close
تبلیغات در اینترنت
قصه
آخرین ارسال های انجمن

کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست

با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست


کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر

این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست


ماه من نیست در این قافله راهش ندهید

کاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیست


ما هم از آه دل سوختگان بی خبر است

مگر آئینه شوق و دل آگاهش نیست


تخت سلطان هنر بر افق چشم و دل است

خسرو خاوری این خیمه و خرگاهش نیست


خواهم اندر عقبش رفت و بیاران عزیز

باری این مژده که چاهی بسر راهش نیست


شهریارا عقب قافله کوی امید

گو کسی رو که چو من طالع گمراهش نیست


شهریار



ادامه مطلب


برچسب ها : کاروان , دلخواهش , قصه , همراهش , ماهش , آئینه , آئینه شوق , سوختگان , تخت سلطان , خیمه , عقبش , مژده , چاهی , کوی امید , عقب , قافله , طالع , شهریارا , گمراهش , نیست ,
بازدید : 9
[ یکشنبه 21 آبان 1396 ] [ 7:4 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات شما ()



شعری با لحجه ی محلی استهبان:


با اجازه از خدا و شهدا


من ماخام قصّه بِگَم آی رُفَقا


یَه ی دَدَه و کاکای بودن تو شهر ما


دور از جُونُوتو هم سنِّ شما


زیرِ سَی یَی پدر و مادرُوشُو


داش قشنگ شکل می گرفت باوَرُشُو


وَختی جنگ شد دوتّاشُو بَچّه بودَن

بَ کُو می کردن اَ لَو باغچه بودن


دشمن اُومَد که باما جنگ بُکُنَه

عَرصَه بر ملّتِ ما تنگ بُکُنَه


شهرای ما همه بُمبارون کرد

دامَنِ علقمه لَو کارون کرد


موشکای گُتِّ 12 متری

حتّی اِنداختِ تو کوچۀ 6 متری

....

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب


برچسب ها : جوون , عزیز , حواست , اجازه , خدا , شهدا , دده , کاکا , قصه , رفقا , جنگ , باغچه , دشمن , عرصه , ملت , تنگ , بمبارون , کارون , انداخت , کوچه ,
بازدید : 214
[ دوشنبه 16 شهريور 1394 ] [ 10:15 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات شما ()


لحظه ای بادل دیوانه بمان ای ساقی

تاکنم قصه ی این عشق بیان ای ساقی

تابه میخانه ی چشم توگذارم افتاد

رفت ازدست همه ی تاب وتوان ای ساقی

عشق چون درسرم افتادجنون پیداشد

تابه عقلم ندهد فکر امان ای ساقی

تادمی مَست شوم ازمی مینای لبت

رستم ازهر دوجهان وقت اذان ای ساقی

رنجها برده ام از این دل دیوانه که هیچ

قصه ی عشق نیاردبه زبان ای ساقی

عمر پیموده ام وپیرره عشق شدم

تامگر کام بگیرم زجهان ای ساقی

باده ای ده که بهارم به پریشانی رفت

دست گیرم تودراین فصل خزان ای ساقی

تامگرزلف پریشان توتابم بدهد

که دگرتاب وتوان نیست بجان ای ساقی

خسته ام ازغم ایّام وپریشانی خویش

بگذرازشکوه ی این پیرجوان ای ساقی

محمد کربلایی زاده(جامی)


لینک ثابت

برچسب ها : ای ساقی , باده , پریشانی , فصل خزان , زلف پریشان , تاب وتوان , خسته , خویش , میخانه , عشق , جنون , مست , وقت اذان , دیوانه , قصه , کام , خزان , شکوه , پیر , جامی ,
بازدید : 180
[ شنبه 09 خرداد 1394 ] [ 11:15 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات شما ()
گردهمآیی شاعرانه



.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • امین خادمیان