشنبه 21 آذر 1398 ] [ 16:10 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


 

میلاد پیامبر نور و رحمت حضرت مُحَمَّدِابنِ عَبدِالله صلَّیَ اللهُ عَلَیه وَآلِهِ وَسَلَّم مبارک باد.

ویرایش22 دیماه 98

 

جـاهلیّـت ؛ عصــر بیـداد و جمود

لات و عزّی و هُبَل خود می نمود

 

خانه ی عقل و خرد ویرانه بود

کعبه هم در غربت و بتخانه بود

 

خالق هستی برآن شـد از نهان

تا که جانی تازه سازد از جهان

 

جبرئیل آماده و خواند الرَّحیل
شد ثنا خوان چشمه سارِ سلسبیل

 

شهرمکّه خوانِ اربابِ کریم

عرصه ی مهمانیِ خُلقِ عظیم

 

با وقوعِ انقلابی در خِرَد

یا نویدِ قُل هُوَاللَّهُ أَحَدٌ ،

 

ظُلمتِ هر بُتگری برچیده شد

نور رحمان توتیای دیده شد

 

موبدان وکاهنان نادان شدند
ساحران درکارِخود حیران شدند

 

نوری از نَجد و تهامه[1] تا حجاز،

چشم هر بیننده ای را خیره ساز

 

تختِ شاهان واژگون شد ناگهان
لال شد هرپادشاهی از زبان


طاقِ کسری ناگهان ازهم گسست،
چارده دندانه اش درهم شکست

 

ساوه خشکید و سماوه شدپُرآب[2]
صد مَلَک مأمورِ اِیّاب و ذهاب


سَبعَه ی آتشکده[3] خاموش گشت،
بَعدِ ده قرنی که آذرنوش[4] گشت


موبدان آشفته خواب وخورشدند،
گاهِ رؤیا اَستر و اُشتر شدند


رانده شد ابلیس دون از آسمان،
تا که آمد خاتمِ پیغمبران(صلوات)


سرنگون شد هَربُتی در هرکجا ،
لحظه ی میلادِ آن بَـدرُالدّجی


خانه ی بِنتِ وَهَب دارُالسُّرُور
مَحبَطِ روحُ القُدُس با شوق وشور


نوری از دامانِ بانو آمنه
کرد روشن آسمان و دامنه

 

آمدآن پیغمبرِ آخر زمان
سروَرِ خَـلقِ زمین و آسمان


زاده شد شَمسُ الضُّحی ، بَدرُالدّجی ،
مُصطَفی، کَهفُ التُّقی، غَوثَ الوَری

 

این همه آیات توحیدی عیان
معجزاتِ روشنی بود آن زمان


مهربان ختم رُسُل عَبدِ خدا
خُلقِ عُظمای تمام انبیا


در اوان کودکی آن سروِ ناز،
با رکوع و سجده ای شد در نماز


آیتِ حق ، رَحمَةٌ لِّلعالَمین
شد شَفیعِ مُؤمِنات ومُؤمِنین


عالِمِ ناخوانده درسِی از کتاب ،
داد پاسخ هر سؤالی را جواب

 

خَرقِ عادات آن همه اِرحاصِ[5] او
خاصِ این مولا شدو اِخلاصِ او


شرح عقلِ کُل کجا، شاعرکجاست؟
مثنوی گویِ پیمبرها خداست


عالَم از درکِ وجودش گشته مات،
عِطرِ نامش در در تَشَهُّد در صلاة


شافِعَت خواهی شود در روز حشر،
با علیّ و آلِ وی کُن حشر و نشر

 

مهدوی این ریزه خوار خوانشان
سـر نهــاده بـر  ســرِ  پیمانشان


غلامرضا مهدوی آزاد

استهبان



1- نجد:[نَ]عربستان سعودى.مركزآن رياض است.تهامة: زمينى مشهوركه مكهء معظمه در آن واقع است.

2- خشک شدن دریاچه ساوه همزمان با تولّد پیامبر گرامی اسلام، حضرت محمد(ص)، یکی از روایات مشهور مذهبی است.بر اساس این روایات در شب تولّد پیامبر گرامی اسلام، وقایع معجزه آسایی از قبیل:خاموش شدن آتشکده فارس، فرو ریختن کنگره‌هایی از طاق کسری، خشک شدن دریاچه ساوه و جاری شدن آب در رودخانه سماوه اتفاق افتاده است:«فلمّا ولد رسول اللّه(ص)لم یبق صنم الاّ سقط و غارت بحیرة ساوه..»از  بحار الانوار، علامه مجلسی، تهران، چاپ آخوندی، ج 15، ص 323-324.

3- سَبعَه ی آتشکده:[تَ كَ دَ / دِ] (اِ مركب)پرستشگاه مغان و جاى آتش افروختن. بيت‌النار. بيت‌النيران. آتشگاه : گويند پارسيان هفت آتشكدهء معتبر بعدد هفت كوكب سيار داشته‌اند و نامهاى آنها بدين قرار بوده است: آذرمهر. آذرنوش. آذر بهرام. آذرآيين. آذرخرين. آذر برزين. آذر زردشت.

4-آذرنوش.[ذَ] (اِخ) نوش‌آذر. نام آتشكدهء دوم از جملهء هفت آتشكدهء فارسيان.

5- اِرهاص (ع مص) آمادهء چيزى شدن و ايستادن. خوارق عاداتى كه از نبى پيش از ظهور، ظاهر شود مثل نورى كه در پيشانى آباء و اجداد پيغامبر(ص) لايح بود. حادث شدن امرى خارق عادت پيش از بعثت نبى (از وى)، تا بر نبوت او دلالت كند. گفته‌اند ارهاص از قبيل كرامات است زيرا انبياء پيش از نبوت در درجه از اولياء كمتر نبوده‌اند. (تعريفات جرجانى). شرعاً نوعى از خارق عادتست كه پيمبران را پيش از برگزيده شدن به پيمبرى از جانب حق‌تعالى عطا ميشود و سبب تسميهء آن به ارهاص اين است كه در لغت ارهاص به معنى بناء خانه است كه اين خارق عادت اعلام به بناء خانهء پيمبرى ميباشد. كذا فى حواشى شرح‌العقايد. (كشاف اصطلاحات الفنون). و رجوع به معجزه، كرامت و استدراج شود. (لغتنامه ی دهخدا)



ادامه مطلب


برچسب ها : میلاد , پیامبر , اسلام , هفده , ربیع , سلسبیل , واژگون , مولود , بَـدرُالدّجی , ابلیس , طاق کسری , گسست , خشکید , سماوه , آتشکده , خاموش , آذرنوش , موبدان , آشفته , حجاز ,
بازدید : 572
[ جمعه 24 آبان 1398 ] [ 7:6 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


در باغ جهان شقایق آمد

کشاف همه حقایق آمد
خورشید همه مشارق آمد
عید همه ی خلایق آمد
میلاد امام صادق آمد

گل دامن شوق بر کمر زد
مه خیمه به دامن سحر زد
شب طی شده و سپیده سر زد
نور همه ی سرادق آمد
میلاد امام صادق آمد

خورشید شده ست عالم افروز
پائیز گرفته رنگ نوروز
غمگین منشین دلا که امروز
خرم نفس دقایق آمد
میلاد امام صادق آمد

غم پر زده از سرای سینه
خالی شده دل ز حقد و کینه
غوغای خوشی است در مدینه
عیدانه ز سوی خالق آمد
میلاد امام صادق آمد

نو رسته ، گُل پیمبر است این
ذُرّیه ی پاک حیدر است این
بر دامن ماه ، جعفر است این
گنجینه ی علم خالق آمد
میلاد امام صادق آمد


مهتاب دمیده در شب ما
نام خوش اوست بر لب ما
فرخنده رئیس مذهب ما
قرآن همیشه ناطق آمد
میلاد امام صادق آمد

در باغ همیشه سبز توحید
بوی نفس فرشته پیچید
قنداقه ی نور تا درخشید
بر دیدنش علم عاشق آمد
میلاد امام صادق آمد


علی اکبر شجعان

محزون اصطهباناتی.


ادامه مطلب


برچسب ها : میلاد , امام صادق , باغ جهان , شقایق آمد , کشاف حقایق , دامن شوق , دامن سحر , عالم افروز , رنگ نوروز , پر زده , سرای سینه , عیدانه , نو رسته , گل پیمبر , ذریه حیدر , دامن ماه , مهتاب دمیده , نام خوش , همیشه ناطق ,
بازدید : 11
[ چهارشنبه 22 آبان 1398 ] [ 6:16 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


از هر چه آفریده فرا آفریده اند

خلقی ز. خُلقِ خَلق، جدا آفریده اند


صبح و تبسم و سحر و سبحه و سلام
سنگ صبور، صلح و صفا آفریده اند.


چون چشم غرق شور که شب چشمه می‌شود.
چون شطِّ با نشاط رها آفریده اند


نام معطر تو وزیدن گرفت و بعد
ریحان و روح و رایحه را آفریده اند


سرریز روشنی است تن تو گمان کنم
خورشید در میان عبا آفریده اند


پشت سر تو قریه به قریه بهار رفت
از بس تو را خوش آب و هوا آفریده اند


فصل ربیع بود که از فضل چشم تو
باران ربنا و دعا آفریده اند


گل را، بهار را، غزل و عشق را، شبی-
تلفیق کرده اند و تو را آفریده اند


تا که خدا به خویش تماشا کند تو را
آیینه‌ای برای خدا آفریده اند


تا با تو گل بگوید و گل بشنود خدا
تا گل نفس شوید، حرا آفریده اند‌


ای ناز از شکوفه گیلاس جان تو
دل نازک از دل تو کجا آفریده اند؟


علی حنیفه



ادامه مطلب


برچسب ها : آیینه‌ای , برای خدا , شکوفه گیلاس , جان تو , دل نازک , آفیده اند , گل نفس , گل بگوید , گل بشنود , تماشا کند , خُلقِ خَلق , تبسم , سنگ صبور , غرق شود , با نشاط , نام معطر , وزیدن , سرریز , میان عبا , فصل ربیع ,
بازدید : 13
[ چهارشنبه 22 آبان 1398 ] [ 5:36 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


زلفت اگر نبود؛ نسیم سحر نبود
گمراه می‌شدیم نگاهت اگر نبود


مهر شما به داد تمنّای ما رسید

ورنه پل صراط، چنین بی خطر نبود


تعداد بی نظیریِ تان روی این زمین

از چهارده نفر به خدا بیشتر نبود


پیراهن، اشتیاق نسیمانه‌ای نداشت

تا چشم‌های حضرت یعقوب‌تر نبود


بی تو چه گویمت که در این خاک سرزمین

صد‌ها درخت بود و لیکن، ثمر نبود‌


ای آخرین بهار! چرا دیر کرده ای؟‌

ای مرد با وقار! چرا دیر کرده ای؟


این جشن‌ها برای تو تشکیل می‌شود

این اشک‌ها برای تو تنزیل می‌شود


رفتی، برای آمدنت گریه می‌کنم

چشمانمان به آینه تبدیل می‌شود


بوی خزان گرفته‌ی پاییز می‌دهد
سالی که بی نگاه تو تحویل می‌شود


ایمان ما که اکثراً از ریشه ناقص است

با خطبه‌های توست که تکمیل می‌شود


تقویم را ورق بزن و انتخاب کن

این جمعه‌ها برای تو تعطیل می‌شود‌


ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای؟‌

ای مرد با وقار چرا دیر کرده ای؟‌


ای آخرین توسل خورشید بام‌ها‌

ای نام تو ادامه‌ی نام امام‌ها‌


می‌خواستم بخوانمت، اما نمی‌شود

لکنت گرفته اند زبان کلام‌ها


ما آن سلام اول ادعیه‌ی توییم

چشم انتظار صبحِ جواب سلام‌ها


آقا چگونه دست توسل نیاوریم

وقتی گدا به چشم تو دارد مقام‌ها


از جانماز رو به خدا و بهشتی ات

عطری بیاورید برای مشام‌ها‌


ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای؟‌

ای مرد با وقار چرا دیر کرده ای؟


آقا بیا که میوه‌ی ما کال می‌شود

جبریل مان بدون پر و بال می‌شود


در آسمان و در شب شعر خدا هنوز

قافیه‌های چشم تو دنبال می‌شود


یعنی تو آمدی و همه گرم دیدن اند

وقتی کنار پنجره جنجال می‌شود


روز ظهور نوبت پرواز می‌رسد

روز ظهور بال همه بال می‌شود


بیش از تمام بال و پَر یا کریم‌ها

دست کبودِ فاطمه خوشحال می‌شود‌


ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای؟‌

ای مرد با وقار چرا دیر کرده ای؟


علی اکبر لطیفیان



ادامه مطلب


برچسب ها : تقصیر , غیبت , طولانی , تقصیر ماست , غیبت طولانی , طولانی شما , اگر نبود , مهر شما , تمنای ما , پل صراط , اشتیاق , چه گویمت , ثمر نبود , آخرین بهار , با وقار , جشن ها , بوی خزان , توسل خورشید ,
بازدید : 12
[ پنجشنبه 16 آبان 1398 ] [ 9:47 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()



شهر سامرا شده کربلای عسکری
شیعه بر سر می زند در عزای عسکری

ای دل ای دل بزم غم در جهان بر پا ببین
در زمین سامرا محشر کبرا ببین
شال غم بر گردن یوسف زهرا ببین
از سرشک غم بیا دیده را دریا ببین
خیمه غم کن به پا از برای عسکری

آسمان سینه را باز ابر غم گرفت
فاطمه در عرش حق مجلس ماتم گرفت
دست غم چتر عزا بر سر عالم گرفت
نوحه خوان بر منبر قلب شیعه دم گرفت
پر شده هر محفلی از نوای عسکری

دیده ها گریان شده سینه ها گشته غمین
در حصار دشمنان بی کس و یار و معین
حجت حق از عطش می کشد پا بر زمین
مجتبای دیگری شد شهید زهر کین
جان فدای مجتبی جان فدای عسکری

جان فدای عسکری با غم پنهانی اش
معتمد آتش زده بر دل نورانی اش
بود سوی کربلا دیده بارانی اش
ماه هر شب می زده بوسه بر پیشانی اش
می نهاده آفتاب سر به پای عسکری

از جفای بیحد دشمن آل عبا
شد امام عسکری کشتۀ زهر جفا
معتمد زد شعله بر باغ سبز هل اتی
گر چه شد از بند غم آن ولی حق رها
قلب پاک شیعه شد مبتلای عسکری

باز اندوه و الم خیمه زد در سینه ها
گرد غم افتاد بر چهرۀ آئینه ها
پر شد از یاقوت اشک دامن گنجینه ها
ریخت در کام حسن جام زهر کینه ها
تا بسوزد شیعه از ماجرای عسکری


علی اکبر شجعان



ادامه مطلب


برچسب ها : در عزای , عسکری , عزای عسکری , شهر سامرا , کربلای عسکری , بزم غم , زمین سامرا , محشر کبرا , شال غم , یوسف زهرا , سرشک غم , دریا ببین , آسمان سینه , ابر غم , ماتم گرفت , نوحه خوان , قلب شیعه , دست غم , حجت حق , فدای عسکری ,
بازدید : 15
[ چهارشنبه 15 آبان 1398 ] [ 8:47 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


سيد حسن حسيني كه از او به عنوان يكي از استوانه هاي شعر انقلاب ياد مي شود، درمصاحبه اي به بيان خاطراتي از مبارزات دوران انقلاب پرداخته است كه در بخشي از اين خاطرات، از حضور قيصر امين پور درجمع تسخير كنندگان لانه جاسوسي وشعرخواني وي روي ديوار سفارت مي گويد. وي درباره قيصر مي گويد:

... قیصر جزو بچه‌های به اصطلاح لانه است؛ از طلایه‌دارانی که لانه جاسوسی را فتح کردند. در دو سه هفته اولی که لانه جاسوسی را گرفته بودند، قیصر بیانیه دانشجویان پیرو خط امام را ویرایش ادبی می‌کرد. خودش هم پرشور و حال بر روی دیوار لانه جاسوسی شعر می خواند. یادم هست که با بلوز یقه اسکی سفید روی دیوار لانه جاسوسی در حال خواندن شعر یا بیانیه بود...
اين روحيه در قيصر امين پور تا ساليان پاياني حيات وي زنده بود چنانكه با مراجعه به اشعار قيصر، به راحتي روحيه استقلال طلبي و استكبار ستيزي وي را مي توان دريافت. او در يكي از آخرين سروده هايش خطاب به دوستان هنرمندش اينگونه مي سرايد:


سرمایه دل (به دوستان هنرمند)


این حنجره این باغ صدا را نفروشید
این پنجره این خاطره‌ها را نفروشید


در شهر شما باری اگر عشق فروشی است

هم غیرت آبادی ما را نفروشید


تنها، به‌خدا، دلخوشی ما به دل ماست

صندوقچه راز خدا را نفروشید


سرمایه دل نیست بجز آه و بجز اشک

پس دست‌کم این آب و هوا را نفروشید


در دست خدا آیینه ای جز دل ما نیست

آیینه شمایید شما را نفروشید


در پله پرواز بجز کرم نلولد

پروانه پرواز رها را نفروشید


یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم

این هروله سعی و صفا را نفروشید


دور از نظر ماست اگر منزل این راه

این منظره دورنما را نفروشید...


مأخذ:

مؤسسه مطالعات

و پژوهشهای سیاسی



ادامه مطلب


برچسب ها : روی دیوار , دیوار لانه , لانه جاسوسی , قیصر , امین پور , سرمایه , سرمایه دل , باغ صدا , نفروشید , غیرت آبادی , دلخوشی , صندوقچه , راز خدا , دست کم , پله پرواز , نلولید , دورنما ,
بازدید : 16
[ دوشنبه 13 آبان 1398 ] [ 7:15 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


ای کاش که یک دانه ی تسبیح تو بودم
تا دست کشی بر سر سودا زده ی من...


