close
تبلیغات در اینترنت
هجران
آخرین ارسال های انجمن


لکنت گرفته ام تو زبان بیان بده
دستی برای این دل تنگم تکان بده

بستم به بال خسته ی خود شوق پر زدن
پروانه ام بخوان و کمی آسمان بده

ای آنکه کرده هجر تو بی آشیانه ام
در پیچ زلف خویش مرا آشیان بده

سر می نهم به پای تو برگو  که : سر بنه
جان می دهم به عشق تو بر گو که : جان بده

ابر گناه ، دیده ی ما را گرفته است
ای آفتاب عشق تو خود را نشان بده

تا جمعه را به ندبه هجران به سر بریم
ما را تب سه شنبه شب جمکران بده

ما درس انتظار تو را ... نه !!! نخوانده ایم !
آقا خودت به جای همه امتحان بده


علی اکبر شجعان


محزون اصطهباناتی.


کانال رسمی اشعار علی اکبر شجعان:


https://telegram.me/mahzoon_shajaan



ادامه مطلب


برچسب ها : ندبه , هجران , ندبه هجران , لکنت , زبان بیان , دل تنگم , شوق , پر زدن , پروانه , آسمان , بخوان , آشیانه , پیچ زلف , سر بنه , ابر گناه , آفتاب عشق , نشان بده , جمعه , جمکران , درس انتظار ,
بازدید : 7
[ دوشنبه 13 آذر 1396 ] [ 14:19 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات شما ()


ای چو منصورخریده به ره دلدار دار
فارغ ازخود زده ای بر سر ناهنجار جار

گرچه در راه خدا قلب توخون آلود بود
لحظه ای ترک نکردی به ره پیکار کار

روزها شد ز تو بر دشمن خون آشام شام
واز قیام تو شد آن بدگهر خونخوار خوار

از تو بر پا ست دمادم به سر بیداد داد
واز تو جاریست به پای شجر ایثار ثار

می شود در همه جا از تو و آن فریاد یاد
چون نهاده است به دوش ملل استکبار بار

هر که را می نگرم زین الم جانکاه ، آه !
با غمش کرده چنین این فلک سیار یار

لاله بی روی تو دارد به دلش در باغ داغ
بلبل غمزده نالد به دل گلزاز زار

گشته دنیا ز فراقت به من دلتنگ تنگ
و بجز اشک ندارد بَصَر خونبار بار

امت از فرقت جانسوز تو نالد های های
رهبر از ماتم هجران تو گرید زار زار

عالم از شور عزایت شده رستاخیز ، خیز ـ
بر سر سوختگانت ید پرچمدار دار

گفت در سوگ تو «محزونِ » حزین آوای : وای
بر گرفته ست مرا لشکر غم دیوار وار


علی اکبر شجعان



ادامه مطلب


برچسب ها : ماتم , هجران , سوگ , جانسوز , فرقت , رستاخیز , خونبار , دلتنگ , غمزده , جانکاه , استکبار , بیداد , قیام , پیکار , منصور , دلدار , فارغ , ایثار , جاریست , گلزار ,
بازدید : 28
[ یکشنبه 14 خرداد 1396 ] [ 9:39 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات شما ()


شب قدراست دلم رنگ شقايق دارد

چشم من سرخي معشوقه و عاشق دارد

من خمار عطش جام حقيقت هستم

زخم مولا خبر از دستِ منافق دارد

@@@


مي بَرَد هوش من امشب مي نابت چه كنم؟

شده آتش دل از اين جامِ شرابت چه كنم؟

خال بالاي لبت مستي من كرد فزون

طفل دل گشته در اين كوچه خرابت چه كنم؟

زلفِ پُر پيچ بر اين باد بهاري مسپار

ديده شد جاري خون از تب و تابت چه كنم؟

دلم آشفته تر از گيسوي طناز تو شد

گشته مجنون دل از اين لحن جوابت چه كنم؟

دوش از ابروي خونريز تو صد دشنه چكيد

تار دل گشته زه چنگ و ربابت چه كنم؟

تو همان موج بلندي كه به ساحل زد و رفت

كه پس از موج فرو رفته حبابت چه كنم؟

دوش دل كوه غمي داشت ز هجران رُخَت

وصل حاصل نشد از شهد گلابت چه كنم؟

ديدنِ "صبح" رُخَت آرزوي شام من است

تا كه تابيد رخ از زير نقابت چه كنم؟


محمد ضیایی

لینک ثابت

برچسب ها : شب قدر , شقایق , معشوقه , خمار , عطش , حقیقت , زخم , منافق , چه کنم , مستی , طفل دل , آشفته , مجنون , ساحل , هجران , صبح , حاصل , موج , دوش , طناز ,
بازدید : 175
[ پنجشنبه 18 تير 1394 ] [ 23:54 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات شما ()
گردهمآیی شاعرانه



.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • امین خادمیان