close
تبلیغات در اینترنت
ماتم
آخرین ارسال های انجمن


ای چو منصورخریده به ره دلدار دار
فارغ ازخود زده ای بر سر ناهنجار جار

گرچه در راه خدا قلب توخون آلود بود
لحظه ای ترک نکردی به ره پیکار کار

روزها شد ز تو بر دشمن خون آشام شام
واز قیام تو شد آن بدگهر خونخوار خوار

از تو بر پا ست دمادم به سر بیداد داد
واز تو جاریست به پای شجر ایثار ثار

می شود در همه جا از تو و آن فریاد یاد
چون نهاده است به دوش ملل استکبار بار

هر که را می نگرم زین الم جانکاه ، آه !
با غمش کرده چنین این فلک سیار یار

لاله بی روی تو دارد به دلش در باغ داغ
بلبل غمزده نالد به دل گلزاز زار

گشته دنیا ز فراقت به من دلتنگ تنگ
و بجز اشک ندارد بَصَر خونبار بار

امت از فرقت جانسوز تو نالد های های
رهبر از ماتم هجران تو گرید زار زار

عالم از شور عزایت شده رستاخیز ، خیز ـ
بر سر سوختگانت ید پرچمدار دار

گفت در سوگ تو «محزونِ » حزین آوای : وای
بر گرفته ست مرا لشکر غم دیوار وار


علی اکبر شجعان



ادامه مطلب


برچسب ها : ماتم , هجران , سوگ , جانسوز , فرقت , رستاخیز , خونبار , دلتنگ , غمزده , جانکاه , استکبار , بیداد , قیام , پیکار , منصور , دلدار , فارغ , ایثار , جاریست , گلزار ,
بازدید : 157
[ یکشنبه 14 خرداد 1396 ] [ 9:39 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


شعرخوانی برقعی: غروب فرشچیان


با اشك هاش دفتر خود را نمور كرد

ذهنش ز روضه هاي مجسّم عبور كرد


در خود تمام مرثيه ها را مرور كرد

شاعر بساط سينه زدن را كه جور كرد


احساس كرد از همه عالم جدا شده ست

در بيت هاش مجلس ماتم به پا شده ست

 

در اوج روضه خوب دلش را كه غم گرفت        وقتي كه ميزو دفتر و خودكار دم گرفت

وقتش رسيده بود به دستش قلم گرفت        مثل هميشه رخصتي از محتشم گرفت

 

باز اين چه شورش است كه در جان "واژه" هاست

شاعر شكست خورده ي طوفان "واژه" هاست

 

بي اختيار شد قلمش را رها گذاشت                 دستي ز غيب قافيه را كربلا گذاشت

يك بيت بعد واژه لب تشنه را گذاشت             تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

 

حس كرد پا به پاش جهان گريه مي كند

دارد غروب فرشچيان گريه مي كند

 

با اين زبان چگونه بگويم چه ها كشيد                بر روي خاك وخون بدني را رها كشيد

او را چنان فناي خدا، بي ريا كشيد                    حتي براش جاي كفن؛ بوريا كشيد

 

در خون كشيد قافيه ها را، حروف را

از بس كه گريه كرد تمام لهوف را

 

اما در اوج روضه كم آورد و رنگ باخت              بالا گرفت كار و سپس آسمان گداخت

اين بند را جداي همه روي نيزه ساخت         خورشيد سر بريده غروبي نمي شناخت

 

بر اوج نيزه گرم طلوعي دوباره بود

او كهكشان روشن هفده ستاره بود

 

خون جاي واژه بر لبش آورد و بعد از آن...       پيشانيش پر از عرق سرد و بعد از آن...

خود را ميان معركه حس كرد و بعد از آن...        شاعر بريد و تاب نياورد و بعد از آن...

 

در خلسه اي عميق خودش بود و هيچ كس

شاعر كنار دفترش افتاد از نفس


لینک این شعرخوانی توسط شاعر




ادامه مطلب


برچسب ها : شب شعر , عاشورا , استهبان , سینما , قدس , اشک , مرثیه , روضه , سینه , مجلس , غم , ماتم , گرفت , خلق , عالم , سرجدا , تشنه , غروب , فرشچیان , گریه ,
بازدید : 393
[ سه شنبه 20 مهر 1395 ] [ 7:13 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()
گردهمآیی شاعرانه



.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب مطالب عمومی
  • وب کاراته
  • وب پارسی دانلود
  • وب بــــهشت