یاحُجَّةِ ابنِ الحَسَن عَجِّل عَلی ظُهُورِک




ادامه مطلب


برچسب ها : یاحُجَّةِ , ابنِ الحَسَن , عَجِّل , عَلی , ظُهُورِک ,
بازدید : 32
[ جمعه 10 آبان 1398 ] [ 9:31 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()




شنیده بود که این‌بار باز دعوت نیست
کشید از ته دل آه و گفت: قسمت نیست

بیا به داد دل تنگ ما برس ای عشق!
اگر که حوصله داری، اگر که زحمت نیست

غمی است در دل جامانده ‌های کرب‌وبلا
که هرچه هست، یقین دارم از حسادت نیست

میان ما که نرفتیم و رفته‌ها، شاید
تفاوتی‌ست در آغاز و در نهایت نیست

همیشه آن‌که نرفته است، بی‌قرارتر است
همیشه آن‌که نرفته است، کم‌سعادت نیست

و آن کسی که در این راه اهل دل باشد
مدام اهل گله کردن و شکایت نیست

خودش نرفت و دلش را پیاده راهی کرد
نباید این‌همه دل‌دل کند که فرصت نیست


مریم کرباسی



نشد که پر بزنم عشق آن حوالی را
ببخش بر من مسکین شکسته‌بالی را

نشد که پای پیاده به درگهت برسم
و تحفه آورم این دست‌های خالی را

منی که چلّه‌نشین غم توام مولا
نشدکه همدل و همره شوم موالی را

نشد عراقِ غمت را بگریم از دل و جان
بدل به آه کنم این شکسته‌حالی را

دوباره چشمۀ جان‌بخش اربعین جوشید
نشد که درک کنم حال آن زلالی را

بگو بگو «به کدامین دعات خواهم یافت»؟
بگو کجا برم این حسرت سؤالی را؟

ببار حضرت باران به شوره‌زار دلم
ببر ز سینۀ من داغ خشکسالی را

چکید قطره اشکی و از غم تو سرود
قبول کن ز من این شعر ارتجالی‌ را


سعید سلیمان‌پور

***


از کوفه تا شمشیر عزراییل‌هایش
از کربلا تا شام با تفصیل‌هایش

بعد از چهل روز از مسیر تلخ دیروز
امروز آمد دیدن فامیل‌هایش

خود را به روی قبرهای خاکی انداخت
بانوی مکه با همان تجلیل‌هایش

حال عجیبی داشت وقتی بازمی‌گشت
بغض غریبی داشت در ترتیل‌هایش

با او چهل روز و چهل شب همسفر بود
کابوس‌هایی تلخ با تأویل‌هایش

این‌جا پذیرفت آن‌چه را باور نمی‌کرد
دل کند حوا آخر از هابیل‌هایش

زن مانده بود و یک بیابان بی‌پناهی
زن مانده بود و داغ اسماعیل‌هایش

مطهره عباسیان


***


ملایک گریه می‌کردند با ما اربعینش را
خدا شش‌گوشه کرد از روز عاشورا زمینش را

رسیده جبرییل از آسمان در بعثت حضرت
تسلّی می‌دهد تا روز عاشورا اَمینش را

قسم داده به عاشورا خدا در شطّی از آیات
قسم خورده اگر در سوره‌ها زیتون و تینش را

شهادت بود سهم حضرت ارباب و یارانش
زمین هم می‌کشید اطراف او دیوار چینش را

نوشته روی دجله با خطوط موج، ثارالله ‌
و می‌ساید فرات از شرم بر خاکش جبینش را

چه توفانی است، ابری با صدای رعد می‌گرید
کشیده روی صورت نازکای آستینش را

فرستاده خدا از آسمان توفان نوحش را
فرستاده خدا از آسمان حبل‌المتینش را

فرستاده خدا ارباب و وحی نهی از منکر
نگهدارد برای عالمی، ارباب، دینش را

چه قوم نازنینی می‌روند از کربلا تا عرش
فرستاده خدا این بندگان دست‌چینش را

نه تنها عاشقان حضرتش، حتّی خدا امروز
فرستاده‌ست تا کرب‌و‌بلا روح الامینش را


هادی خورشاهیان


***


شگفتا راه عشق است این، که مرد جاده می‌خواهد
حریفی پاک باز و امتحان پس داده می‌خواهد

مسافر را پیاده، داغ‌دیده، صاحب دردی
ورای دردهای پیش پا افتاده می‌خواهد

دلی آرام و پر غوغا، سری شوریده و شیدا
دلی سرمست جان دادن، سری دل‌داده می‌خواهد

مسلمان و مسیحی را به حریت فراخوانده
جدا از دین و ایمان، آدمی آزاده می‌خواهد

ندارد هیچ آدابی و ترتیبی اگر عشق است
نه محرابی و نه تسبیح، نه سجاده می‌خواهد

هلا جامانده از این راه! آخر تو چه کم داری؟
مگر این جاده غیر از شوق فوق العاده می‌خواهد؟

حسین بن علی تنهاست ای یاران به پا خیزید
که اینک وارث او لشکری آماده می‌خواهد

کشانده در بیابان اندک اندک جمع مستان را
بگو ساقی بیاید! میهمانش باده می‌خواهد


فاطمه عارف‌نژاد


***


اراده کن که جهانی به شوق راه بیفتد
به سینۀ همه آن شور دل‌بخواه بیفتد

پیاده‌ها همه پا در رکاب عشق تو باشند
و سایۀ عَلَمت بر سر سپاه بیفتد

بجوشد از دل سنگش هزار چشمۀ زمزم
نگاهتان که به هر خاک روسیاه بیفتد

کسی که روضه به روضه شکست پای غم تو
چطور باز در اندیشۀ گناه بیفتد؟

عجیب نیست که در گیر و دار حنجر و خنجر
گذار این همه عاشق به قتلگاه بیفتد

زمان زمان غریبی عشق نیست مبادا
دوباره لشکر دشمن به اشتباه بیفتد!

***


باز شد پنجره‌ای سمت زمستان در باد
فصل سرما شد و پایان درختان در باد

گرد باد غزلی در نفسم می‌پیچد
باید از بال بگویم که چه آسان در باد...

آسمان بود و کبوتر، و قفس پشت قفس
پرچم تشنگی و خیمه هراسان در باد

دستی از شط عطش آینه برداشت، شکست!
تا بماند نفس روشن انسان در باد


آسمان هم نتوانست که جاری باشد
سرخ شد، شرم شد از کشته باران در باد

فصل پرواز ابابیل که تکرار نشد
نبض تاریخ رهاماند پشیمان در باد

دفتر قافله از داغ شکفتن پر شد

تا چهل بار ورق خورد، پریشان در باد


سید وحید سمنانی


***

 
کدام چله‌نشین است این‌چنین که منم
علم به دوش دراین ظهراربعین که منم

اویس،دست تکان  می‌دهد براهل یمن
چهل عمود بیایید از یمین که منم

چهل عمود نرفتم که دست حرمله‌ای
کمان به دست فرود آمد ازکمین که منم

ببین درآینه‌ی شط شکوه ساقی را
خدا که دست برآرد ازآستین که منم

چهل عمود، شبی از فرات رد شده‌ام
به روی دست، ورق‌های یاسمین که منم!

سکوت تشنه‌لبانیم ساقیا مددی
أَدِر، و ناوِلُني مثلَ ساتكين كه منم

امام خوانده تو را «نافذالبصیره» و بس
برآر دست ازآن چشمه‌ی یقین که منم

علم به دوش، شهیدان کیستند به دشت؟
به لاله‌پوش‌ترین قسمت زمین که منم

کجاست سوره‌ی یاسین سربریده به طف
به نیزه می‌شنوم شرح یاء و سین که منم

میان معرکه «هل من معین» کیست به دشت؟
به نیزه، شعشعه‌ی ماه بی‌معین که منم

نشسته جلوه‌ی ثاراللهی به پیرهنش
نشسته نقش هوالله برنگین که منم

خموش ردشدی ازخیمه‌گاه سوخته‌ای
شکسته بشنو ازاین تار بی‌طنین که منم

کنار علقمه ساعت به وقت مرثیه است
در این قصیده ببین داغ بر جبین که منم

 
محمدحسین انصاری‌نژاد


***


نشد که پر بزنم عشق آن حوالی را
ببخش بر من مسکین شکسته‌بالی را

نشد که پای پیاده به درگهت برسم
و تحفه آورم این دستهای خالی را

منی که  چلّه‌نشین غم توام مولا
نشدکه همدل و همره شوم موالی را

نشد عراقِ غمت را بگریم  از دل  و جان
بدل به آه کنم این شکسته‌حالی را

دوباره چشمۀ جان‌بخش اربعین جوشید
نشد که درک کنم  حال آن  زلالی را

بگو بگو «به کدامین دعات خواهم یافت»؟1
بگو کجا برم این حسرت سوالی را؟

ببار حضرت باران به شوره‌زار دلم
ببر ز سینۀ من داغ  خشکسالی را

چکید قطره اشکی و از غم تو سرود
قبول کن ز من این شعر ارتجالی‌ را


سعید سلیمان‌پور

***


کوری چشم مشرکان کوری چشم کافران
کوری چشم شبدلان کوری چشم منکران

(...)
زائرش، از ستاره بیش سوی خورشید، او روان

چشم مول عنود کور، کید غول حسود دور
تا بگیرد ولای او این جهان را کران کران

آید از روس و از فرنگ خویش و بیگانه رنگ رنگ
بهر طوف ضریح او کاروان پشت کاروان

نافه را عطر و بو نکاست یافه او را اگر نخواست
حرمت عالم یقین نشود ضایع از گمان

خسته در خاک شد یزید مور و مارش جگر گزید
لعنت حق بر او مزید اینچنین مزد آنچنان

خلق را مبتلا سرشت خاک را کربلا نوشت
تا حرم را تهی کند آسمان از حرامیان

ای معادت شده معاش قصه وارونه بود کاش
تا نبودی به عاقبت تشنه و گشنه و نوان

ای غم قوت و قوتت کسر دین و مروتت
نیست پندار شوکتت غیر اضغاث ناتوان

چند روزت به کام شد لیک نوبت تمام شد
از نظر کاروان گذشت نه تو ماندی نه دیگران

بار دوغ و دغل بماند جرم فعل و عمل بماند
در مثل بوته بر فروخت غلب در کوی زرگران

لطف ما معین بماند حرمت اربعین بماند
گر تو باور نمی‌کنی حالی این خط و این نشان


استاد علی معلم دامغانی


***


ای بهانۀ عزیز!
فرصت دوباره‌ام!
ای دل، ‌ای دل، ‌ای دلِ شکسته‌ام!
تکّه‌پاره‌ام!
گریه کن کمی سبک شوی
دست واژه‌های قد خمیدۀ مرا بگیر
با خودت ببر کنار قتلگاه
پیش دختری یتیم
پیش خواهری که لب نهاده بر گلوی آیه‌های منتشر
نزد مادری که…
                   بگذریم!

ای دلِ شکسته در مسیر اربعین
این ‌همه بهانه هست
چشم وا کن و ببین:
دسته‌های سینه‌زن
ذکرهای زیر لب
روضه‌های خانوادگی
آستانۀ تحمّلت اگر کم است
تکیه کن به اشک و آه
ایستادگی کن، ایستادگی!



سید مهدی موسوی


***


پل، بهانه‌ای معلّق است
تا به اتّفاق هم از آن گذر کنیم
راه، پیش روست
تا من و تو بیشتر سفر کنیم
کوله‌پشتی من و تو در سفر پر از بهانه‌های عاشقانه است
انتخاب ما در این مسیر، پابرهنگی‌ست
ریگ‌های ناله‌خیز و خارهای تند و تیز
ردّ پای سرخ را به ارمغان می‌آورند
این‌چنین ادامه‌دادنی
خون‌بهای رفتن است!
زخم‌های ساده‌ای از این قبیل
                                وصله‌ی تن است!
پس ادامه می‌دهیم:
می‌رویم و می رویم
تا حقیقت مسیر برملا شود
کم، درنگ می‌کنیم
تا گلیمِ زبر جاده، نخ‌نما شود
ردّ پای سرخ‌مان
تار و پودِ فرش قرمزی شده که دستباف نیست
دار قالیِ مسافرانِ این دیار
لَنگِ نقشه و نخ و کلاف نیست
نقشه‌های دیگران اگر کشیدنی‌ست
نقشه‌های ما چشیدنی‌ست
طبق نقشه پیش می‌رویم:
راه، پیش روست
در سفر«صدای پای آب» هست
در کنار جاده، قوتِ راه هست
ـ گریه‌های شوقِ گاه‌گاه هست!ـ
می‌چشیم و می‌رویم...
ناگهان درنگ می‌کنیم
دشت‌های این حوالی آشناست
«خاطرات» نیمه‌جان، دوباره زنده می‌شوند:
ـ (واژه‌های شعر، سوی رودخانه‌ای گسیل می‌شود/ بحر شعر نو طویل می‌شود) تشنگی امان نمی‌دهد/ مشک‌های بغض‌کرده خالی‌اند/ جنگ‌ نابرابر و حماسه‌ای بزرگ.../ چند شیر و گلّه‌گلّه گرگ.../ تیغ‌های آخته/ خیمه‌های سوخته/ نیزه‌های خودفروخته/ کاروان خسته‌ی شتر/ در حصار وحشیان نان به نرخ روز خور!/ کاروان صبح زود، در مسیر شام/    با هزار ندبه و پیام ـ
دشت‌های این حوالی آشناست
سرزمین پیش رو، حیاط‌خلوتِ خداست
ما رسیده‌ایم...
این زمینِ کربلاست!
از چهل مقام و منزلی که راه آمدیم
چلّه‌چلّه اشک ریختیم
ردّ پا شدیم، نقطه‌چین شدیم...
مثل فرش قرمزی که بافتیم
لایق غبار«اربعین» شدیم!


سید مهدی موسوی

 

***


اینجا کشیده ایم به شوق تو صف همه
سوی تو عازمیم به شور و شعف همه

ما تشنه ایم تشنه ی صحرای طف همه
پای پیاده آمده ایم از نجف همه

تاریخ اگرچه فاصله انداخت بین ما
در راه عشق توست همه شور و شین ما

*
شد سهم ما امانت عشق تو از الست
یعنی که دین ما به تو از روز اول است

پاهای خسته ای که پر از زخم و تاول است
اجمالی از تلاطم شوقی مفصل است

ما زائران کوی تو هستیم از قدیم
با هر قدم به روی خطایی خطی زدیم

*
این کهکشان که چرخ زنان بر مدار توست
این قطره ها که مقصدشان جویبار توست

این سیل جمعیت که چنین رهسپار توست
از هر نژاد و رنگ و زبان بیقرار توست

هربیدلی شده ست مسافر به شوق تو
از شرق و غرب آمده زائر به شوق تو

*
ما از فرات غسل زیارت گرفته ایم
پیش تو در بهشت اقامت گرفته ایم

از چشم تو برات شفاعت گرفته ایم
از خون وضو برای شهادت گرفته ایم

عشق تو را نشان به زمین و زمان دهیم
آخر در این مسیر به پای تو جان دهیم

*
دارد همیشه شور تو جریان در این مسیر
ما بگذریم یکسره از جان در این مسیر

در یاد ماست پیر جماران در این مسیر
حس می شود حضور شهیدان در این مسیر

ما نایب الزیاره ی خیل شهیدها
نزد تو آمدیم امام امیدها


سیدعلیرضا شفیعی


***


شک‌ها! فصل تماشاست امانم بدهید
شوقِ آیینه به چشم نگرانم بدهید

از شما می‌شنوم عطر گل یاسین را
خاک‌ها! رنگ یقینی به گمانم بدهید

جامی از اشک فراهم شد اگر، ای مردم
به تسلایِ دل هم سفرانم بدهید

طول یک چلّه جدایی، به خدا یک عمر است
گاه خطّ و خبر از سیر زمانم بدهید

گر خبر دار شدید از گل داودی من
یک شمیم از نفسش روح و روانم بدهید

پاره‌های دلم افتاده در این دشت، به خاک
رخصت گریه به گلگون کفنانم بدهید

کاکل آشفته، به خون خفته، در این جا سروی
باز در سایه‌اش آرامش جانم بدهید

این رباب است که با لاله‌رخان می‌گوید:
ذکر لالایی گل را به زبانم بدهید

من که از عطر گل فاطمه، مدهوش شدم
خبر از حال و هوای دگرانم بدهید

سجده‌ها کرده‌ام از بوسه بر این تربت پاک
طاقت از دست شد آرامش جانم بدهید

دشت لبریز گلاب است اگر امکان دارد
برگی از آن گلِ صدبرگ نشانم بدهید

اربعین نیست حدیثی که فراموش شود
شعلۀ عشق، نه آن است که خاموش شود


محمدجواد غفورزاده


***


به کربلا نرفته‌ها! حسین را صدا کنید
میان اشک‌های خود خدا خدا خدا کنید

زیارت حریم عشق اگر نصیب‌تان نشد
به جای دیدن حرم دری به گریه وا کنید

نجف به سمت کربلا  پیاده... اربعین... سحر...
عجب حکایتی شده نظر به جاده‌ها کنید

قسم به شوق زائران به بهترین مسافران
در این مسیر با صفا به عشق اقتدا کنید

رفیق‌های محترم! قدم‌زنان سوی حرم
برای دل‌شکسته‌ها برای ما دعا کنید

مسافران کربلا! کمی به یاد دوستان
میان بین‌الحرمین اقامه‌ی عزا کنید

همسفر فرشته‌ها به وقت دیدن غروب
ناله به شاه بی‌کفن میان بوریا کنید


مصطفی کارگر


***


مُحرم شدم اى یار به احرام قدم‌ها
مست است سراپاى من از جام قدم‌‌ها

با «یاعلى» این سِیرِ منٓ إلحٓقِّ الى الحٓق
آغاز شد و عرش، سرانجام قدم‌ها

جارى است فرات از دو لب زمزم چشمم
در زمزمهء خش خش آرام قدم‌ها

جبریل پرآورده و میکال هم اسفند
گشتند ملائک همه خُدّام قدم‌ها

از ارمنى و شیعه و سنى همه جمعند
وحدت شده گلواژهء احکام قدم‌ها

بوسیده کرم دست کریمان عراقى
در کنگرهء عرشى إکرام قدم‌ها

یاد آور فتح و ظفر زینب کبراست
این پرچم افراشته بر بام قدم‌ها

خورشیدِ هدایت شود و چشمهء نور است
خاکى که بلند است ز هر گام قدم‌ها

برخاک نشانَد همه حُکام ستم را
این خیزش بیدارى اسلام قدم‌ها

«جاى من اگر شد به نیابت قدمى زن»
شد خواهش جاماندهء ناکام قدم‌ها


سعید نسیمی


***


سیل مردم،درون تلویزیون
پشت چشم شکسته ی خیسم
کاش دستان اشک آلودم
بگذارند روضه بنویسم

کاش می شد شبی روانه شدن،
لایق یک سلام ساده شدن،
من که عمری، سوار ماشین هام
غبطه خوردم به این "پیاده شدن"

از هلند و فرانسه و آلمان
تا یمن، مصر، سوریه، ایران
هر کجا بذر عشق می پاشی
پیچکی می دود به کل جهان!

هر کسی از تو راه می گیرد،
پیش تر،  قید ِ خانه را زده است!
با دو تا پا و کوله ای از اشک،
با تمام ِ تمامش آمده است!

هر کسی صاحب دو تا اَبر است،
هر که با خود دو آسمان دارد،
هر کسی پشت قاب دوربین ها،
شعر خوبی برایمان دارد!

 پیرمردی که سفت پوشیده
کفش های برهنگی اش را،
کودکی که هجوم ِ چشمِ پدر
شور کرده ست تشنگی اش را...

مادری که میان آدم ها
پسرش را سراغ می گیرد
به خیالش شهید، "می آید"
و به این راحتی نمی میرد!

دست ها را پر از دعا کرده،
ناله هایش شکسته دل ها را!
روضه ای تلخ در گلو دارد،
خوب دیده ست " اُمّ لیلا " را!

چشم هایش به لهجه ی عربی
چند ساعت گدای زائرها ست،
به امید یکی دو تا مهمان،
چشم در راه کل عابرها ست!

هر کسی از تو راه می گیرد:
خوش به حالش!سعادتش این است!
هر کسی هم که نوبتش نرسد:
مثل من ،پشت ِ چشمِ دوربین است!

کربلا را بزرگ می بینم
پشت این قاب کوچک ِ تنها
فکر کن واقعا چه می دیدم
اگر آنجا میان آدم ها. . .


سیده نرگس میرفیضی


***


دوباره شهر پر از شور و شوق و شیدایی است
دوباره حال همه عاشقان تماشایی است

که فصل پر زدن از انزوای تنهایی است
سفر حکایت یک اتفاق رؤیایی است

ببند بار سفر را که یار نزدیک است
طلوع صبح شب انتظار نزدیک است

ببین که قفل قفس را شکسته، می‌آیند
کبوتران حرم دسته‌دسته می‌آیند

چو موج از همه‌سو دلشکسته می‌آیند
غریب، از نفس افتاده، خسته می‌آیند

که باز بعد چهل شب، کنار او باشند
شبیه حضرت زینب کنار او باشند

تمام پشت سر جابر ابن عبدلله
چه عاشقانه قدم می‌زنند در این راه

از اشتیاق حرم راه می‌شود کوتاه
هر آنکه خواهد از این جام عشق، بسم الله

هنوز خون تو در باور‌ زمان جاری است
قسم به نور، که این ابتدای بیداری است

دوباره حال من و شعر می‌شود مبهم
دلی که دست خودم نیست می‌شود کم‌کم

در آرزوی حرم غرق در غم و ماتم
اگر اجازه دهد زائرش شوم، من هم-

«غروب در نفس تنگ جاده خواهم رفت
پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت»


محمد غفاری


***


رکاب آهسته‌آهسته ترک خورد و نگین افتاد
پر از یاقوت شد عالم، سوار از روی زین افتاد

دگرگون شد جهان، لرزید دنیا، زیر و رو شد خاک
دمی که زینت دوش نبی روی زمین افتاد

پس از بی‌مهری دریا، قسی القلب شد آتش
به جان دودمان رحمة‌للعالمین افتاد

خدایا هیچ زخمی بدتر از دلواپسی‌ها نیست
که چشمش سوی خیمه، لحظه‌های واپسین افتاد

شکستن با غلاف تیغ را سربسته می‌گویم
زبانم لال النگوی زنان از آستین افتاد

برای من نگه دار و بیاور زخم‌هایت را
اگر خواهر مسیرت سوی من در اربعین افتاد

نفهمیدند طه را... نفهمیند یاسین را
به چوب خیزران دندانه‌ای از حرف سین افتاد


سیدحمیدرضا برقعی


***


اهل مسجد شده‌ام جام پیاپی بفروشم
ایستگاه صلواتی بزنم می بفروشم

اهل مسجد شده‌ام گرمی مردادی خود را
به تن لاغر و سرمازده‌ی دی بفروشم

چشم‌درچشم خدا یک دهن آواز بخوانم
به شبانان برانگیخته‌اش نی بفروشم

هان به آن پیرزن خسته بگو پیش بیاید
آمدم یوسف خود را به زر وی بفروشم

اربعین است خمم را سر بازار بیارم
اگر امروز تقلا نکنم کی بفروشم؟

بد به حال من اگر تشنگی کرب و بلا را
به سرافکندگی سلطنت ری بفروشم


سیدعلی شکراللهی


***


این‌همه آیینگی از انعکاسِ آهِ کیست؟
چشمه‌ها در رودرودِ غصه‌ی جانکاه کیست؟

جاده‌های پیشِ‌پاافتاده بسیارند، لیک
ای دل راهی! حواست هست که این راه کیست؟

بندگی یعنی عطش، تنها شدن،‌بی‌سر شدن
او که شد دل بنده‌اش، خود بنده‌ی درگاهِ کیست؟

انتقامی سرخ بعد از انتظار سبز ماست
لاله‌های این چمن در حسرت خون‌خواه کیست؟

هر کران پژواکی از «هیهات من الذله» است
این که آتش زد به عالم جمله‌ی کوتاه کیست؟

آی زهد خشک! باید اربعینی طی کنی
تا بفهمی مستی ما از شراب آه کیست


رضا یزدانی


 ***


کفش‌های من!

کفش‌های خاکی‌ام!

دعا کنید

سال بعد خاک کربلا  نصیب‌تان شود

دعا کنید

جاده‌ای که خیل کفش‌های عاشقان

 میهمان وسعتش شدند

سهم ما به‌گِل‌نشستگان شود

کفش‌های من دعا کنید


لیلا حسین‌نیا


***


این محبّت آسمانی است یا زمینی است؟
این کشش فقط خیالی است یا یقینی است؟

این‌که می‌کِشد مرا به‌سوی تو چه جذبه ای است؟
حال‌ و روز عاشقان چگونه این‌چنینی است

تاول شکفته زیر پای زائر تو را
بوسه می‌زنم که موسم ستاره‌چینی است

کاش تاولی به پای زائر تو می شدم
تا نوازشم کنی که اوج نازنینی است

از نجف پیاده سوی کربلا روان شدن
مثل اشک‌های الغدیری امینی است

کربلا چه قرن‌ها بر او گذشته و هنوز
از معلمان مهربان درس دینی است!

از کلاس عقل تا کلاس آخر جنون
سطری از کتاب إن قَطعتُموا یمینی است

عشق‌عشق‌عشق‌عشق‌عشق‌عشق‌عشق‌عشق
این صدای پای زائران اربعینی است


مهدی جهاندار


***


چهل سلام و چهل صبح، این ترانۀ کیست؟
چهل مقام و چهل منزل آستانۀ کیست؟
چهل نَهار و چهل لَیل، دام و دانۀ کیست؟
چهل سوار و چهل اسب این فسانۀ کیست؟
چهل حدیث و چهل قصه عاشقانۀ کیست؟

بهانه گیر نبود این دل، این بهانۀ توست
به هر طرف که نظر می کنم نشانۀ توست
"رواق منظر چشم من آشیانۀ توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانۀ توست"
نگاه می کنم از دور، خانه خانۀ کیست؟

پیاله نوشِ وَلی از ولا نپرهیزد
که مست از می قالوا بلی نپرهیزد
فدایی نجف از کربلا نپرهیزد
"کجاست شیر دلی کز بلا نپرهیزد"
دوباره قصۀ شمشیر و تازیانۀ کیست؟

و آسمان که چهل روز خون گریسته بود
و آن زمین که چهل شب جنون گریسته بود
و مشک تشنه تو را سرنگون گریسته بود
و کودکی که ندیدند چون گریسته بود
پس از تو بار امانت به روی شانۀ کیست؟

زمانی از گلوی چاه می رسد بر گوش
زمانی از نفس راه می رسد بر گوش
نوید نصرُ من الله می رسد بر گوش
صدای کیست که گهگاه می رسد بر گوش
اگر زمانۀ او نیست پس زمانۀ کیست؟

حسین غرقه به خون خدا، غسیل الله
حسین کشتی راه خدا، سبیل الله
حسین کشتۀ ذات خدا، قتیل الله
حسین جاه و جلال خدا، جلیل الله
که آن یگانه دو تا نیست، آن یگانه یکی است 


مهدی جهاندار


***


به اربعین همه خونگریه های دشت و کویرم
کجاست قلب صبوری که گم شده ست مسیرم

چو قطره ای که به دریا چو گرد در شب صحرا
بعید نیست اگر در میان راه بمیرم

پیاده آمده ام کربلا که با تو بگویم
فدای قافله ی اشک کودکان اسیرم

چه سفره ها که بینداخت قدر دار و ندارش
به راه، پیرزنی که نگفت هیچ فقیرم

به شوق کفش مرا واکس زد که فرق ندارد
چه از ضریح و چه از زائرش غبار بگیرم

دعایی ام که ندیده به عمر رنگ اجابت
نمانده غیر رسیدن به زیر قُبّه گزیرم


زهرا سپه کار


***


دیدیم جهان بی‌تو به بن بست رسید
هر قطره به موج‌ها که پیوست رسید
این رود عظیم اربعین تا دریا
با پرچم یا حسین در دست رسید


***

او سفره نداشت میزبانم باشد
می‌خواست شریک داستانم باشد
می‌آمد او سایه به سایه با من
در طول مسیر سایه‌بانم باشد


***

از زائر سینه‌خیز پوشیده کفن
تا زائر پیری که رها کرده وطن
تا بوسه به پای زائرانش بزنم
«ای کاش زمین کربلا بودم من»


***


دلم سربه‌هوا باشد چه بهتر!
سرم گرم‌ شما باشد چه بهتر!

 عزادارم ولی شادم از این غم
غمی که دل‌گشا باشد چه بهتر!

به عشقت هرکجا باشد می‌آییم
اگر هیئت به‌پا باشد چه بهتر!

چه ذکری بهتر از نام‌ حسین است
چه بهتر که رسا باشد چه بهتر!

سری که خالی از سودای یار است
اگر از تن جدا باشد چه بهتر!

«غم عشقت بیابون پرورم کرد»
نجف تا کربلا باشد چه بهتر!


***

می‌درخشی تو در متن دین‌ها
شک ندارند در آن یقین‌ها 

هر چه فصل است با تو بهار است
ای ربیع الأنام زمین‌ها

سیب می‌آوری از بهشتت
می‌گذاریم در هفت‌سین‌ها

گفته‌اند آسمان مَرکب توست
شاید از ابر باشند زین‌ها

می‌کِشی دست بر روی عالم
می‌شود پاک، چین از جبین‌ها

تیغ بر نیش‌شان، نوش‌شان باد!
مارهایی که در آستین ها...

لقمه می‌گیری از سفره‌های
نان و اندوه زاغه‌نشین‌ها

مهربانی و در موسم تو
رسم، رحم است بر خوشه‌چین‌ها

عصر خوبی‌ست عصر ظهورت
آرزو می‌کنم بعد از این‌ها-

تا دم آخرم با تو باشم
از «قلیل من الآخرین»‌ها

آرزو می‌کنم پابه‌پایت
کربلایی شوم اربعین‌ها

زهرا بشری موحد


***


ابراهیم اکبری دیزگاه

چهل گنجشک را بدرقه کردیم

سر صبح

چند تکه ابر سیاه هم

از بالای سر ما گذشتند و رفتند

فقط من و چند افغانی پیر

پشت مرز ماندیم و 

گریستیم روز اربعین



دل به عشق یوسف زهرا نهاده می‌رویم

از نجف تا کربلا پای پیاده می‌رویم

یابن زهرا السلام یابن زهرا السلام

 

مرغ روحم پر زند در قتلگاه و علقمه

تا گذارم چهره بر خاک عزیز فاطمه

یابن زهرا السلام یابن زهرا السلام

 

یابن زهرا سربه کف در سرزمینت آمدم

تا شوم زوار روز اربعینت آمدم

یابن زهرا السلام یابن زهرا السلام

 

زائر قبر شریف یوسف زهرا شدم

همسفر با کاروان زینب کبری شدم

یابن زهرا السلام یابن زهرا السلام

 

کربلا یا کربلا یاکربلا یاکربلا

زینب خونین جگر برگشته از شام بلا

یابن زهرا السلام یابن زهرا السلام

 

ای خدا پروانۀ قبر علی اکبر شدم

زائر هفتاد و دو آلالۀ پرپر شدم

یابن زهرا السلام یابن زهرا السلام


غلامرضا سازگار


 ***


رفتند یاران و به کوی جان رسیدند

تا محضر خورشیدی باران رسیدند

 

وادی به وادی با ستون‌ها، با علم‌ها

شور نجف تا کربلا، شوق حرم‌ها

 

رفتند با نام حسین و مهر حیدر

تا اربعین عشق  و عاشورای دیگر

 

با یاد زینب(س) درد را بیدار کردند

موکب به موکب عشق را دیدار کردند

 

رفتند تا اندوه زینب(س) را بفهمند

اسطوره‌ی نستوه زینب(س) را بفهمند

 

رفتند تا سرداری سر را ببینند

رفتند عاشورای دیگر را ببینند

 

رفتند تا بین حرم‌ها ره بپویند

عطری، نشانی از گل نرگس بجویند

 

با حسرت آن جاده تنها ماندم این‌جا

رفتند و من از کاروان جا ماندم این‌جا

 

هرچند مشتی سوز و اشک و آه شد دل

شادم که با آن کاروان همراه شد دل


مصطفی محدثی خراسانی


***


همه از هر کجا باشند از این راه می‌آیند

به سویت ای امین‌الله خلق الله می‌آیند

 

صف جن و ملک با زائرانت هم‌قدم هستند

به عشقت از عوالم، خیل خاطرخواه می‌آیند

 

زمین سرمست راه افتاد و بر ما راه آسان شد

زمین و آسمان با زائرانت راه می‌آیند

 

ببین شانه به شانه هم سفید و هم سیاه اینجا

به شوق دیدن تو پابه‌پا، همراه می‌آیند

 

گروهی غرق توصیفند و مست مدح چشمانت

گروهی روضه‌خوان، با سیل اشک و آه می‌آیند

 

به شهرت می‌رسند و حال و روز شهر بارانی است

پر از بغضند و نم نم تا دم درگاه می‌آیند

 

مدار عاشقی سقاست، آغاز طواف از اوست

به سوی آفتاب آنجا به اذن ماه می‌آیند

 

قیامت کرده‌ای، انگار تصویری است از محشر

که دوشادوش هم نزدت گدا و شاه می‌آیند

 

نکیر و منکر از من گرچه زهر چشم می‌گیرند

به لطف گوشه چشمت آخرش کوتاه می‌آیند


سید محمدمهدی شفیعی


 ***


فارغ تر از نسیم مهیای جاده ایم
عشق است میزبان که چنین صاف و ساده ایم

 از چند ملتیم ولی زیر پرچمت
احساس می کنیم که یک خانواده ایم

 تا کربلا نماز حضور است موج موج
 وصلیم هر کجای مسیر ایستاده ایم 

بی ذکر یاحسین که اصل گشایش است
 مثل لبان دوخته بی استفاده ایم

 باران به خاک تشنه نظر بیشتر کند
دلخوش به دست خالی و پای پیاده ایم

صدها دعا ضمیمه ی هر کوله پشتی است
بر دوش خویش بار امانت نهاده ایم


سعید مبشر


 ***


کربلای عمر هرکس بی‌گمان خواهد رسید

روز عاشورای ما هم یک زمان خواهد رسید

 

عاقبت باید حسینی رفت از دارِ جهان

ورنه در بستر به سَر عمرِ گران خواهد رسید

 

دست و پنجه نرم کردن با شهادت ساده نیست

هرکسی کرب‌وبلایی شد، به آن خواهد رسید

 

نوکرِ ارباب، پیوسته دلش باشد جوان

پیر  هم گردد به آقایش جوان خواهد رسید

 

غم مخور پای پیاده، کربلا روزی نشد

عاقبت یک روز ، جا مانده دَوان خواهد رسید

 

دستِ بی مهری نباید داد با ارباب، چون

دستِ پر مِهرش به دست دوستان خواهد رسید

 

آزمایش‌های تو در تو ، به دل صیقل دهد

وانگهی روزی جواب امتحان خواهد رسید

 

اشک عاشق ، تازه روز اربعین گل می‌کند

آشنا باشیم زنگ کاروان خواهد رسید

 

ناله زینب کند کاری که بر «هل من معین»

پاسخ لبیک از کلِّ جهان خواهد رسید

 

گر بماند نزد حق یک روز از عمر جهان

طالب خون خدا، صاحب زمان خواهد رسید


 محمود ژولیده


***


سخنی ز کرب‌وبلا بگو، نفسی از آن‌چه که دیده‌ای

دو سه بیت تازه و تر بخوان، که چه دیده‌ای، چه شنیده‌ای

 

چه خوش آن که موسم اربعین، برسد به موکب واپسین

به زیارت شه ملک دین، تو رسیده‌ای که رسیده‌ای

 

چه خبر ز خیل پیاده‌ها، ز دعای هر شب جاده‌ها

که خدا کند شب عمر ما، برسد به وصل سپیده‌ای

 

به دعای «کنت معک» خوشی؟ دل من اگر به محک خوشی

نروی اگر سوی نینوا، ز سبوی حق نچشیده‌ای

 

دو قدم به تاول پا برو، دو قدم به قد دوتا برو

که از آن به سجده تو سربلند و سبک پری، که خمیده‌ای

 

همه خواهشم بود از خدا، که شوم شهید ره ولا

ولی آه از این دل مبتلا، دل از قفس نرهیده‌ای

 

به لبان تشنه‌ی سیدالشهدا قسم، که نمی‌رسم

به چنان مقام رفیعی و به چنین صفات حمیده‌ای

 

پرش بلند هما کجا و دل شکسته‌ی ما کجا

به همین خوشم که ادا کنم غزلی به مدح قصیده‌ای


 محمدجواد آسمان


 ***


گریه کردن برای امشب یا، گریه کردن برای فرداها

هرچه دیدیم گریه بود، گذشت، مثل یک خواب، روز عاشورا

 

می‌کشندم کجا، نمی‌دانم، بی‌تو با مرگ، با تو یا تنها

تو بگو اشک هرچه که باشد، دشت را می‌کند کفن آیا؟

 

تو فراموش می‌شوی؟ هرگز! مثل یک جای زخم بر تن ما

مانده‌ای یادگار روزی که، گریه می‌کرد قاسمان خدا

 

چوب محمل شکستنی‌تر بود، یا سر من؟ فدای چشم شما

می‌روم با غروب، وعده‌ی ما، اربعین وقت ظهر کرب‌وبلا


هادی جان‌فدا

 

***


و اربعین پس از این ابتدای عاشوراست

نگاه کن که خروج امام بعد مناست

 

نگاه کن که چگونه به صحنه می‌آییم

اگرچه باز به پای برهنه می‌آییم

 

برهنه‌پایی ما انقلاب سادۀ ماست

که زخم همسفر پابه‌پای جادۀ ماست

 

مسافرانِ سحرخیزِ جاده‌ایم هنوز

به رغم حادثه‌ها ایستاده‌ایم هنوز

 

بگو به شیخ کمی بیشتر نظاره کند

بگو که خیر ندارد که استخاره کند

 

بگو که خواب نماند، بگو شتاب کند

بگو که وقت ندارد که انتخاب کند

 

چه سود از اینکه ملقب به بوسعید شود

و با حسین نباشد که بایزید شود

 

چه سود از اینکه برای دو کیسه، جان بدهد

هزار مرتبه ایمان برای نان بدهد

 

به هر طریق، بزرگ طریقتی باشد

مجازِ روشنِ هر بی‌حقیقتی باشد

 

بگو به شیخ دو خط هم بیاورد برهان

که خسته‌ایم از این فقه‌های استحسان

 

چقدر دیدن و فهمیدن و دوباره سکوت

صدا شوید دمی، زنده‌های در تابوت!

 

صدا شوید و بغرید تا به کی لالی؟!

چقدر صورتک خنده‌های پوشالی

 

سلاح گریه ندارید پس خراب شود

کمی کمیل بخوانید تا که آب شوید

 

«بگو به شیخ که از کفر تا به دین فرق است»

میان راه تو با راه اربعین فرق است

 

پیاده رفتن ما مظهر رجزخوانی است

ولی همیشه رجز خواندن تو پنهانی است

 

میان قول و عمل‌ها بهانه می‌بینیم

و دستخط تو را کوفیانه می‌بینیم

 

 دم از مصالحه در مجلس یزید زدی

 برای وعدۀ گندم، دم از امید زدی

 

بس است توبه کنید آنچنان که حر باشید

برای پاک شدن متصل به کر باشید

 

به پا شوید هنوز آفتاب پا نشده

نماز صبح بخوانید تا قضا نشده

 

به پا شوید که از دستتان زمان رفته

اگر که دیر بجنبید کاروان رفته

 

و اربعین پس از این ابتدای عاشوراست

نگاه کن که خروج امام بعد مناست

 

نگاه کن که چگونه به صحنه می‌آییم

اگرچه باز به پای برهنه می‌آییم

 

دوباره در سر ما شور عشق افتاده

حبیب‌های غریبیم در دل جاده

 

بدون واهمه افتاده‌ایم در این راه

هر آنکه همسفر کربلاست بسم الله

 
محمدمهدی خان‌محمدی


 ***


عاشق اگر به شوق تو پرواز مى‌کند

احساس خویش را به تو ابراز مى‌کند

 

مُهرِ «زیارت» است کلیدى که عاقبت،

درهاى بسته را به دلم باز مى‌کند

 

یک «اربعین» گذشت ولى بى قرارتر

این دل، سفر به نام تو آغاز مى‌کند

 

با یاد تو که همسفر جاده مى‌شوم

«لبیک یا حسین»، چه اعجاز مى کند؟!

 

وقتى که اشک، هم‌قدم ناله مى‌چکد

 بُعد مسیر را به تو ایجاز مى‌کند

 

جاى «مدافعان حرم» ،سینه مى‌زنم

هر "موکبى" که بغض مرا، ساز مى‌کند

 

«اى پیاده» آمدنم ،«مشقِ نوکریست»

تا این غزل به سوى تو پرواز مى‌کند

▫️

هر زائرى به «کرب و بلا»، پا گذاشته‌ست

گویی کنار «عرش خدا» ناز مى‌کند

 


محمدمهدی عبداللهی


***


گفتم مگر بهانه غم آشکار شد
عطر حرم وزید و دلم بى قرار شد

جان بر لب آمدم به تمناى هر قدم
بغضم نهفته در دل شب هاى تار شد

میقات عاشقان ،حرم شاه لافتاست
با یاعلى! قدم به قدم، استوار شد

از کوفه عازم سفر کربلا شدم
رنگ تمام فاصله‌هایم غبار شد

اندوه بیکران تو را در میان دشت
آغوش گرم خاطره‌ها، اعتبار شد

از بوى سیب، عطر تو مى‌آید اى عزیز!
پاییز سرد جاده، برایم بهار شد

با هر قدم کنار قدم‌هاى خواهرت
اشکم چکید و دفتر غم لاله‌زار شد

موکب به موکب از غم هجران سروده‌ام
شاعر در انتظار تو، چشم انتظار شد


محمدمهدی عبداللهی


***


پاییز من! بگذار تا آبان بماند

این برگ‌های آخر گل‌دان بماند

 

بار سفر بسته پرستو بگذار

یک روز دگر مهمان بماند

 

از یار من پای درختان رد پایی است

بگذار زیر برگ‌ها، پنهان بماند

 

این نامه‌های رنگ‌رنگ عاشقانه

حیف است دست باد سرگردان بماند

 

از کوچه‌باغ آرزوهامان گذر کن

نقشی بزن تا آسمان حیران بماند

 

چون برگ می‌ریزد گناهان مسافر

پای پیاده، اربعین، باران... بماند

 

 فاطمه نانی‌زاد


***


قلبم قلمرو همۀ عاشقانه‌هاست

من، اربعین، حرم، سفر بیکرانه‌هاست

 

لب‌های خادمان تو گرم «تفضَّل» است

«شُکراً» جواب زائر تو بر نشانه‌هاست

 

خانه به خانه، شور شما، طعم عاشقی

مسجد چراغ دارد و نوری به خانه‌هاست

 

دل می‌زند به وسعت دریا و می‌رود

آن زائری که در دل تنگش بهانه‌هاست

 

دیدیم طفل در بغل و کودک و جوان

فصلی پر از شکفتن شوق جوانه‌هاست

 

با یاد شاعران به لبم آمده غزل

با یاد دوستان نفسم از ترانه‌هاست

 

اینجا ستون به آخر خط می‌رسد ولی...

اینجا جنون جاری آن جاودانه‌هاست

 
علی پور زمان

 

***


ای شوق پابرهنه که نامت مسافر است

این تاول است در کف پا، یا جواهر است؟

 

راهی شدی به سمت رسیدن به اصل خویش

دور از نگاه شهر که فکر ظواهر است

 

دل های شست‌وشو شده و پاک بی‌شمار

چشمی که تر نگشته در این جاده نادر است

 

سیر است گرچه چشم و دلت از کرامتش

در این مسیر سفرۀ افطار حاضر است

 

وقتی که در نگاه تو مقصد حرم شود

پاگیر جاده می‌شود آن  دل که عابر است

 

با آب وتاب سینه‌زنان گرم قل‌قل است

کتری آب جوش که در اصل شاعر است

 

فنجان لب طلا پروخالی که می‌شود

هر بار گفته‌ام نکند چای آخر است


میثم داودی

 

***


فقط باید نشست رو به سوی قبله زانو زد

تمام جاده را با پلک‌های خیس، جارو زد

 

نباید جز کریمان از کسی چیزی طلب کرد و

نباید جز حسین بن علی بر هرکسی رو زد

 

به لبیکی که می‌گوییم می‌ارزد، که اینگونه

برای یک زیارت این‌همه این سو و آن سو زد

 

نه‌نتها حرف من یا حرف تو، این رسم نوکرهاست!

نباید با زهیر و جون و عابث ذره‌ای مو زد

 

چه آقایی؟ که خاک زیر پای زائرانش را

شبیه مهر تربت می‌شود بر طاق ابرو زد

 

فقط باید به پایش اربا اربا شد، فقط دل را

گره بر زخم‌های بی‌شمار اکبر او زد

_

                                   

نسیم بارگاهت سنگ را هم می‌کُند عاشق

غبار خاک پای زائرت طعنه به دارو زد

 

مرا هم راه دادی کربلا این وادی حیرت

که از شوق حرم باید فقط هو هو و یاهو زد

 
مشترک از احسان معبودی، مهدی حنیفه و امیر سلیمانی


 ***


مثه جاده با حس خوب سفر

دارم عاشقیو قدم می‌زنم

 

عجب حس و حالى عجب شوریه

عجب خاطراتى رقم می زنم

 

جنون من از لطف چشم توئه

خودت خواستى بیقرارت بشم

 

تو این سیل آشفته آروم شدم

پریشونیه رمز آرامشم

 

تو آغوش باده نسیم بهشت

پر از آسمونه هواى زمین

 

شبیه یه رؤیاس حال و هوام

دوباره شدم زائر اربعین

 

مسیر عموداى نورانیه

ستون تا ستونه امید فرج

 

با یه کوله غرق گناه اومدم

به منزل رسیدم با یه بار کج

 

سلامٌ على ساکن کربلا

سلام اى سر زخمى  تشنه‌کام

 

حالا روبروى ضریحت حسین

نشستم بگیرم جواب سلام

 

توى اوج رویاى شیرین من

تو قاب چشام صحن ارباب بود

 

پریدم دیدم کربلا نیستم

چقد حیف این منظره خواب بود

 

دل شب توى خلوت بی‌کسى

با اشکام فقط زار زدم عشقتو

 

اگه که نشد کربلایى بشم

توى روضه‌ها جار زدم عشقتو

 

تب ناامیدىِ پرحسرتى

توى بارون چشم مأیوسمه

 

که بغض نفس‌هاى جامونده‌ها

مثه سردىِ آه افسوسمه

 

درسته واسه بی‌کسى دلم

هواى حرم سرپناهه حسین

 

درسته نخواستى بیام کربلا

آقا باشه هرطور صلاحه حسین

 

اگه که شکسته دلم راضیم

دلم روشنه که منو می‌خرى

 

خوشم دیر یا زود آقاى من

منو یه سفر کربلا می‌برى

 

به حق سه‌ساله به حق رباب

به آلاله‌هاى شهید حسین

 

ایشالا که سال دیگه اربعین

میام کربلا به امید حسین

 
محمدشمس


***


چه کرده ‌ای که جهانی به تو یقین دارد؟
برای دیدنِ تو، شوقِ اینچنین دارد

تو کیستی که به یادت پس از هزاران سال
جهان، قیامتی از جنس اربعین دارد؟


سید مهران موسوی


***


بدون چون و بدون چرا نمی‌ ماندند
شبیه رود ، شبیه صبا ، نمی‌ ماندند

چه کربلاست که عالم به‌ هوش می‌ آید
پس از شنیدن چاووش‌ ها نمی‌ ماندند

به التماس ، به خواهش ، به هر چه که می‌ شد
خلاصه قافله می‌ رفت ، جا نمی‌ ماندند

چقدر با سر زانو به کربلا رفتند
از اشتیاق حرم روى پا نمی‌ ماندند

فروختند النگوى نوعروسان را
قدیم معطل این چیزها نمی‌ ماندند

شب زیارتى اربعین ، دهاتى‌ ها
به احترام تو در روستا نمی‌ ماندند
.
فقط دو مرتبه باید به کربلا بروى
بدین طریق بفهمى چرا نمی‌ ماندند

خدا نبود اگر این ” حسین ، حسین ” نبود
و بندگان خدا ، با خدا نمی‌ ماندند


علی‌اکبر لطیفیان


***


اربعین عشاق جان را نزد جانان می برند
سر برای پیشکش دربار سلطان می برند

هم سواره هم پیاده دل به جاده می زنند
آبرو از هرچه عذر و هرچه هجران می برند

مثل موسای کلیم الله تا وادیِ طور
پابرهنه می روند و سودِ چندان می برند

مرحبا به شیعیان و مردم اهل عراق
که همیشه در قمار عشق آسان می برند

اربعین به خانه هاشان در طریق کربلا
با زبانِ التماس و زور ” مهمان ” می برند

در تمام سال با نان جویی سر می کنند
خدمت زائر ولیکن مرغ بریان می برند

تربت و آب و غذای حضرتی که جای خود
خاک پای زائران را بهر درمان می برند

آب تاول های پای زائران هم برکت است
باغبان هاشان برای باغ هاشان می برند

پیر زن هایی که بی سرمایه و بی موکبند
بار زائر را به روی دوش با جان می برند

وای بر حال کسانی که برای زائران
کیسه می دوزند و از این ناحیه نان می برند

شمع می گِرید ولی خاکستر پروانه را
به غنیمت بادها شام غریبان می برند

یوسف پاره کفن ای یوسف پاره بدن
خواهرت را کوچه و بازار و زندان می برند


رضا قربانی


***


آنگونه که حاجی ست در احرام پیاده
من هم شده ام سوی تو اعزام پیاده

طوفانم و می آیم و در حلقه ی عشاق
بر خویش سوارم ولی از نام پیاده

بر عرش سوارش بکنی روز قیامت
هرکس طرفت آمده یک گام پیاده

ای خاص ترین عام،می آیند دوباره
خاصان طرفت در ملاء عام پیاده

ای کاش بگویند که در راه حرم مرد
یک شاعر ایرانی ناکام،پیاده

زینب شده از ناقه پیاده که بیایند
بر تسلیتش لشکر خدام پیاده

زینب شده از ناقه پیاده که به هر حال
باران شود از ابر سرانجام پیاده

امروز ز ناقه اگر افتاد به سرعت
یک روز ز ناقه شده آرام پیاده

زانوی قدح بوده و بازوی پیاله
هرجا که شرابی شده از جام پیاده

از کرب و بلا رفته پیاده طرف شام
تا کرب و بلا آمده از شام پیاده

شامی که در آن از پس هفده سر بر نی
خورشید شده بر سر هر بام پیاده

ناموس خدا زینب کبری به زمین خورد
تا بین خلایق شود اسلام پیاده


مهدی رحیمی


***


اربعین یعنی می‌آیم تا که تو تنها نباشی
تشنه در کرب‌وبلا و کشته در صحرا نباشی

مو پریشان و‌ پیاده، تشنه می‌آیم به جاده
اربعین یعنی نباشم من اگر مولا نباشی

کاش بودم در شمارت، کاشکی بودم کنارت
تا چنین تنها میان خیل دشمن‌ها نباشی

کاش بودم تیغ و خنجر، یا نه، تنها یک سپر، آه...
تا که بی‌سر، تا که پرپر، ای گل زیبا نباشی

کاش بودم مشک آبی تا در آن باران آتش
اینچنین عطشان شهید ظهر عاشورا نباشی

*
ای دل واماندهٔ من، همره جاماندهٔ من
اربعین آمد نبینم که دمی شیدا نباشی

کاروان منزل به منزل، می‌رود بنگر به محمل
آه مجنون! آه مجنون! غافل از لیلا نباشی

جوهری از خون و ‌از غم ای دل من کن فراهم
تا که صبح رست‌خیزان، باز بی‌امضا نباشی

اربعین یعنی بفهمی‌کربلای آخرین را
موسم لبیک‌گویی در صف دنیا نباشی

اربعین یعنی که ای دل، در نبرد حق و باطل
تو مبادا در رکاب مهدی زهرا نباشی

*
آخرین فرمان‌روای جاده‌های رفته در مه!
گرچه در چشم زمانه هیچگه پیدا نباشی

ای سوارِ بی‌قرارِ آخرین جنگِ هزاره!
اربعین یعنی می‌آیم تا که تو تنها نباشی


حسن صنوبری


 ***


عشقت مرا دوباره از این جاده می‌برد
سخت است راه عشق ولی ساده می‌برد

پای پیاده آمدم و شوق وصل تو
من را اگر چه از نفس افتاده، می‌برد

دل‌های عاشقان جهان کربلای توست
نام تو را هر عاشق آزاده می‌برد

فریاد غربتت دل ما را تمام عمر
با کاروان نیزه از این جاده می‌برد

این جاده دیده قافلۀ اشک و آه را
بر روی نیزه‌ها سر خورشید و ماه را

دیده‌ست در تلاطم طوفان بی‌کسی
یک کاروان بنفشۀ بی‌سرپناه را

آن شب که ماند یاس سه‌ساله میان راه
یک لحظه برنداشته از او نگاه را

در آخرین وداع غریبانۀ حرم
دیده عبور خواهری از قتلگاه را...

در باغ نیست غیر گل اشک و ارغوان
داغی نشانده بر دل آلاله‌ها، خزان

اما گذشت هر چه که بود آن چهل غروب
برگشته سوی کرب‌وبلا باز کاروان

با کاروان غربت از این جاده آمدیم
ما را رسانده قافلۀ تو به آسمان

حالا رسیده‌ایم... سحرگاه جمعه است
«عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان»


یوسف رحیمی


***


با پای سر به سِیْر سماوات می‌رویم
احرام بسته‌ایم و به میقات می‌رویم
تا بارگاه قبلهٔ حاجات می‌رویم
قسمت اگر شود به ملاقات می‌رویم
میقات ما حسین، ملاقات ما حسین

زانو زدیم پیر و جوان بر زمین تو
ما حلقه بسته‌ایم به دور نگین تو
ما را کشانده است کجاها طنین تو
افتاده‌ایم در گذر اربعین تو
ای واژه واژه نام تو صد ماجرا حسین

ما چون کبوتران حرم پر شکسته‌ایم
از آشیان گذشته و از خود گسسته‌ایم
چون صیدهای زخمی در خون نشسته‌ایم
یعنی که دل به لذت دیدار بسته‌ایم
مرهم حسین، صبر حسین و شفا حسین

ای جان شرحه شرحه بگو ماجرا چه بود
راز به خون تپیدن خون خدا چه بود
آن جوشش صدای تو در کربلا چه بود
دادی بها به خون خودت، خون‌بها چه بود
ای خون پاک تو، همه‌دم خون‌بها حسین

با بادها بگو که هوایم هوای توست
با نای‌ها بگو که نوایم نوای توست
بغضی که در تلاوت در خون رهای توست
سودای آتشی‌ست که بر خیمه‌های توست
ای تا ابد، نوای من بی‌نوا حسین

گل‌زخم‌ها شکفته شده روی پیکرت
چون کعبه فوجِ تیغ گرفته‌ست در برت
بعد از تو دشت، یکسر«إِذَا الشَّمْسُ کُوِّرَت»
بالا سرت، بلند سرت، تا خدا، سرت
بر ما چه رفته است به شوق تو «یا حسین»


ابراهیم قبله آرباطان


***


ای سمت خود کشانده خواص و عوام را
دریاب این سپاه پیاده نظام را

هر کس سلام داد تو را در سفر، گرفت
در موکب نخست، جواب سلام را

از دست خادمان تو نوشید هر که چای
یکجا چشید لذت شُرب مدام را

گفتم که «السلامُ عَلی مَن بَکَتهُ…» برد
اشک علی‌الدوام ، قوام کلام را

«ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش»
ما قابلیم نوکری این امام را

پای پیاده آمدم و روی من سیاه!
پای برهنه نیستم این چند گام را

با دست خالی آمدم و روی من سیاه!
چیزی نبود قابل عرض این مقام را

مصراع آخر است، رسیدیم کربلا
باید چه کرد این همه حُسن ختام را؟

محمدحسین ملکیان

***

هوا پر شد از عطر نام حسین

به قربان عطر پراکنده‌اش
چه سرمست و شورآفرین می‌رود
سپاهی به دیدار فرمانده‌اش

هوایی شدم، مقصدم کربلاست
کجا از همین سرزمین بهتر است؟
برای رسیدن به آغوش تو
هوای خوش اربعین بهتر است

چه باکی‌ست از پای تاول زده
به عشق تو طی می‌شود این مسیر
نمانده‌ست چیزی به کرب‌وبلا
امیری حسینٌ و نعم الامیر

غریبم به آغوش تو دلخوشم
اسیرم به عشقت شدم مبتلا
در این روزها آرزویم شده
فقط کربلا کربلا کربلا

مرا مادرم از همان کودکی
به شیرینی نام تو شیر داد
پدر با خودش برد هیأت مرا
به من مهر و سربند و زنجیر داد

دلم خوش به داروی دیدار توست
حبیبم حسین و طبیبم حسین
غریبانه در کربلا خفته‌ای
نگاهی به من کن، غریبم حسین

قدم می‌گذاری به صحن بهشت
به یاد شهیدان والامقام
بگو با دلی عاشق و بی‌قرار
به لب‌های عطشان مولا سلام


ناصر حامدی


***


شعر کودک و نوجوان:


هفتاد و دو مسافر لب‌تشنه
هفتاد و دو کبوتر خونین‌بال

نوزاد و نوجوان و جوان و پیر
در خاک و خون تپیده ولی خوشحال

یک روز کوه ظلم و ستم خم شد
در پیشگاه عزت و مردی‌شان

یک علقمه، قصیدۀ خون خواندند
با خنجر بریده، لب عطشان

یک اربعین حماسه و زیبایی
خورده به تار و پول زمان پیوند

هر قطره خونشان که چکید آن روز
خون‌برگ‌های دفتر تاریخند


زهرا داوری


***


(شعر کودک و نوجوان)


اربعین شد اربعین

اربعین یعنی چهل

پرچمی دارم به دست

غصه ای دارم به دل

 

اربعین شد اربعین

عطر عاشورا رسید

چون چهل روزی گذشت

از شهادت از شهید

 

اربعین یادی کنیم

از حسین (ع) و خواهرش (ع)

از عطش از تشنگی

از علی اصغرش

 

چون شقایق  ،داغ ما

باقی و پنهانی است

در محرم چشم من

ابری و بارانی است


مهدی وحیدی صدر


***


(شعر کودک و نوجوان)

کاروان آفتاب

در میان راه بود

این چهل شبانه روز

اشک بود و آه بود

 

بچه های بی پناه

خار و سنگ و رد زخم

در جواب آب آب !

تشنگی و زور و اخم

 

اشک کاروان چکید

قطره قطره بر زمین

خاطرات زنده شد

باز روز اربعین


منیره هاشمی



ادامه مطلب


برچسب ها : ره‌توشه , زائران کربلا , اربعین , یک اربعین , بی قرارتر , جان بخش , شوره زار , خشکسالی , بغض غریبی , هابیل هایش , چینش , ثارالله , حبل المتینش , آدمی آزاده , علی تنهاست , اندیشه گناه , پرجم تشنگی , پرواز ابابیل , چهل عمود , شط شکوه ,
بازدید : 43
[ دوشنبه 22 مهر 1398 ] [ 14:57 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


آنکس که زد نقاب حلالش نمی کنم
خندید بی حساب حلالش نمی کنم

چشمم که گرم شد سپرش خورد بر سرم
فریاد زد نخواب! حلالش نمی کنم

از موی سر گرفت مرا و بلند کرد
می بُرد با شتاب حلالش نمی کنم

حتی به اسب لعنتی اَش خوب آب داد
بر ما نداد آب حلالش نمی کنم

خیلی مرا کنار رباب و سرت زده
جان تو و رباب حلالش نمی کنم

او زیر سایه از وسط ظهر تا غروب
من زیر آفتاب! حلالش نمی کنم

مارا خرابه‌ای دم بازار شام برد‌

ای خانه اش خراب! حلالش نمی کنم


درسفره غریبی ما نان خشک بود
برسفره اش کباب حلالش نمی کنم

حرف کنیز آمد و ترسید خواهرم
شد حرف انتخاب حلالش نمی کنم

هرجور بود بی ادبی کرد با سرت
با چوب و با شراب حلالش نمی کنم


«سید پوریا هاشمی»



ادامه مطلب


برچسب ها : رقیه , بنت الحسین , حلالش , نمی کنم , زد نقاب , بی حساب , فریاد زد , موی سر , لعنتی اش , نداد آب , کنار رباب , جان تو , زیر آفتاب , وسط ظهر , زیر سایه , خرابه ای , بازار شام , نان خشک , حرف کنیز , بی ادبی ,
بازدید : 22
[ جمعه 12 مهر 1398 ] [ 15:24 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


من در غربت احساسم آه مي شوم

در آغوشم نخلهاي سوخته

بر زمينم پلاكهاي ريخته

فريادي بلند از تكبير
در زمان جاري است

مي گذرد زمان وهديه اش فراموشي

مي برد خاطراتمان را

تا مرز غفلت در بيهوشي

من ونخلهايم در سوز دل وتنهايي مان

مي ريزيم اشكهايمان را

بر تن هاي شهيدانمان

تا غسل دهند بي كفن هايمان را

غسل اشك و نور كافي است

بي نشان قبرهاي در حسرت نام

من به خلوت عشق عطري دارم در مشام

مي برد مرا به آسمان پرنده ها

در مشامم عطر پرهايشان باقي است

كوچ پرستوها هميشه در اشكم

لانه هاي خالي آنها روبرويم

گل ولاي خانه ي مانده بر ديوار

نقطه هاي سياهي در افق بر سر دار

دور ودور اما صدايشان در زمان جاري است

من در اروند وكارون غسل پاكي كرده ام

تا بخوانم خاطره هاي گمشده را

با نبودنش كه در فراموشي است

سعيد مطوري/مهرگان
از دفتر غمنامه



ادامه مطلب


برچسب ها : شکست , حصر , آبادان , شکست حصر , حصر آبادان , آغوشم , نخلهاي , پلاکهای , فریادی بلند , فراموشی , در زمان , جاری است , خاطراتمان , مرز غفلت , سوز دل , اشکهایمان , شهیدانمان , پرهایشان , روبرویم , صدایشان ,
بازدید : 35
[ جمعه 05 مهر 1398 ] [ 0:15 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()



شب است و سكوت است و ماه است و من
فغان و غم اشك و آه است و من


شب و خلوت و بغض نشكفته‌ام

شب و مثنوي‌هاي ناگفته‌ام


شب و ناله‌هاي نهان در گلو

شب و ماندن استخوان در گلو


من امشب خبر مي‌كنم درد را

كه آتش زند اين دل سرد را


بگو بشكفد بغض پنهان من

كه گل سرزند از گريبان من


مرا كشت خاموشي ناله‌ها

دريغ از فراموشي لاله‌ها


كجا رفت تأثير سوز و دعا؟

كجايند مردان بي‌ادّعا؟


كجايند شور‌آفرينان عشق؟

علمدار مردان ميدان عشق


كجايند مستان جام الست؟

دليران عاشق، شهيدان مست


همانان كه از وادي ديگرند

همانان كه گمنام و نام‌آورند


هلا، پير هشيار درد آشنا!

بريز از مي صبر، در جام ما


من از شرمساران روي توام

ز دُردي كشان سبوي توام


غرورم نمي‌خواست اين سان مرا

پريشان و سر در گريبان مرا


غرورم نمي‌ديد اين روز را

چنان ناله‌هاي جگر‌سوز را


غرورم براي خدا بود و عشق

پل محكمي بين ما بود و عشق


نه، اين دل سزاوار ماندن نبود

سزاوار ماندن، دل من نبود


من از انتهاي جنون آمدم

من از زير باران خون آمدم


از آن‌جا كه پرواز يعني خدا

سرانجام و آغاز يعني خدا


هلا، دين‌فروشان دنيا‌پرست!

سكوت شما پشت ما را شكست


چرا ره نبستيد بر دشنه‌ها؟

نداديد آبي به لب تشنه‌ها


نرفتيد گامي به فرمان عشق

نبرديد راهي به ميدان عشق


اگر داغ دين بر جبين مي‌زنيد

چرا دشنه بر پشت دين مي‌زنيد؟


خموشيد و آتش به جان مي‌زنيد

زبونيد و زخم زبان مي‌زنيد


كنون صبر بايد بر اين داغ‌ها

كه پر گل شود كوچه‌ها، باغ‌ها


عليرضا قزوه



ادامه مطلب


برچسب ها : خونین , کفنان , دفاع , مقدس , خونین کفنان , دفاع مقدس , سکوت , فغان , خلوت , نشکفته , در گلو , استخوان , امشب , بشکفد , بغض پنهان , خاموشی , لاله ها , کجایند , بی ادعا , شرمساران ,
بازدید : 24
[ یکشنبه 31 شهريور 1398 ] [ 22:53 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


 علقمه موج شد، عکسِ قمرش ریخت به هم
دستش افتاد زمین، بال و پرش ریخت به هم


تا که از گیسویِ او لختۀ خون ریخت به مشک

کیـسویِ دختـرکِ منتـظرش، ریخت به هم


تیـر را با سـرِ زانـوش کشیـد از چشـمش

حیف از آن چشم، که مژگانِ ترش ریخت به هم


خواهرش خورد زمین، مادرِ اصغر غش کرد

او که افتاد زمیـن، دور و برش ریخت به هم


قبـل از آنیـکه بـرادر بـرسـد بـالیـنش

پـدرش از نجف آمـد، پدرش ریخت به هم


به سـرش بـود بیـاید به سـرش ام بنـین

عوضش فاطمه آمـد به سرش ریخت به هم


کِتـف ها را کـه تکان داد، حسیـن افتـاد و

دست بگذاشت به رویِ کمـرش، ریخت به هم


خواست تـا خیمه رساند، بغـلش کـرد، ولی

مـادرش گفت به خیـمه نبرش، ریخت به هم


نـه فقط ضـرب عمـود آمـد و ابـرو وا شد

خورد بر فرقِ سرش، پشتِ سرش ریخت به هم


تیـر بود و تبـر و دِشـنه، ولـی مـادر دید

نیزه از سینه که ردّ شد، جگرش ریخت به هم


بـه سـرِ نیـزه ز پهـلو سرش آویـزان بود

آه بـا سنگ زدنـد و گـذرش ریخت به هم


حسن لطفی



ادامه مطلب


برچسب ها : شب تاسوعا , ریخت , به هم , علقمه , موج شد , قمرش , دستش , افتاد , گیسوی , لخته خون , منتظرش , مژگان , زانوش , خواهرش , بالینش , عوضش , ام بنین , کتف ها , حسین افتاد , ضرب عمود ,
بازدید : 42
[ یکشنبه 17 شهريور 1398 ] [ 22:24 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


آن مشک به دوش از خودش تا که گذشت

با تشنگی از کنار دریا که گذشت

افتاد به روی خاک و با بغضی گفت

ای ابر تو کاری بکن از ما که گذشت

***

 

مضامین وحی است پا تا سرش

به هم می زند آسمان را سرش

قیامت به پا می کند با سرش

چو بینند در حشر فردا سرش

بلند است مابین سرها سرش

 

شب قدر آن سال موعود شد

کتاب جهان آنچه فرمود شد

به هر صفحه ای هر چه افزود، شد

نصیب زمین رونق و سود شد

نصیب خودش هیچ...حتی سرش

 

برای خودش صفحه ای جا گذاشت

خودش را میان خطرها گذاشت

غریب و گرفتار و تنها گذاشت

تنی را رها بین صحرا گذاشت

و یک نقطه چین از تنش تا سرش

 

برای خودش غم پس از غم نوشت

به اندازه ی داغ عالم نوشت

به عمق هزاران محرم نوشت

چو حس کرد پیش خدا کم نوشت

دلش خواست جبران کند با سرش

 

به جز عشق چیزی روایت نکرد

نوشت و نوشت و شکایت نکرد

قلم سوخت اما رعایت نکرد

به جان دادن خود قناعت نکرد

پس از پیکرش شد مهیا سرش

 

ورق زد کمی پیش از آن را نوشت

اسامی آن کاروان را نوشت

چنین می شوند و چنان را نوشت

به سرهایشان امتحان را نوشت

که عاشق به پیکر مبادا سرش

 

نوشت و همینکه به اکبر رسید

قلم را از این سو به آنسو کشید

به ناخن تن کاغذش را برید

چنان شد که رنگ از جمالش پرید

چه آمد از آن داغ لیلا سرش؟!

 

شب قدر بود و نوشت از قمر

گرفت از غمش دست را بر کمر

که بی دست ماند و بدون سپر

که افتاد بر خاک صحرا به سر

نوشت و ترک خورد سقا سرش

 

نوشت آنچه را سهم اصغر شدو

گلویی که یکباره پرپر شدو

به خونش تن آسمان تر شدو

تن کوچکی را که بی سر شدو

سری را که افتاد دعوا سرش

 

ورق زد کمی بعد از آن را نوشت

مکان را نوشتا نوشت و زمان را نوشت

زمین خوردن آسمان را نوشت

سپس طاقت استخوان را نوشت

سپس سرخ شد دشت سرتاسرش

 

نوشت از طلبکار انگشترش

نوشت از دوتا گوش یک دخترش

و دور گلو ماندن معجرش

ترک روی پیشانی خواهرش

همینکه به نی رفت بالا سرش


حسن اسحاقی (کرج)



ادامه مطلب


برچسب ها : مضامین , وحی , سرش , مشک , دوش , خودش , گذشت , بلند است , مابین , سرها , غریب , گرفتار , تنها , گذاشت , به جز , عشق , چیزی , روایت , نکرد ,
بازدید : 48
[ یکشنبه 10 شهريور 1398 ] [ 1:8 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()

ماه غمت حسین صلا می دهد مرا
حال دعا و اشک و عزا می دهد مرا

آرم به مجلس تو تن دردمند خویش
درد غمت حسین دوا می دهد مرا

در گوشۀ حسینیه ات یاد کربلا ـ
مانند مرغ ، بال رها می دهد مرا

با تربت تو کام مرا باز کرده اند
شادم که تربت تو شفا می دهد مرا

امسال هم به لطف خدا پرچم عزات
بوی بهشت کرببلا می دهد مرا

پیراهن عزای تو می پوشم و خدا
پاداش آن به روز جزا می دهد مرا

در مجلس عزای تو سرمست می شوم
ساقی دمی که جام بلا می دهد مرا

رزق محرم و صفر و کربلای تو
امسال هم دوباره خدا می دهد مرا

عباس تو ز ساحل خونین علقمه
با کام تشنه درس وفا می دهد مرا

آلوده ، پا به مجلس تو می گذارم و
نام تو یا حسین صفا می دهد مرا

هل من معین تو ز بیابان نینوا
از حنجر بریده ندا می دهد مرا

امسال هم به لطف خدا مادر شما
پیراهن سیاه عزا می دهد مرا

شکر خدا که زنده ام و چای روضه ات
حال و هوای آب بقا می دهد مرا

شکر خدا که قصۀ عمرم ادامه یافت
شکر خدا که دوست بها می دهد مرا

امسال هم کتیبۀ « باز این چه شورش است»
شور و شعور و سوز و نوا می دهد مرا

امسال هم میان جوانان سینه زن
شکر خدا که فاطمه جا می دهد مرا

حتی کنار سفرۀ خود می نشاند و
از آنچه می دهد به گدا می دهد مرا


علی اکبر شجعان


ادامه مطلب


برچسب ها : ماه غمت , حسین , صلا , می دهد , حال دعا , دهد مرا , مجلس تو , دردمند , حسینیه ات , یاد کربلا , بال رها , تربت تو , لطف خدا , بوی بهشت , کرببلا , عزای تو , سرمست , جام بلا , ساحل خونین , آب بقا ,
بازدید : 48
[ شنبه 09 شهريور 1398 ] [ 20:9 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()



ناگهان صومعه لرزید از آن دقّ‌ الباب
اهل آبادی تثلیث پریدند از خواب

رجز مأذنه‌ها لرزه به ناقوس انداخت
راهبان را همه در ورطۀ کابوس انداخت

قصۀ فتنه و نیرنگ و دغل پیوسته‌ست
نان یک عده به گمراهی مردم بسته‌ست

ننوشتند که باران نمی از این دریاست
یکی از خیل مریدان محمد، عیسی است

لاجرم چاره‌ای انگار به جز جنگ نماند
قل تعالَوا... به رخ هیچ کسی رنگ نماند

به رجز نیست در این عرصه یقین شمشیر است
بر حذر باش که زنّار، گریبان‌ گیر است

کارزارش تهی از نیزه و تیر و سپر است
بهراسید که این معرکه خون‌‌ریزتر است

بانگ طوفانیِ القارعه طوفان آورد
آنچه در چنتۀ خود داشت به میدان آورد

با خود آورد به هنگامه عزیزانش را
بر سر دست گرفته‌ست نبی جانش را

عرش تا عرش ملائک همه زنجیره شدند
به صف‌ آرایی آن چند نفر خیره شدند

پنج تن، پنج تن از نور خدا آکنده
آفتابان ازل تا به ابد تابنده

دفترم غرق نفس‌های مسیحایی شد
گوش کن، گوش کن این قصه تماشایی شد

با طمانیۀ خود راه می‌آمد آرام
دست در دست یدالله می‌آمد آرام

دست در دست یدالله چه در سر دارد
حرفی انگار از این جنگ فراتر دارد

ایها الناس من از پارۀ تن می‌گویم
دارم از خویشتن خویش سخن می‌گویم

آن‌که هر دم نفسم با نفسش مأنوس است
آن‌که با ذات خدا «عزّوجل» ممسوس است

من علی هستم و احمد من و او خویشتنیم
او علی هست و محمد من و او خویشتنیم

نه فقط جسم علی روح محمد باشد
یک تنه لشکر انبوهِ محمد باشد

دیگر اصلا چه نیازی‌ست به طوفان، به عذاب
زهرۀ معرکه را اخم علی می‌کند آب

الغرض مهر رسولانۀ او طوفان کرد
راهبان را به سر سفرۀ خود مهمان کرد

مست از رایحۀ زلف رهایش گشتند
بادها گوش به فرمان عبایش گشتند

می‌رود قصۀ ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می‌خورد آرام آرام


سیدحمیدرضا برقعی

روز مباهله گرامی باد



ادامه مطلب


برچسب ها : روز مباهله , مباهله , ناگهان , صومعه , دَقُّ الباب , اهل آبادی , تثلیث , پریدند , مأذنه ها , ناقوس , راهبان , ورطه , کابوس , قصه فتنه , نیرنگ , گمراهی , تعالوا , قل تعالوا , القارعه , عزیزانش ,
بازدید : 44
[ دوشنبه 04 شهريور 1398 ] [ 15:28 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()



ادامه مطلب


برچسب ها : شب شعر , عاشورا , استهبان , شعر , شعر عاشورا ,
بازدید : 57
[ پنجشنبه 31 مرداد 1398 ] [ 10:11 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


مژده‌ اى دل که به ماتاج سرى داد خدا

شب ما سوته دلان را سحرى داد خدا


سجده شکر به جا آر که از رحمت خویش

تیر جانسوز دعا را اثرى داد خدا


شجرطیبه ى گلشن طاها را باز

هم ثمر داده و هم برگ و برى داد خدا


تا که اسلام قوى گردد و الحاد ضعیف

صدف بحر ولارا گهرى داد خدا


اى صبا فاطمه را مژده بده کز ره لطف

صادق آل نبى را پسرى داد خدا


ملک از کنگره ى عرش برین مژده دهد

که به ما ناجى نیکو سیرى داد خدا


بهر آزادى ابناء بشر باردگر

به بشر رهبر فریادگرى داد خدا


تا کندزیرو زبر کاخ ستم را اى دل

مژده ‌ى آیت فتح و ظفرى داد خدا


تا به پرواز در آید به جهان طایر فکر

امشب از شوق و شعف بال و پرى داد خدا


شادمانم من ژولیده که از رحمت خود

به من بى هنر امشب هنرى داد خدا


ژولیده نیشابورى

ادامه مطلب


برچسب ها : میلاد , امام کاظم , داد خدا , سجده شکر , رحمت خویش , تیر جانسوز , شجرطیبه , گلشن طاها , ثمر داد , بحر ولا , مژده بده , نیکو سیر , مژده ای , تاج سری ,
بازدید : 48
[ پنجشنبه 31 مرداد 1398 ] [ 9:57 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


خاكسار ابهري؛ شاعري كه دل در گرو اميرالمؤمنين(ع) داشت.

وي تحصيلات ابتدايي و دبيرستان خود را در شهر ابهر گذراند و پس از تحصيلات چند سالي را در تهران ساكن بود. اين شاعر و نويسنده از همان نوجواني سر پُر شوري داشت وشعر مي‌سرود و شورافكني
مي‌كرد.
خاكسار از خودنمايي و شهرت طلبي به شدت پرهيز مي‌كرد. در سال 1347 وقتي 35ساله بود، كريم نيرومند، مؤلف كتاب «سخنوران و خطاطان زنجان»از وي خواست شرح حال و زندگينامه‌اش را به‌طور مختصر براي او بفرستد تا در كتابش چاپ كند اما خاكسار امتناع كرد و پاسخ داد: «‌اين همه شاعر و نويسنده در اين مملكت است. شرح حال آنها را چاپ كنيد...‌»
بار ديگر 27 سال بعد در سال 1374 در آخرين ماه‌هاي زندگي‌اش، مرحوم آقاجان فخيمي نويسنده كتاب «‌تاريخ ابهر»، كه دوست و هم كلاسيش هم بود، از وي زندگينامه‌اش را براي درج در اين كتاب در خواست كرد كه خاكسار باز هم امتناع كرد. اين موضوع نشان مي‌دهد كه روحيات و خلق و خوي او تا آخرين لحظات زندگي هيچ تغييري نكرده بود.


آثار
از خاكسار ابهري كتاب‌هاي زيادي به زبان‌هاي فارسي و تركي به چاپ رسيده است. نخستين اثر او به نام «شوره‌زار» در سال ۱۳۳۷ چاپ شد. در همين سال بود كه همكاري خود را با روزنامه «توفيق» در عرصه طنز انتقادي آغاز كرد. در سال ۱۳۳۸ « قبول، تجديد، رّد‌» و «‌هي هي‌ها» و در سال ۱۳۳۹ كتاب «زنجير» و بعد از آن تا سال ۱۳۴۶ آثار ديگري از قبيل «فكاهي‌ها‌»، «‌آخرين بازي‌»، «‌مجموعه اشعاري به زبان محلّي‌» و «‌خاك برسرعشق» را به دست چاپ سپرد.
در سال ۱۳۵۲ اثر ديگر خود به نام «ملاظفر» را به چاپ رساند. او همچنين چندين سال در وزارت فرهنگ آن زمان به شغل معلمي اشتغال داشت. وي در سال ۱۳۷۲ مجموعه اشعاري به نام «كهنه خرابات» را چاپ و منتشر كرد. كهنه خرابات آخرين اثر اوست كه در سال 1372 به چاپ رسيد. از جمله اشعار اوست:
آن يار كه نامش به سر آغاز كلام است
مهري است كه در پرده شب بدر تمام است
هر چند كه در حد سخن نيست جمالش
آن قدر توان گفت كه زيبايي تام است
گه جلوه كند در شفق و گه به گل سرخ
گه همچو شرابي است كه لبريز ز جام است
خاكسار با الهام از «‌حيدر بابايه سلام‌» شهريار، منظومه «‌ابهر چايو‌» را با اين مطلع سروده است:
ايلدريملر شيپور لارين چالاندا
ملا داغو گوي عاباسون سالاندا
سيل قوزانوب تخته كورپون آلاندا
ابهر چايو نو بهارون‌وار اولسون
(زنده باد بهاران ابهر، آن زمان‌هايي كه صداي رعد و برق مي‌آيد و كوه «‌ملا‌» عباي سبز بر دوش مي‌كند و سيل خروشان از شدت زيادي از بالاي پل چوبي عبور مي‌كند)

ارادت به مولاي متقيان
مرحوم خاكسار با اين‌كه در ظاهر پيرو هيچ رسم و قاعده مشخصي نبود و سركش و بي‌قرار به نظر مي‌آمد ولي بسيار دلسوخته و جفا كشيده بود و در نهانخانه دل، تعلق خاطري عميق به ائمه اطهار به‌ويژه مولاي متقيان علي(ع) داشت .وی در شعر گل كعبه كه مقصودش علي(ع) است در كهنه خرابات مي‌نويسد:


فلك‌اي دوست به‌بند است چو نخجير ترا

كي تواند كه كشد چرخ به زنجير ترا


تو كه خود مظهر شق القمري در دل شب

مهر روي تو و ماه اختر شبگير تو را


چو نهي پاي به محراب كمان خانه يار

مي‌زند بوسه به سر تيغ چنان تير ترا


تويي آن آينه چهره نماي ملكوت

بشر اين نقش نديدست به تصوير ترا


اشعار طنز
خاكسار اشعار طنز زيادي دارد كه براي نمونه به 2 بيت اشاره مي‌شود:
داداش لاف و گزافي بوشلا سندن قهرمان چيخمز
بوراخ بو سوزلري منقل باشوندان پهلوان چيخمز
چوپان قورت اوستونه چولده، ايتيني كوشگورور، اما
ئوزينه فاش اولوبدور كه كوتوكدن قورت باسان چيخمز
(اي برادر من، اين حرف‌ها را رها كن و لاف قهرماني نزن. چون خودت بهتر از هر كسي مي‌داني كه انسان معتاد نمي‌تواند قهرمان يا پهلوان بشود. اين كارت به مانند كار آن چوپاني است كه سگش را براي شكار گرگ مي‌فرستد، ولي خودش به خوبي آگاه است كه سگ نمي‌تواند به گرگ غلبه كند)
روح پر شور و قلب پر تپش او تاب ناملايمات روزگار را نياورد و در دي سال 1374 كه مصادف با ماه رمضان بود در 62 سالگي با تني نزار و قلبي پر اندوه بر دوش دوستدارانش روانه بهشت كبري ابهر شد تا براي هميشه در آنجا آرام بگيرد.
در قسمتي از قطعه شعري كه سعيد بداغي براي سنگ مزار خاكسار سروده، چنين آمده است:
گرفته چهره باغ سخن غبار اينجا
شكسته لاله انديشه داغدار اينجا
زمانه دفتري ازشرح بي‌قراري را
نوشته بر وجبي خاك، يادگار اينجا
غلام، دوست بود سر بر آستان علي
نخفته است يكي مير تاجدار اينجا
منابع:«تاريخ ابهر»، آقاجان فخيمي
‌ـ «‌شعرا و خطاطان زنجان»
كريم نيرومند

پایگاه خبری شاعر


شهرها سوخته از آتش آهی گاهی
ناله‌ای داده به باد افسر شاهی گاهی

ای بسا قدرت پیکان تهمتن نکند
آن‌چه کرده مژه‌ی چشم سیاهی گاهی

نظری کن سوی رندان که سلاطین جهان
بنوازند فقیران به نگاهی گاهی

گر دمد سبزه‌ی عشق از دل ما نیست عجب
رسته درسینه‌ی بس، سنگ گیاهی گاهی

به امید کرم خواجه‌ی خوبان باشد
گر کند بنده‌ی گمراه گناهی گاهی

شادمان باش که در دیده‌ی ارباب وفا
کوه هم سنگ بود با پرکاهی گاهی

پای رفتن نبود در ره سرمنزل عشق
آن‌که را هست غم کفش و کلاهی گاهی

خاکسارا خبر گمشدگان را تو بگوی
گر نباشد خبر از سالک راهی گاهی


غلامعلی خاکسار ابهری



ادامه مطلب


برچسب ها : غلامعلی , خاکسار , ابهری , آهی گاهی , آهی , گاهی , سوخته , تهمتن , چشم سیاهی , بنوازند , فقیران , سلاطین , ارباب وفا , غم کفش , خاکسارا , گمشدگان , سالک راهی , کلاهی گاهی , پرکاهی ,
بازدید : 84
[ چهارشنبه 30 مرداد 1398 ] [ 9:57 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


صدای کیست چنین دلپذیر می‌آید

کدام چشمه به این گرمسیر می‌آید

صدای کیست که این گونه روشن و گیراست

که بود و کیست که از این مسیر می‌آید

چه گفته است مگر جبرییل با احمد

صدای کاتب و کلک دبیر می‌آید

خبر به روشنی روز در فضا پیچید

خبر دهید:‌کسی دستگیر می‌آید

کسی بزرگ‌تر از آسمان و هر چه در اوست

به دست‌گیری طفل صغیر می‌آید

علی به جای محمد به انتخاب خدا

خبر دهید: بشیری به نذیر می‌آید

کسی به سختی سوهان، به سختی صخره

کسی به نرمی موج حریر می‌آید

کسی که مثل کسی نیست، مثل او تنهاست

کسی شبیه خودش، بی‌نظیر می‌آید

خبر دهید که: دریا به چشمه خواهد ریخت

خبر دهید به یاران: غدیر می‌آید

به سالکان طریق شرافت و شمشیر

خبر دهید که از راه، پیر می‌آید

خبر دهید به یاران:‌دوباره از بیشه

صدای زنده یک شرزه شیر می‌آید

خم غدیر به دوش از کرانه‌ها، مردی

به آبیاری خاک کویر می‌آید

کسی دوباره به پای یتیم می‌سوزد

کسی دوباره سراغ فقیر می‌آید

کسی حماسه‌تر از این حماسه‌های سبک

کسی که مرگ به چشمش حقیر می‌آید

غدیر آمد و من خواب دیده‌ام دیشب

کسی سراغ من گوشه گیر می‌آید

کسی به کلبه شاعر، به کلبه درویش

به دیده بوسی عید غدیر می‌آید

شبیه چشمه کسی جاری و تپنده، کسی

شبیه آینه روشن ضمیر می‌آید

علی همیشه بزرگ است در تمام فصول

امیر عشق همیشه امیر می‌آید

به سربلندی او هر که معترف نشود

به هر کجا که رود سر به زیر می‌آید

شبیه آیه قرآن نمی‌توان آورد

کجا شبیه به این مرد، گیر می‌آید

مگر ندیده‌ای آن اتفاق روشن را

به این محله خبرها چه دیر می‌آید

بیا که منکر مولا اگر چه آزاد است

به عرصه گاه قیامت اسیر می‌آید

بیا که منکر مولا اگر چه پخته، ولی

هنوز از دهنش بوی شیر می‌آید

علی همیشه بزرگ است در تمام فصول

امیر عشق همیشه امیر می‌آید…

مرتضی امیری اسفندقه



ادامه مطلب


برچسب ها : خم غدیر ,
بازدید : 52
[ سه شنبه 29 مرداد 1398 ] [ 9:42 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


آن روزهایِ شعله ور یادم نرفته
دستان تبدارِ پدر یادم نرفته

دریا همان نزدیکی اما تشنه بودیم
بیتابی و چشمانِ تر یادم نرفته

شش ماهه را تیر سه شعبه بُرد با خود
داغِ عجیب ِ این خبر یادم نرفته

گهواره را بردند بعدِ گوشواره
هول و وَلایِ دور و بر یادم نرفته

افتاد خیمه دستِ یک عدّه حرامی
آن لحظهٔ پر دردسر یادم نرفته

بعد از جسارت ها اسارت ها کشیدیم
یک تکه نانِ مختصر یادم نرفته

یکریز در آغوش عمه بغض کردیم
زخم زبانِ رهگذر یادم نرفته

یک گوشه خوابید و صدایش درنیامد
اشک رقیه(س) تا سحر یادم نرفته

دیدم به عینه روضه ها را پیشِ چشمم
لحظاتِ تلخِ آن سفر یادم نرفته!


 مرضیه عاطفی



ادامه مطلب


برچسب ها : شهادت , امام محمد , محمد باقر , روزهای , شعله ور , دستان , تبدار , تبدار پدر , یادم نرفته , بیتابی , شش ماهه , داغ عجیب , گهواره , گوشواره , حرامی , دردسر , اشک رقیه , روضه ها , لحظات تلخ ,
بازدید : 29
[ جمعه 18 مرداد 1398 ] [ 10:17 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


سرتاسر مدینه پر از شوق و شور بود

لبریز از طراوت و غرقِ سرور بود


از آسمان شهر پیمبر در آن پگاه

صد آسمان، ملائکه گرم عبور بود


وقت نزولِ سوره‌ یاسین و هل أتی،

هنگامه‌ ی تجلی آیات نور بود


بال فرشته فرش قدمهای آفتاب

روبند ماهتاب ز گیسوی حور بود


عطر بهشت از نفس باغ می چکید

تا اوج عرش زمزمه های حضور بود


عالم ز عطر یاس مدینه معطر است

پیوند آسمانی زهرا و حیدر است


می خواستند تا که بمانند یار هم

همدل ترین و همنفس روزگار هم


بی زرق و برق، ساده‌ ی ساده شروع شد

پیوند آسمانی شان در کنار هم


سرمایه های اصلی شان مهر و عاطفه

بی اعتنا به ثروت و دار و ندار هم


بر اعتماد شانه‌ ی هم تکیه داشتند

سنگ صبور یکدگر و رازدار هم


بودند هر پگاه دل انگیزتر ز عشق

گرم طلوع روشنِ خورشیدوار هم


چشم بد از جمال دو خورشید دور باد

چشم حسودِ بد دل و بدخواه کور باد


هم، ماورای حد تصور کمالشان

هم، ماسوای ذهن و تخیل جلالشان


آنجا که سوخت بال و پر آسمانیان

بام نخستِ پر زدن و اوج بالشان


باید که درس زندگی آموخت تا ابد

از بوریای کهنه و ظرف سفالشان


در جام کوزه روشنی خمّ سلسبیل

کوثر شراب خانگی لایزالشان


کِی می توان به واسطه‌ ی این مثالها

پرواز کرد تا افق بی مثالشان


آئینه‌ ی ظهور صفات خدا شدند

یاسین و نور شدند، هل أتی شدند


بر شانه های عرش خدا خانه داشتند

نه، نه، که عرش را به روی شانه داشتند


این ساکنان عرش خدا از همان ازل

چشمی به چند روزه‌ ی دنیا نداشتند


هر چند داشت سفره شان نان خشکِ جو

اما همیشه خویِ کریمانه داشتند


سرشار از عشق و عاطفه و نور ِمعرفت

همواره لحظه های صمیمانه داشتند


گل داده بود باغِ بهشت امیدشان

یعنی چهار غنچه‌ ریحانه داشتند


ما جرعه نوش چشمه‌ ی جاریّ کوثریم

دلداده ایم، شیعه‌ی زهرا و حیدریم


یوسف رحیمی



ادامه مطلب


برچسب ها : ازدواج علی , فاطمه , سلام الله , سرتا سر , لبریز , طراوت , شهر پیمبر , آسمان شهر , صد آسمان , گرم عبور , غرق سرور , وقت نزول , یاسین , هل اتی , تجلی آیات , آیات نور , بال فرشته , گیسوی , حور بود , اوج عرش ,
بازدید : 54
[ جمعه 11 مرداد 1398 ] [ 23:35 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


آسمان گریه کرد از برایت

سیدی یا جواد الائمه

کاظمین گشته کرببلایت
سیدی یا جواد الائمه

ای گل نورس باغ زهرا
زد غمت خیمه در دشت دلها
رفته در سوگ تو عرش اعلا
خونجگر گشتی از جور اعدا
ای شه ملک جان ، جان فدایت
سیدی یا جواد الائمه

ای که حاتم گدای در تو
زهر کین برده جان از بر تو
غم زده سایه بان بر سر تو
قاتل تو شده همسر تو
ای به قربان جود و سخایت
سیدی یا جواد الائمه

تو گل سرخ باغ رضائی
مظهر عشق و نور ولائی
حجت حق امام هدائی
شیعیان را همه مقتدائی
من غلام مدیحت سرایت
سیدی یا جواد الائمه

ای که مرآت ذات خدائی
زاده ی عترت مصطفائی
جلوه ی غیرت مرتضائی
وارث غربت مجتبائی
فاطمه نوحه گر در عزایت
سیدی یا جواد الائمه

مکمن دشمنت خانه ی تو
غم زده تکیه بر شانه ی تو
قلب ما گشته غمخانه ی تو
شمعی و شیعه پروانه ی تو
دیده مشتاق صحن و سرایت
سیدی یا جواد الائمه

ای غریبی که همتا ند…

&


یــا جــوادالائـمـه ادرکنـی
عشـق تو دل ربوده از دستم
من زِ جامِ مَیِ تــو سرمستم
حق به مِهر تـو کرده پابستم
من غلام تـو بـوده و هستـم
یــا جــوادالائـمـه ادرکنـی

ای دل و جان فـدای تو مولا
ای کـه عالـم گدای تـو مولا
مرغ دل در هـوای تـو مـولا
می نهد سر بـه پای تو مـولا
یــا جــوادالائـمـه ادرکنـی
جلـوه ی ذات کبـریـائی تــو
نهمـین حـجـت خـدائی تـو
بـا ستمـدیـده آشـنـائی تـو
نخـلِ نـو رستـۀ رضـائی تـو
یــا جــوادالائـمـه ادرکنـی

میر و سـالار و سـروری ما را
یـادگــار پیـمـبــری مـا را
نـور محـراب و منبـری ما را
شـافـع روز مَـحشـری مـا را
یــا جــوادالائـمـه ادرکنـی

دست کـوتـاه من بـه دامانت
جان من ! جان من بـه قربانت
چشم من سوی لطف و احسـانت
مـرغ طَبـعَـم شـده غزلخوانت
یــا جــوادالائـمـه ادرکنـی
آتش عشـق توست در دل مـا
حق سرشته بنـام تـو گِـل مـا
نـام تـو روشنـای محـفـل مـا
بر سـرِ کـوی توست منزل مـا
یــا جــوادالائـمـه ادرکنـی

نـور سیـمـای مصـطـفی داری
بـوی گـلــزار مرتـضــی داری
روی سر تاج « هَل اَتی » داری
ای کـه دستی گِره گُشـا داری
یــا جــوادالائـمـه ادرکنـی

گر عنایت به ما کنی چـه شود
دردِ مـا را دَوا کنی چــه شـود
حـاجت مـا رَوا کنی چـه شـود
زائـر کـربـلا کنـی چــه شـود
یــا جــوادالائـمـه ادرکنـی

ای  فـدای بـزرگـی و کَـرَمَـت
مرغ دل سـر نهـاده بـر قَدَمت
کـاش بـودم کـبـوتـر حَـرَمَت
تـا نشیـنم بـه سـایـۀ عَلَمَـت
یــا جــوادالائـمـه ادرکنـی

دلبـری کـرده طَلعَـت مـاهت
جـان بـه قربان عمر کوتاهت
چـون گـدا آمـدم سـرِ راهت
سر نهادم به خـاک درگـاهت
یــا جــوادالائـمـه ادرکنـی


علی اکبر شجعان ـ استهبان

سایر اشعار



ادامه مطلب


برچسب ها : شهادت , امام جواد , یاجواد , جوادالأئمه , ادرکنی ,
بازدید : 35
[ جمعه 11 مرداد 1398 ] [ 9:46 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


یکایک سر شکست آن روز اما عهد و پیمان نه

غم دین بود در اندیشه ی مردم، غم نان نه


شبی ظلمانی و تاریک حاکم بود بر تهران

به لطف حضرت خورشید اما بر خراسان نه


کبوترهای گوهرشاد بودیم و صدای تیر

پریشان کرد جمع یکدل ما را ، پشیمان نه


سراسر، صحن از فوج کبوترها چنان پر شد

که چندین بار خالی شد خشاب آن روز و میدان نه


یکی فریاد می زد شرمتان باد آی دژخیمان!

به سمت ما بیاندازید تیر، اما به ایوان نه


یکی فریاد سر می داد بر پیکر سری دارم

که آن را می سپارم دست تیغ و بر گریبان نه


برای او که کشتن را صلاح خویش می داند

تفاوت می کند آیا جوان یا پیر؟ چندان نه


دیانت بر سیاست چیره شد، آری جهان فهمید

رضاجان است شاه مردم ایران، رضاخان نه!


کلاه پهلوی هم کم کم افتاد از سر مردم

نرفت اما سر آن ها کلاه زورگویان، نه!


گذشت آن روزها، امروز اما بر همان عهدیم

نخواهد شد ولی اینبار جمع ما پریشان، نه!


به جمهوری اسلامی ایران گفته ایم «آری»

به هرچه غیر جمهوری اسلامی ایران: «نه»


کجا دیدی که یک مظلوم تا این حد قوی باشد

اگرچه قدرت ما می شود تحریم، کتمان نه


دفاع از حرم یعنی قرار جنگ اگر باشد
زمین کارزار ما تلاویو است، تهران نه!

شاعر:

محمدحسین ملکیان



ادامه مطلب


بازدید : 78
[ شنبه 22 تير 1398 ] [ 23:5 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()

 

اذن دخول... آمده ام عقده وا کنم

اینجا کنار مرقدتان یک دعا کنم


امشب دلم حوالی گنبد ... کنار صحن

هی پرسه می زند... که شما را صدا کنم


با دست خالی و دل پر غصه آمدم

تا یک غزل برای شما دست و پا کنم


من زنده ام به این دو سه بیتی که گه گدار

تقدیم شاه تشنه کرببلا کنم


دستم به دست پنجره فولاد و در دلم

هیات به پاست تا که رضا ..یا رضا کنم


من بی خیال عشق شما ...نه نمی شود

هیهات خاکبوسی تان را رها کنم


آقا نمی شود که بمانم کنارتان..؟

جارو کش حرم بشوم ...تا... صفا کنم


عکس ضریح حلقه زده گرد چشمهام

میبارد از دوچشم ترم ... تا دعا کنم


امضا کن این دوبیتی صدپاره را کریم

رخصت بده به پای تو جان را فدا کنم 


"دردم نهفته به ز طبیبان مدعی"

این غم... دوا به رئفت موسی الرضا کنم

 

نعیمه امامی



ادامه مطلب


برچسب ها : یا ضامن , ضامن آهو , دردم نهفته , طبیبان مدعی , این غم , دوا , رئفت موسی , موسی الرضا , عکس ضریح , حلقه زده , گرد چشمهام , هیهات , خاکبوسی , رها کنم ,
بازدید : 56
[ شنبه 22 تير 1398 ] [ 10:4 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


نام تو مي برم كه گل افشاني ام كني
ياد تو مي كنم كه فرا خواني ام كني

سامان بگيرم از نفس ذره پرورت
گر يك نظر به بي سر و ساماني ام كني

آلاله در كوير دلم سبز مي شود
وقتي نظر به ديدۀ باراني ام كني

با صد اميد بر در مهمانسراي تو
بنشسته ام به شوق كه مهماني ام كني

شرمنده ام كه نور خداوندگار نيست
هرچه نظر به پينۀ پيشاني ام كني

آشفته حال آمده ام تا ز مرحمت
با يك نگاه دفع پريشاني ام كني

كرببلاست حاجت ديرينه ی دلم
كي مي شود زيارتش ارزاني ام كني

گيرم زتو شفاعت محشر به اشك و آه
در اولين سفر كه خراساني ام كني


علي اكبرشجعان

استهبان

سایر اشعار



ادامه مطلب


برچسب ها : گل افشانی , یاد تو , ذره پرورت , سامان بگیرم , آلاله , کویر دلم , دیدۀ بارانی , بنشسته ام , شرمنده ام , پینۀ پیشانی , صد امید , آشفته حال , آمده ام , دفع پریشانی , یک نگاه , حاجت دیرینه , شفاعت محشر , خراسانی ام , ام کنی ,
بازدید : 34
[ شنبه 22 تير 1398 ] [ 8:4 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


21 تیر 1314 قیام مردم مشهد در اعتراض به سیاستهای ضداسلامی رضاخان در صحن مسجد گوهرشاد سرکوب شد. این قیام زمانی شکل گرفت که رضاخان دین ستیزی را به اوج خود رسانده و درصدد بود تا سنتهای مذهبی وقوانین اسلامی رامحو و نابود کند و فرهنگ غربی را به جای آن بنشاند.

رضاخان در پیگیری این سیاست دستور داده بود تا حجاب از سر زنان مسلمان برگیرند، مردان کلاه غربی به سر کنند، روحانیون لباس روحانیت را از تن بیرون کنند و...

در واکنش به این سیاست، روحانیون و مردم مسلمان در هر نقطه ای به مخالفت برخاستند ولی در این ماجرا مشهد پیشقدم شد و قیام شکوهمندی در دل تاریخ به ثبت رسید.

علما و روحانیون مشهد طی جلساتی پنهانی تصمیم گرفتند با این حرکت رضاخان مقابله کنند و او را از این کار بازدارند. در یکی از این جلسات پیشنهاد شد آیت الله حاج آقا حسین قمی به تهران برود و در مرحله اول با رضاخان مذاکره نماید تا شاید بتواند او را از اجرای تصمیماتش باز دارد.

وقتی آیت الله قمی به تهران آمد، بلافاصله از سوی حکومت دستگیر و ممنوع الملاقات شد. سایر روحانیون نیز در مساجد و مجالس، به آگاه کردن مردم پرداختند. مسجد گوهرشاد از جمله مکانهای تجمع مردم بود. اجتماعات مردم در این مسجد هر روز بیشتر میشد و شهر حالت عادی خود را از دست میداد و سخنرانان نیز به ایراد بیانات آتشین میپرداختند.

همزمان با بازداشت حاج آقا حسین قمی، در مشهد نیز به دستور حکومت، روحانیونی همچون شیخ غلامرضا طبسی و شیخ نیشابوری دستگیر شدند. صبح روز جمعه 20 تیر 1314 نظامیان مستقر در مشهد برای متفرق ساختن مردم وارد عمل شدند و به روی آنان آتش گشودند و تعداد زیادی را کشتند و زخمی کردند، ولی مردم مقاومت کرده و سربازان نیز بنا به دستوری که به آنها رسیده، مراجعت کردند. به دنبال این حادثه مردم اطراف مشهد با بیل و داس و... به سوی مسجد حرکت کردند.

فردای آن روز جمعیت زیادتری در مسجد گوهرشاد تجمع کردند وعلیه اقدامات دولت اعتراض نمودند. سران نظامی و انتظامی مشهد این بار بنا به دستور رضاخان با تجهیزات کامل و افراد فراوان در نقاط حساس مستقر شدند و تفنگها، سلاحهای خودکار و حتی توپها را به منظور سرکوب مردم به میدان آوردند. در حوالی ظهر مأمورین نظامی و انتظامی از هر سو به مردم هجوم آورده و در داخل مسجد به کشتار آنان پرداختند. در این واقعه تعداد بسیاری شهید، مجروح و بازداشت شدند.

کشتار مردم در این مسجد به اندازهای بود که به نقل از شاهدان عینی چند کامیون جنازه از صحنه کشتار خارج کردند. یک روز پس از این فاجعه عملیات دستگیری علما و روحانیون آغاز شد و تعداد کثیری از آنان بازداشت و روانه زندان شدند.

قیام مسجد گوهرشاد برای همیشه در دفتر اقدامات سلسله پهلوی ثبت شد. گفتنی است این قیام یک سال پس از بازگشت رضاخان از سفر به ترکیه و در پی مشاهده بی بند و باری و بی حجابی زنان ترکیه توسط وی، به وقوع پیوست.



شعری از علی داودی که روزگار خفقان آن زمان را، اینچنین ترسیم کرده است:


صدایی زیر آوار زمان مانده‌ست در سرها

صدا انگار می آید از این دیوارها درها


صدا از کاشی و آجر صدا از درد غُربت پُر

صدا باری، صدایی هست می دانند خنجرها


صدا بُغضی ست زندانی به غوغای رضاخانی

کلاه نوکری تاجی ست می ‌بافند افسرها


چراغ مرده مشروطه چی ها جز سیاهی چیست؟

طلوع صبح کاذب بود آن صبحی که باورها


چنین گفتند آمد نوبهاری فصل گُل کردن

بهار آمد و لیکن گل نزد افسوس بر سرها


چه خوابی دید آیا چشم مست شهریار آن روز

که خون شهرزادان را چنان خوردند ساغرها


چه خوابی دید وقتی در حریم امن سلطانی

به خون افتاده آهوها شده پرپر کبوترها


مگر بهلول مردی خشم بر دیوانگان گیرد

خروش نور باری نور می آید ز منبرها


هلا ای پادشاه لخت! ما را رخت و بخت این نیست

چرا باید که از سر، باز می افتاد معجرها


اگرچه موجها کوبان صدفها در کف طوفان

ولی شادند در دریا که نشکستند گوهرها


اگر چون گنج در ویرانه پوسیدند دلبرها

خدا را شکر عریانی نپوشیدند پیکرها


هنوز از قصه گیسو خیال عالمی در بند

هنوز از چادر خود پرچمی دارند مادرها


صدایی زیر آوار زمان زنده ست و می خواند

که شرح این حکایت باز می ماند به دفترها




ادامه مطلب


بازدید : 47
[ جمعه 21 تير 1398 ] [ 2:5 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


❤️❤️خراسان/ در روزهای گذشته نامه‌ای با عنوان «نامه‌ای عاشقانه از دختری در عهد قاجار» در فضای مجازی دست به دست می شود. حتی برخی محل نگهداری این نامه را در کتابخانه وزیری شهر یزد اعلام کردند در حالی که آن نامه با مطلع«تصدقت گردم، دردت به جانم، من که مُردم و زنده شدم تا کاغذتان برسد» بخشی از کتاب «پری‌دخت،مراسلات پاریس- طهران» به قلم حامد عسکری شاعر و ترانه‌سرای کشورمان است که این بار دست به نثر برده و این کتاب را در قالب ۴۰ نامه به زبان و نثر قاجار در دل یک روایت عاشقانه نوشته است. 👇👇👇👇قشنگه👇👇👇👇

بسم المعطّرٌ الحبیب

تصدقت گردم،
دردت به جانم،
من که مُردم وُ زنده شدم تا کاغذتان برسد، این فراقِ لا کردار هم مصیبتی شده، زن جماعت را کارِ خانه وُ طبخ وُ رُفت و روب وُ وردار و بگذار نکُشد ، همین ، بی‌همدمی و فراق می‌کُشد.

مرقوم فرموده بودید به حبس گرفتار بودید ، در دلمان انار پاره شد.

پری‌دُخت تو را بمیرد که
مَردش اسیر امنیّه‌ چی‌ها بوده و او بی‌خبر، در اتاق شانهٔ نقره به زلف می‌کشیده..!!!

حیّ لایموت به سر شاهد است که حال و احوال دل ما هم کم از غرفهٔ حبس شما نبوده است.

اوضاع مملکت خوب نیست ؛

کوچه به کوچه مشروطه‌ چی ها چنان نارنج‌ هایی چروک و از شاخه جدا بر اشجار و الوار در شهر آویزانند وُ جواب آزادی خواهی ، داغ و درفش است وُ تبعید و چوب و فلک..!!!

دلمان این روزها به همین شیشهٔ عطری خوش است که از فرنگ مرسول داشته‌ایدُ شب به شب بر گیس می‌مالیم...!!!
سَیّد محمود جان،
مادیان یاغی و طغیان‌گری شده‌ام که نه شلاق و توپ و تشر آقاجانمان راممان می‌کند و نه قند و نوازش بیگم باجی .

عرق همه را درآورده‌ام و رکاب نمی‌دهم ، بماند که عر خودم هم درآمده.

می‌دانید سَیّدجان ،

زن جماعت بلوغاتی که شد، دلش باید به یک‌ جا قُرص
باشد، صاحب داشته باشد،

دلِ بی‌صاحاب ، زود نخ‌کش می‌شود،
چروک می‌شود،
بوی نا می‌گیرد،
بید می‌زند.

دلْ ابریشم است.
نه دست و دلم به دارچین‌نویسی روی حلوا و شُله‌زرد می‌رود،
نه شوق وَسمه وُ سرخاب وُ سفیدآب داریم.

دیروزِ روز بیگم باجی،
ابروهایمان را گفت :
پاچهٔ بُز.

حق هم دارد، وقتی که آنکه باید باشد و نیست ، چه فرق دارد،
پاچهٔ بُز بالای چشم‌مان باشد یا دُم موش و قیطانِ زر.
به قول آقاجانمان؛
دیده را فایده آن است که دلبر بیند.
شما که نیستید وُ خمرهٔ سکنجبین قزوینی که باب میلتان بود بماند ، در زیر زمین مطبخ و زهر ماری نشود کار خداست.

چلّه‌ها بر او گذشته،
بر دل ما نیز.

عمرم روی عمرتان آقا سَیّد،

به جدّتان که قصد جسارت و غُر زدن ندارم

ولی به واللّه بس است،

به گمانم آنقدری که در فالکوتهٔ طب پاریس طبابت آموخته‌اید که به

علاج بیماری فراق حاذق شده باشید، بس کنید،

به یزد مراجعت فرماییدُ
 به داد دل ما برسید،

تیمارش کنیدُ بعد دوباره برگردید.

دلخوشکُنکِ ما همین
مراسلات بود که مدّتی تأخیر افتاد وُ شیشهٔ عطری که رو به اتمام است.

زن را که می‌گویند ناقص‌العقل است،

درست هم هست؛
عقل داشتیم
که پیرهن‌تان را روی بالش
نمی‌کشیدیم وُ گره از زلف وا
کنیم وُ بر آن بخُسبیم.

شما که مَردید،
شما که عقل‌تان اَتّم وُ
اَکمل است،

شما که فرنگ دیده‌اید وُ درس طبابت خوانده‌اید،
مرسوله مرقوم دارید و بفرمایید این ضعیفهٔ ناقص‌العقل چه کند...؟؟؟

 تصدّقت پری‌ دُخت

بوسه به پیوست است.



ادامه مطلب


بازدید : 102
[ سه شنبه 18 تير 1398 ] [ 19:55 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


«آن يار کزو خانه‌ي ما جاي پَري بود
سر تا قدمش چون پري از عيب بري بود»
انگار در اعماق نگاهش خبري بود
در شهر خودش بود و دلش در سفري بود

مي‌رفت دلت كوي به كو، خانه به خانه
«جمعي به تو مشغول و تو فارغ ز ميانه»
 
انگار کسي رو به خراسان به نماز است
با چادر سبزي که پر از عطر حجاز است
«اَلمِنَّتُ لِلَّـه که درِ ميکده باز است»
مستي ـ به خدا ـ پيش دو چشم تو مجاز است

من مست‌ترين حوض تواَم حضرت مهتاب!
از اين همه اشك است اگر شور شد اين آب
 
در سفره‌ي مهمان تو جز نور خدا نيست
هر لقمه مگر با نمک نام رضا نيست
از شوق تو در صحن و خيابان تو جا نيست
کس نيست که در دامن مهر تو رها نيست

حق دارد اگر يوسف ما هم به تو نازد
يك مسجد و ميخانه كنار تو بسازد

آنقدر قشنگی كه دل قافله‌ها را …
آنقدر كريمي كه همه فاصله‌ها را …
آنقدر عزيزي كه تمام گله‌ها را …
ـ از قافيه بگذرـ بگشا اين گره‌ها را
نزديك ترين سنگ صبور دل مايي
هم دامن زهرايي و هم دست رضايي


قاسم صرافان



ادامه مطلب


برچسب ها : میلاد کریمه , اهل بیت , آن یار , جای پری , پری بود , چون پری , عیب بری , اعماق نگاهش , خبری بود , نماز است , چادر سبزی , عطر حجاز , اَلمِنَّتُ لِلَّـه , در میکده , مجاز است , مست ترین , حضرت مهتاب , نام رضا , حق دارد ,
بازدید : 71
[ سه شنبه 18 تير 1398 ] [ 2:8 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


خاک این شهر به چشمان تو عادت دارد
خوش بحال نفس قم که لیاقت دارد


چون تو یک روز از این کوچه گذشتی

 زندگی در دل این شهر سعادت دارد


گنبدت پر شده از کفتر و تنها دل من
چون کلاغی ست که رویای زیارت دارد


کوچک است آه ولی حوض تو با دریا و ...

گنبدت با خود خورشید رقابت دارد…


حرمت مثل نگيني است ولي در دل خاک

 زير خاکي همه جا اين همه قيمت دارد


حرمت مثل نگینی ست در انگشتر شهر

که در اطراف خودش فاضل و بهجت دارد


حرم حضرت معصومه و درهای بهشت

جمکران ، این همه این شهر علامت دارد


.....وکجا بهتر از این شهر برایت دیگر

مومن آن است که یک ذره لیاقت دارد.....



مهدی رحیمی



ادامه مطلب


برچسب ها : میلاد , حضرت معصومه , خاک شهر , چشمان تو , عادت دارد , خوش بحال , نفس قم , لیاقت دارد , این شهر , سعادت دارد , دل من , زیارت دار , رقابت دارد , قیمت دارد , انگشتر شهر , بهجت دارد , علامت دارد , یک ذره , زیر خاکی , اطراف خودش ,
بازدید : 36
[ دوشنبه 17 تير 1398 ] [ 18:57 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


( ای رایحۀ قرآن یا حضرت معصومه )

بر خوان توام مهمان یا حضرت معصومه

تو آینۀ لطف صدیقۀ کبرائی
چون حضرت زهرا در دینداری و تقوائی
تو شافعۀ محشر تو مونس دلهائی
امید همه شیعه در عرصۀ فردائی
بر ما بنما احسان یا حضرت معصومه


ای حضرت کاظم را دردانه ترین دختر
ای حجت ثامن را فرزانه ترین خواهر
الطاف تو بگرفته دلها همه را در بر
از تربت تو آید بوی حرم مادر
ای باغ گل ایمان یا حضرت معصومه


تو خواهر مظلوم سلطان خراسانی
درد همه ی مارا نا گفته تو میدانی
خط همه ی ما را ننوشته تو می خوانی
سوی تو نظر دارم با دیدۀ بارانی
کن شامل ما احسان یا حضرت معصومه


با پای دل از اینجا تا کوی تو می آیم
تا عقدۀ دل بی بی در پیش تو بگشایم
مهر تو شده جاری در تک تک اعضایم
تا در حرمت گویم شرح همه غمهایم
ای درد مرا درمان یا حضرت معصومه


من عشق تو را هر دم تا در سر خود دارم
پروانه صفت شوقت را در پر خود دارم
در پیکر خود خون همسنگر خود دارم
پیمان وفاداری با رهبر خود دارم
مُهر تو بر این پیمان یا حضرت معصومه


من شیعه ام اما در عصیان و خطا کاری
تو نور خداوندی از عیب بشر عاری
از شیعه خود بانو کن دفع گرفتاری
با روح تو می بندم پیمان وفاداری
ای یاور و پشتیبان یا حضرت معصومه



بی بی تو دعا کن تا مهدی ز سفر آید
بر شام سیاه ما خورشید سحر آید
اسلام و تشیع را هنگام ظفر آید
از مقدم او پایان هر فتنه و شر آید
غم را بدهد پایان یا حضرت معصومه

علی اکبر شجعان

سایر اشعار



ادامه مطلب


برچسب ها : رایحۀ قرآن , حضرت معصومه , آینۀ لطف , صدیقۀ کبرا , حضرت زهرا , شافعۀ محشر , مونس دلها , حضرت کاظم , حجت ثامن , فزانه ترین , گل ایمان , خواهر مظلوم , عقدۀ دل , پروانه صفت , پیکر خود , دفع گرفتاری , پیمان وفا , وفا داری , خورشید سحر , هنگام ظفر ,
بازدید : 64
[ چهارشنبه 12 تير 1398 ] [ 2:46 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


در سالروز هدف تروریستی قرار دادن هواپیمای مسافربری جمهوری اسلامی ایران توسط آمریکای جنایتکار


چگونه رهایت کنم

مگر تو رها کردی دست عروسکت را

وقتی به میهمانی عروس‌های دریایی می‌رفت

 

آنقدر کودکی

که هنوز هم فکر می‌کنی

سقوط هواپیما

به خاطر دعوای تو

با برادر کوچکت

بر سر نشستن کنار پنجره هواپیماست

 

چه کسی می تواند تو را به دنیای ما برگرداند

جز من که شاعرم

 می‌توانم

تو را از پله‌های برقی فرودگاه برگردانم

 

می‌توانم

هواپیما را به فرودگاه برگردانم

می‌توانم

موشک را به ناو

 

و ناو را به امریکا  برگردانم

می‌توانم

دود را به چپق سرخپوستان برگردانم

 

من حتی می‌توانم

فلسطینی‌ها را به خانه‌هاشان برگردانم

و

 

یهودی‌ها را هم به خانه‌هاشان برگردانم

من خدا نیستم عزیزم

اما  شاعرم

و خدا شهیدان را به شاعران سپرده است

می‌توانم بر مرگ تو مرثیه‌ای بسرایم

 

می‌توانم

نامت را به روزنامه‌ها

و پرونده‌ات را به میز کار سیاست‌مداران برگردانم

می‌توانم کودکی‌ات را در بازی گوشی دلفین‌ها جستجو کنم

و داغت را در خودکشی نهنگ‌ها

چرا که

مرگ تو باشکوه‌ترین بود

مرگی در آتش

مرگی در اوج

و تشییعی بر موج

 

چگونه رهایت کنم

مگر تو رها کردی دست عروسکت را

وقتی به میهمانی عروسهای دریایی می‌رفت


شاعر: محمدحسین نعمتی



ادامه مطلب


برچسب ها : سالروز , هدف , تروریستی , قرار دادن , هواپیما , مسافربری , جمهوری اسلامی , توسط آمریکا , جنایتکار , رهایت کنم , عروسکت , رها کردی , میهمانی , عروس های , دریایی , آنقدر , کودکی , سقوط , شاعرم ,
بازدید : 42
[ سه شنبه 11 تير 1398 ] [ 2:53 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


ای دو صد یوسف صدّیق به صدق تو گواه
ای علوم همه با کوه کمالت پر کاه

دو جهان زنده ی چشم تو به یک نیم نگاه

تا زمان هست تو از گردش چرخی آگاه

شهریاران سر کوی تو گدای سر راه

شیخ والای ائمّه ولی امر الّه

صدق تابنده چراغی بود از مکتب تو

علم تا علم شود بوسه زند بر لب تو

عرشیان دسته ای از خاک نشینان تواند

فرشیان از همه سو دست به دامان تواند

علم ها گوهری از لعل دُر افشان تواند

حلم ها ذکر خوشی بر لب خندان تواند

بحرها تشنه ی یک قطره ی باران تواند

سرو قدّان جهان سر به گریبان تواند

علم از روز ازل سائل دیرینه ی تو است

آنچه در سینه خلق است در آیینه ی تو است

لاله ای نیست که از دامن بستان تو نیست

طایری نیست که در باغ ثنا خوان تو نیست

آیه ای نیست که محتاج به برهان تو نیست

گوهری نیست که از بحر خروشان تو نیست

ذرّه ای نیست که از مهر درخشان تو نیست

پدر شیمی جز جابر حیّان تو نیست

علم تو مشعل و خلق و دو جهان انجمنی

آیة الکرسی از کرسی درست سخنی

سرّ سروّ علن از تو است امام صادق

فیض هر انجمنی از تو است امام صادق

حسن خلق حسن از تو است امام صادق

سبزی این چمن از تو است امام صادق

سیر چرخ کهن از تو است امام صادق

همگان را سخن از تو است امام صادق

تا که این چار ام و هفت اب و نه طاق است

مؤمن طاق تو در عالم هستی طاق است

دهر دانشگه و استاد سخن دانش تو

کلّ قرآن سخن داور و برهانش تو

حق به دور تو کند گردش و میزانش تو

مؤمن پاک بود پایه ی ایمانش تو

درد جان نیز طبیبش تو درمانش تو

علم نور است ولی مشعل تابانش تو

تا زمان است و به هر مرحله می تازد علم

از تو می گوید و دائم بتو می نازد علم

پشرو تر بسی از دور زمان مکتب تو است

ثمر خون حسین ابن علی بر لب تو است

راه حق مذهب تو مذهب تو مذهب تو است

آسمان شیفته ی زمزمه های شب تو است

نفس سوختگان شعله ی تاب و تب تو است

نور قرآن ز درخشنده گی کوکب تو است

اهل توحید که این قدر مجلّل دارند

هر چه دارند ز توحید مفضّل دارند

باغبانی و بود ملک جهان گلزارت

گرم تا دامنه ی حشر بود بازارت

گوهر وحی فرو ریخته از گفتارت

بوسه ی علم بود بر لب گوهر بارت

دیدن روی خداوند بود دیدارت

ای طبیبانِ همه خلقِ جهان بیمارت

ای خوش آن یار که تو یار و طبیبش باشی

خوشتر آن درد که تنها تو طبیبش باشی

ای که خوانده است خداوند به قرآن نورت

نوری و سینه خوبان دو عالم طورت

ملک جان خانه ی دلها همگان معمورت

انس و جنّ و ملک و حور و پری مأمورت

چه جفاها که رسید از ستم منصورت

کرد از خانه و از شهر پیمبر دورت

بود آگاه عدو از محن جانکاهت

برد با فرق برهنه سوی قربانگاهت

کثرت سنّ تو و این همه آزار ای وای

آفتاب حق و بیداد شب تار ای وای

برق شمشیر و رخ حجّت دادار ای وای

دوست در سلسه ی دشمن غدّار ای وای

خانه ی حجّت حقّ و شرر نار ای وای

صدمۀ خار ستم بر گل بی خار ای وای

پاسخ آنهمه خوبی شرر آذر بود

بیت آتش زده ارثیّه ای از مادر بود

آخر از زهر جفا رفت وجودت در تاب

جگر خونجگر پاره ی زهرا شد آب

ریخت از دیده ی یاران به عزای تو گلاب

جگر موسی جعفر شد از این داغ کباب

بعد از آن غریب و مظلومیت و رنج و عذاب

بوتراب دگری باز نهان شد به تراب

در عزای تو جهان صحنه ی محشر گردید

تازه در ماتم تو داغ پیمبر گردید

ای سلام همه بر تربت بی زوّارت

غم بسیار محبّان ز غم بسیارت

به چه تقصیر عدو این همه داد آزارت

وامصیبت که چه کردند به قلب زارت

برد سر بر فلک از خانه شرار نارت

ریخت اعجاز خلیل از لب گوهر بارت

شد خموش آتش و بهر تو دل عالم سوخت

بیشتر از همه زین غم جگر «میثم» سوخت


غلامرضا سازگار



ادامه مطلب


برچسب ها : شهادت امام , جعفر صادق , یوسف صدیق , کوه کمالت , پر کاه , دو جهان , نیم نگاه , شهریاران , سر راه , شیخ والا , صدق تابنده , مکتب تو , بوسه زند , فرشیان , در افشان , سرو قدان , ثنا خوان , امام صادق , حسن خلق ,
بازدید : 89
[ شنبه 08 تير 1398 ] [ 1:1 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


شهيــد پـاره پيــكرم/ فـروغ ديـدۀ تـرم

خـوش آمـدي برادرم/ خوش آمدي برادرم
================
به هـركجـا گرفته ام ز هرگلي نشاني ات
فـداي حق نموده اي عزيز من جواني ات
به راه عشــق داده اي تمـام زندگاني ات
تـو آن پرستـوئي كـه پر كشيده از برابرم
خـوش آمدي برادرم خوش آمدي برادرم


گرفتـه بوي كربلا ، گل شكفته ! خاك تو
فرشـته بوسـة ادب زده به خـاكِ پاك تو
سـلام خالصـانـه ام  به چِفـيه و پلاك تو
دوباره زنده كرده اي هواي  عشق در سرم
خوش آمدي برادرم  خوش آمدي برادرم


بـراي طفـل ديـده ام حـديث كـربلا بگو
بـه گـوش دل ز نغمـه و نـواي نينـوا بگو
ز پـاره پـاره پيـكر  و سـرِ  زِ  تـن جدا بگو
بگو تو اي بهار خـون ز لاله هـاي پـرپـرم
خوش آمدي برادرم خوش آمدي بـرادرم


هَلا هَـلا بسيجـيـان زمـان همت آمـده
در بهشت وا شده نسیم جَنَّت آمـده
دوباره پیک  کربلا بـراي بيعـت آمـده
كه دست ما بگيرد و نِهَـد به دست رهبرم
خوش آمـدي برادرم خوش آمدي برادرم



تو اي كبوتـر حرم نشسـته اي به بام ما
كـه بعـد جنـگ بنگري عقيـده و مرام ما
به كربلا ، به فاطمه ، رسان خط سلام ما
شكسته بـال گشته اي اگر چه اي كبوترم
خوش آمدي برادرم خوش آمدي برادرم


چقـدر چشـم مـادرت كشيـده انتظار تو
نهـاده بـود ديـدگان ، پـدر به رهگذار تو
نشست اشك خواهرت چو ژاله بر مزار تو
به خاک جبهه تشـنه لب يلِ بخون شناورم
خـوش آمدي برادرم خوش آمدي برادرم


بـرادر بسـيـجي ام بيـا كـه يـارت آمـده
ز كـربـلاي جبـهـه ها گـل بهـارت آمده
همان گلي كه شدخزان ، شبي كنارت ، آمده
بيا كـه آمد از سـفـر بـسـيـجي دلاورم
خوش آمدي بـرادرم خوش آمدي برادرم


تـو اي نسيم آشنـا مرا بـه جبـهه هـا بِبَر
مـنِ شكسته بـال را از ايـن قفس رهـا ببر
ز آسمـان جبهـه هـا بـه دشت كربلا بِبَر
كه بوده ذكر ياحسـين هميشه نور سنگرم
خوش آمدي برادرم خوش آمدي بـرادرم


بـه قـاب خـاطـرات من جمال دلرباي تو
بـه كوچـه بـاغِ ديده ام نشسته ردّ پاي تو
به گوش من رسانده حق صداي آشناي تو
كه مي كني سفـارشم به پيـروي ز رهبـرم
خوش آمدي بـرادرم خوش آمدي بـرادرم

علي اكبر شجعان

سایر اشعار...




ادامه مطلب


برچسب ها : پرستوی پرکشیده , پاره پیکر , فروغ دیده , ديـدۀ تـرم , نشانی ات , خوش آمدی , برادر بسیجی , نسیم آشنا , شکسته بال , قاب خاطرات , آسمان جبهه , ذکر یاحسین , بهارت آمده , تشنه لب , اشک خواهرت , چشم مادرت , خط سلام , کبوتر حرم , به کربلا , به فاطمه ,
بازدید : 75
[ جمعه 07 تير 1398 ] [ 22:0 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


سرسبزترین سرو در این باغ تویی
سرزنده ترین چهره در آفاق تویی

ای سرخ ترین لاله در این دشت بلا
زیبنده ترین جلوه ی عشاق تویی.



سردار سرافراز سپاه عشقی
خورشید محبتی و ماه عشقی

ای چهره ی ماندگار تقوی و شرف
یوسف صفتی و بیگناه عشقی


علی اعظم خسروی


&


آمد از لبخند باران ، آمد از اشراق رود

مردی از آئینه روشن‌تر ، صداقت تار و پود

کیست این مجنون عاشق؟ کیست این روح غریب؟

کیست این اندوه پرپر؟ کیست این داغ کبود؟

کیست این؟ یک شمس دیگر ، وارث تیغ و غزل

کیست این؟ یک روح شرقی ، وارث عشق و سرود

یک سر ِ سبز و زبانی سرخ ، جانی شعله‌ور

سهم این ققنوس آتش نوش طوفان گرد بود

یک شب آمد ُسرخ مردن را تبسم کرد و رفت

ما نفهمیدیم اما ، آن تبسم را چه سود !

مثل روح گل شکفت و مثل بوی گل پرید

تا که دل بستیم بر او ، داغ او آمد فرود

مردی از خواب زمین کوچید ، یک شب ناگهان

آسمان را خواب دید و شد پرستو پر گشود


این « غزل - آتش » فقط یک جرعه از اندوه اوست


آه اگر می‌شد بنوشم داغ او را ، رود ، رود ...

تا زبانی سرخ دارد عشق در کام جنون


از « بهشتی » می‌توان با لهجه غیرت سرود


رضا اسماعیلی



ادامه مطلب


برچسب ها : شهید بهشتی , سبزترین , در این باغ , باغ تویی , سردار , سرافراز , سپاه عشقیی , سرزنده , دشت بلا , ماه عشقی , چهره ی , ماندگار , یوسف صفتی , بیگناه عشقی ,
بازدید : 62
[ جمعه 07 تير 1398 ] [ 10:58 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


آمد بهار و خون شده قلب شقایق
از ماتم جانسوز کشاف حقایق
از غصه محزون می زند نبض دقایق
رخت سیه پوشیده اند از چه خلایق
یارب مگر شد ماتم امام صادق
برپا شد امروز شور قیامت
امام کاظم سرت سلامت

شد در مدینه شور عاشورا مکرر
خورشید عالمتاب هستی شد مکدر
معصوم هشتم شمس دین پور پیمبر
نور دوچشم حیدر و زهرای اطهر
مسموم شد از کینه ی منصور کافر
برپا شد امروز شور قیامت
امام کاظم سرت سلامت

در عرش اعلی خیمه ی ماتم به پا شد
شهر مدینه وای من کرببلا شد
خونین جگر آئینه ی ایزد نما شد
هر چند آن مولا ز رنج و غم رها شد
موسی بن جعفر در غمش صاحب عزا شد
برپا شد امروز شور قیامت
امام کاظم سرت سلامت

از زهر کین قران ناطق گشته خاموش
با غم شده در این عزا هر دل هم آغوش
عالم  شده از هجرت مولا سیه پوش
تا شیعه دارد پر چم اسلام بر دوش
این ماتم عُظمی نمی گردد فراموش
برپا شد امروز شور قیامت
امام کاظم سرت سلامت

امشب جناب فاطمه محزون و خسته
دارد دو دست خود خود به پهلوی شکسته
او در عزای حضرت صادق نشسته
پیوند هستی زین عزا از هم گسسته
شیخ الائمه از جهانی دیده بسته
برپا شد امروز شور قیامت
امام کاظم سرت سلامت

لب بسته یارب از سخن قرآن ناطق
گردیده کانون عزا دلهای عاشق
رنگین بهار غم شد از خون شقایق
از فتنه ی منصور ملعون منافق
مسموم زهر کین شده امام صادق
برپا شد امروز شور قیامت
امام کاظم سرت سلامت

آنجا که فقه شیعه در خون ریشه دارد
از نور صادق پرتو اندیشه دارد
جنگ و جهادِ با ستم را پیشه دارد
شیران با اندیشه  در این بیشه دارد
یعنی که شیعه خون دل در شیشه دارد
برپا شد امروز شور قیامت
امام کاظم سرت سلامت

علی اکبر شجعان



ادامه مطلب


برچسب ها : امام صادق , قلب شقایق , جانسوز , کشاف حقایق , غصه محزون , نبض دقایق , شور قیامت , امام کاظم , سرت سلامت , معصوم هشتم , شمس دین , مصموم شد , پور پیمبر , منصور کافر , عرش اعلی , صاحب عزا , زهر کین , سیه پوش , ماتم عظمی , شیخ الائمه ,
بازدید : 83
[ پنجشنبه 06 تير 1398 ] [ 10:5 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


مردی به ازای شرف
به تُردی ساقه انجیر
صخره‌ای زیر آب
صلابت آرام مستتر
خشونت در بازوانش به استراحت می‌نشست
تا راست‌تر بایستد

دست‌های نوازشش گربه‌ها را پلنگی می‌آموخت
با چشمانی صبور و سمور
تندیس عمل و امل
و چون تندیس، آرام
بی‌ادعا چون باران؛
به سادگی آب از ناودان‌ هر دل، جاری
و شاهین، بر برج بیداری،
با پرواز و نگاه کبوتران
میان بسته و بازوان گشاده،
در هودج عشقی سرخ
از حریر خون گذشت


سیدعلی موسوی گرمارودی



ادامه مطلب


برچسب ها : شهید چمران , ازای شرف , تردی , ساقه انجیر , صخره ای , زیر آب , صلابت آرام , مستتر , خشونت , بازوانش , بایستد , نوازشش , تندیس عمل , بی ادعا , چون باران , برج بیداری , هودج عشقی , عشقی سرخ , حریر خون ,
بازدید : 81
[ جمعه 31 خرداد 1398 ] [ 11:9 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


ای کاش رها ز نام و از نان باشیم
مانند نسیم در بهاران باشیم
آن‌روز که هرکسی رفیقی دارد
ای کاش که همنشین چمران باشیم

***

هر ابر که در هواست باران نشود
هر دلداده لایق جانان نشود
در سینه شراری از صفا باید داشت
هر مرد که مصطفای چمران نشود

***

نام تو در آمیخته با سوسنگرد
دارد با خود عشق تو را سوسنگرد
چمران بزرگ! با غمت هر شب و روز
می‌ریزد اشک، بی‌صدا سوسنگرد

***

در راه خدا گذشت از جان، چمران
آغوش گشود بر شهیدان، چمران
دهلاویه پرسید که این مرد که بود؟
گفتند فرشتگان که چمران، چمران

****

آن کس که شهادت‌طلب از ما می‌کرد
پیوسته ره عشق تمنا می‌کرد

آن کس که چو می‌دید روان اشکی
بی‌هیچ درنگیش مداوا می‌کرد

آن کس چو مردان غیور اسلام
آن ناخلفان را همه رسوا می‌کرد

آن کس که به جبهه روبروی کفار
با توپ و تفنگ این همه غوغا می‌کرد

آن کس که به غرب و گوشه‌هایی ز جنوب
نامش همه جا همهمه بر پا می‌کرد

اکنون به مزارش همه گردیم همه
مشغول دعا و ذکر و وردیم همه

آن کس که به جبهه‌های غرب ایران
پیوسته گذشته بود هم از دل و جان

آن کس که میان موج و خون و آتش
رویید چو سرخ لاله اندر گلدان

آن کس که بجنگید بسی با کفار
در شرق فلسطین و جنوب لبنان

آن کس که شهید گشته اکنون اینسان
بوده است عصاره بلوغ و ایمان

آن کس که که نهاده در کفش عمر عزیز
جان داده به راه ملک و دین و ایران

اکنون به مزارش همه گردیم همه
مشغول دعا و ذکر و وردیم همه


سیدحبیب حبیب‌پور:



ادامه مطلب


برچسب ها : شهید دکتر , مصطفی چمران , ای کاش , نام نان , مانند نسیم , همنشین چمران , چمران باشیم , باران نشود , دلداده , جانان نشود , چمران نشود , مصطفای چمران , در آمیخته , سوسنگرد , چمران بزرگ , بی صدا , جبهه روبرو , دهلاویه , آغوش گشود , چمران چمران ,
بازدید : 80
[ پنجشنبه 30 خرداد 1398 ] [ 2:45 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


جگرت نیست...

 

قوت بازوي من بود كه افتاده به خاك

همه ي نيروي من بود كه افتاده به خاك

 

اين همان است كه ياري ولايت مي كرد

مثل يك شير ز اسلام حمايت مي كرد

 

در احد هر كه به خون جگرش مي گريد

هر پسر بر سر نعش پدرش مي گريد

 

اي عمو جان يه سر پيكر تو گريه كنم

من به جاي پدر و مادر تو گريه كنم

 

مثل تو هيچ كسي كشته در اين صحرا يست

به خدا هيچ كسي چون تو شهيد ، اینجا نيست

 

چه سرش آمده هر عضو تنش مثله شده

گوش و بيني و دو دست و دهنش مثله شده

 

فكري امروز به حال بدنش بايد كرد

شده با خار و علف هم كفنش بايد كرد

 

صورتش زود بپوشان كه ز ره خواهر او

تا رسد خاك به سر ريزد بالا سر او

 

خواهرش گر برسد موي پريشان بكند

دشت را گريه ي او شام غريبان بكند

 

در غم دلبر خود پاره گريبان بكند

خواهرانه دل ما را همه سوزان بكند

 

مگذاريد صفيه برسد تا اينجا

مگذاريد ببيند رخ خونينش را

 

لحظه اي سخت تر از ماندن من اينجا نيست

بدنت مانده ولي بر تو چرا اعضا نيست ؟

 

زرهت پاره ، كمان و سپرت باقي هست

جگرت نيست ولي شكر ، سرت باقي هست

 

باز هم شكر عمو، رأس تو بر نيزه نرفت

باز هم شكر كه در حلق تو سر نيزه نرفت

 

نزده بوسه به پاره گلويت خواهر تو

با صفيه كه نزد حرف ز نيزه سر تو

 

اي عمو راس تو در بزم شرابي كه نرفت

به تماشا سوي هر شهرخرابي كه نرفت

 

باز هم شكر سر پاكت عمو چوب نخورد

گاه دندان و گهي پاره گلو چوب نخورد

 

الامان واي حسين واي سر شاه شهيد

تا نفس هست مرا ، گويم : " مالي ليزيد "

 

رضا رسول زاده


بالا گرفت روز  اُحد تا که کارزار

شد آسمان روشن آن روز تارِ تار

 

 آتشفشان شده اُحد از بس گدازه ريخت

از آسمان و خاک زمين خون تازه ريخت

 

 حمزه در آن ميانه که گرم قتال شد

کم کم براي حمله ی‌ دشمن مجال شد

 

 آنقدر روبهان به شکارش کمين زدند

تا نيزه اي به سينه ی آن نازنين زدند

 

 حمزه که رفت قلب رسول خدا شکست

خورشيد چشمهاي رئوفش به خون نشست

 

 لبريز زخم بود و جراحت دل نبي

از دست رفته بود همه حاصل نبي

 

 ميدان خروش ناله ی‌ واويلتا گرفت

عالم براي غربت حمزه عزا گرفت

 

 جانم فداي پيکر پاک و مطهرش

جانم فداي زخم فراوان پيکرش

 

 اما هنوز غربت آن روز مانده بود

داغي عظيم بر دل عالم نشانده بود

 

 خواهر کنار جسم برادر رسيد و بعد

آهي ز داغ لاله ی پرپر کشيد و بعد

 

 پيمانه هاي صبر دل او که جوش رفت

آنقدر ناله زد که همان جا ز هوش رفت

 

 آري دلم گرفته ز اندوه ديگري

دارم دوباره ماتم مظلومه خواهري

 

 زينب غروب واقعه را غرق خون که ديد

از خيمه تا حوالي گودال مي دويد

 

 ناگاه ديد در دل گودال قتلگاه

درخون تپيده پيکر سردار بي سپاه

 

 پس با زبان پُر گله آن بضعه ی‌ بتول

رو کرد بر مدينه که يا أيها الرسول

 

 اين کشته ی‌ فتاده به هامون حسين توست

اين صيد دست و پا زده در خون حسين توست

 

حمزه که رفت

 

حمزه که جان عالم و آدم فداي او

لب باز مي کنم که بگويم رثاي او

 

مردي که در شجاعت و هيبت نمونه بود

در غيرت و شکوه و شهامت نمونه بود

 

 شير خدا و شير نبي فارس العرب

در انتهاي جاده ی مردانگي، ادب

 

 هم يکه تاز عرصه ی جنگ و نبردها

هم آشناي بي کسي اهل دردها 

 

هنگام رزم و حادثه مردي دلير بود

خورشيد آسماني و روشن ضمير بود

 

 شب هاي مکه شاهد جود و کرامتش

گل داشت باغ شانه ی او از سخاوتش

 

 او صاحب تمام صفات حميده بود

دل را به نور حضرت حق پروريده بود

 

 الگوي اهل سرّ و يقين بود طاعتش

يعني زبانزد همه مي شد عبادتش

 

 در آسمان مکه ی دلها ستاره بود

بر قلبهاي خسته اميدي دوباره بود

 

یوسف رحیمی



نور چشم پیمبری حمزه
چه قدَر مثل حیدری حمزه


اسدالله دیگری حمزه

به خداوند، محشری حمزه


ای مُلقّب به سیّدالشهدا

حامی مُخلص رسول خدا


هم عمو هم برادرش بودی

همه جا یار و یاورش بودی


تو علمدار لشکرش بودی

جنگجوی دلاورش بودی


تا نظر بر سپاه می کردی

روزشان را سیاه می کردی


بین لشگر وجود تو لازم

بین میدان، حریف تو نادم


افتخار قبیله ی هاشم

می نویسم برای تو دائم


می نویسم کمال داری تو

مثل جعفر دو بال داری تو


بی سبب نیست این که "سرداری"

به علی رفته ای جگر داری


وقت حمله به سینه پر داری

همه دیدند که هنر داری


با دو شمشیر حمله می کردی

وَ دمار از همه در آوردی


مرحبا بر تو ای عموی رسول

که چنین شد سفید، روی رسول


با تو محفوظ چار سوی رسول

کم نگردید با تو موی رسول


کاش حمزه مدینه هم بودی

دور بیت الحزینه هم بودی


بیعتت با نبی چه دیدن داشت

اَشهدت آن زمان شنیدن داشت


عطر اسلام تو وزیدن داشت

رنگ بوجهل هم پریدن داشت


با کمانت سرش ز هم پاشید

از تو و نام حمزه می ترسید


ما پیاده ولی سواره، شما

یکی از راه های چاره، شما


روضه های پر از اشاره، شما

تکّه تکّه و پاره پاره، شما


اهل بیت از تو یاد می کردند

بر تو گریه زیاد می کردند


در کمین بود، نیزه را انداخت

پیکرت را چه بی هوا انداخت


تا نبی روی تو عبا انداخت

همه را یاد بوریا انداخت


اوّلین رکن پنج تن می خواند

روضه ی شاه بی کفن می خواند


ته گودال پیکرش افتاد

جلوی چشم خواهرش افتاد


جای خنجر به حنجرش افتاد

ناله ای زد وَ مادرش افتاد


یا بُنَیَّ ذبیح عطشانم

یا بُنَیَّ قتیل عریانم

 

شاعر : محمد فردوسی



ادامه مطلب


برچسب ها : شهادت , حمزه , عموی , پیامبر خدا , سیدالشهدا , جگرت نیست , یاری ولایت , خون جگرش , می گرید , هر پسر , سر نعش , سر پیکر , گریه کنم , جای پدر , هیچ کسی , اینجا نیست , مثله شده , کفنش , صورتش , خواهر او ,
بازدید : 85
[ سه شنبه 28 خرداد 1398 ] [ 9:49 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()

سپـاس و ستايش خـدا را سزاست        كه نامش سـرآغاز بس نكته هاست

در آغـاز  پـيـــروزي  انقـــلاب              پس از اينكه شد كاخ شاهان خراب

به خـرداد در ســال پنجـاه و هشـت              كــه چـون ۲۷ روز از آن گــذشــــت

بـــه فرمــان پيــر جماران  ما                      ز اجمـاع خوبـان و يـاران ما

يكـي نــو نهـادي بـر آمـد پديـد                    كـه تاريخ ايـران به  مثلـش نديد

نهـــادي مقـدس  به نام جهــاد               كه آن پيـر فـرزانـه نامش  نهاد

جهـادي كه سازنـــدگي نام  داشت                 به قلـب  همه بــــذر اميــد  كاشت

به بنيانگـذارش  هـــزاران  درود                 كه شعـر رهـايـي ميهـن  سرود

جهادي كه  مخلص بُـــد و اهـل دين               بسي كرده خدمت به مستضعفيـن  

به هر جاي كشـور اگر  بگـذري                 نشـاني فـراوان از آن  بنگـري    

به هنگــامه جنـگ و  رزم آوري            چه گـويم سخن خود بكـن داوري 

خودش بوده بي سنگـر و جــان پناه              ولي ساخـت  سنگـر بـــراي سپـاه

هـزاران شهيـد و هـزاران اسيـر                شـد از اين گـروه  شجاع و دليـر  

پس از مدتــي سال هفتـاد و نـه               به تصويـب مجـلس و قـانـون نو

جهـاد و كشاورزي ادغـام شـد                  " جهـادكشـاورزي " اش نـام شـد

ز ادغـام آن دو يكي شـد پــديد                    كه خيـري فراوان به هر دو رسيد

تخصـص ، تعهـــد دو بـال همنــد               تو گويـي كه  انگــار مـال  همنـد

پشيـــــزي نيرزد  جـدا هـر كــدام                 نيابد كســي بـا يكـي  احتـرام

جهــاد كشــــاورزي مــــا كنــون                 نمـايــد به توليـد كشــور فـزون

هر آنچـه كه اينـــك غذاي  شماست            ز سعـي وتلاش فــــراوان مـاست

چون آمـوزش رايگـان مي دهيــم              بسي مايه از جسم وجان مي نهيم

عــلاوه  به آمــــوزش  رايگــــان                فراوان كند خـدمـت اين سازمان

به  شيلات و ابريشم  و  چاي و  دام               نظـارت كنـــــــد بهرخدمـت مدام  

به ترويــــــج گويـم كه خستـه  مباد              كه او خــــــود بوَد آبــــروي  جهـاد

بتون ريـزي نهـر و  تسطيــــح خاك               بـوَد حاصــــــــل واحــد آب و خاك

زراعـت تهيــه كنـد  بـذر و كـود                    به سعـي و تلاشش فرستـم درود

چگـونه به محصــــول آفـت  زنـد                كه حفـظ نبـــاتات دفعـش كنـد 

مكانيــزه  گــر مي شود  كشت و كار               تو از همـــــت واحـدش  بـرشمـار

اگر دامـــــداري به رونــق رسيــد                بسـي واحـد دام  زحمت كشيد

ز توليــــد  باغـي  و  گلخـانـه اي                تو اكنـون ببيني به هر خانـه اي

همه  كار مـا در رضـاي خـداست               به ثروت رسيده دراينجا كجاست؟

بسي  خدمـت  اين و آن مي كنيم                    ولـي كس ندانـد نهان مي كنيم

نبــرديــم اگـر  بهـره  دنيــوي                     خـدايا بـده اَجـر ما  معنــوي

بقـول همـان شاعر نكته سنـج                  كه  اشعـار نابش بود  همچو گنـج

خدايا چنـان كن سـر انجــام كـار                 تو خشنـود  باشـي و ما رستگار

 

  بهرام فرضي پور


ادامه مطلب


برچسب ها : جهاد , کشاورزی , سپاس , ستایش , سرآغاز؛ , پیروزی , انقلاب , پیر جماران , پیر فرزانه , سازندگی , بذر امید , اهل دین , مستضعفین , بی سنگر , ادغام شد , تولید کشور , آموزش رایگان , مکانیزه , دامداری , نکته سنج ,
بازدید : 78
[ دوشنبه 27 خرداد 1398 ] [ 10:43 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()
گردهمآیی شاعرانه
:: تعداد صفحات : 9
1 2 3 4 5 ...8 9 صفحه بعد


.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب مطالب عمومی
  • وب کاراته
  • وب پارسی دانلود
  • وب بــــهشت