close
تبلیغات در اینترنت
غربت
آخرین ارسال های انجمن


بمناسبت هشتم شوال سالروز تخریب حرم های مطهر ائمه ی بقیع توسط وهابیت سعودی
🕌🕌🕌🕌🕌


هوا گرفت و دل آسمان پریشان شد .
مدینه آه کشید و دوباره طوفان شد

به باغ فاطمه باد خزان شبیخون زد
و عرش نعره کشید و بهشت گریان شد

سپاه شب به دل آسمان هجوم آورد
و ماه روشن جان پشت ابر پنهان شد

پس از حضور پر از خفت سعودی ها
حجاز عرصه ی جولان آل شیطان شد

دوباره آل اُمیّه لباس دین پوشید
دوباره غربت آل علی نمایان شد

پس از حضور ابوجهل های وهابی
لهیب توطئه ی بولهب فراوان شد

به روز هشتم شوال با هزار افسوس
رواق عرش خدا در بقیع ویران شد

مدینه گشت عزادار آل پیغمبر
و غرق غصه دل پاک اهل ایمان شد

به دست دولت جبار و جاهل حاکم
قبور پاک ائمه به خاک یکسان شد

و کعبه رخت سیاه عزا به تن پوشید
و غم به سینه ی(محزون) شیعه مهمان شد

علی اکبر شجعان.


کانال رسمی اشعار علی اکبر شجعان
در سروش:
https://sapp.ir/shajaan_mahzoon
در ایتا:

https://eitaa.com/shajaan_mahzoon
🕌



ادامه مطلب


برچسب ها : جولان , آل شیطان , شوال , تخریب , بقیع , وهابیت , سعودی , مدینه , باغ فاطمه , شبیخون , سپاه شب , آل امیه , غربت , ابوجهل , توطئه , بولهب , ویران , ائمه , یکسان , شیعه ,
بازدید : 133
[ چهارشنبه 22 خرداد 1398 ] [ 8:7 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات شما ()

 
امشب آواز پرپری دارم
در سرم شور دیگری دارم

امشب آهم شراره می بارد
از نگاهم ستاره می بارد

امشب از آه و ناله لبریزم
اشک غربت ز دیده می ریزم

نایم امشب نوای غم دارد
ساز عشقم صدای غم دارد

در گلو بغض خفته ای دارم
حرف های نگفته ای دارم

از درونم ترانه می جوشد
سخن عاشقانه می جوشد

شعر من شور معنوی دارد
ساز من سوز مثنوی دارد

ساقیا می بریز در جامم
ناله ی نی بریز در کامم

تا غم اشتیاق بنویسم
شرحه شرحه فراق بنویسم

تا بگویم غم "فقیهی" را
قصه ی ماتم فقیهی را

آن که چون غنچه در نجف گل کرد
گوهری بود و در صدف گل کرد

آن که صهبای حیدری نوشید
و ردای پیمبری پوشید

آن که پشت و پناه مردم بود
همدم اشک و آه مردم بود

مثل مولای خود علی ،آن مرد
به فقیران رسیدگی میکرد

آن که الگو به زهد و تقوا بود
در نگاهش خلوص پیدا بود

بانگ یابن الحسن که سر می داد
دامنش را به چشم تر می داد

خصم جان تمام اعداء بود
در زمانه غریب و تنها بود

رنج ها برد و با ستم جنگید
خون دل خورد و با ستم جنگید

آن که هم صحبت جوانان بود
مظهر عقل و عشق و ایمان بود

مرد عشق و عقیده بود و جهاد
و مبارز علیه ظلم و فساد

قاضی شرع شرق استان بود
لاله پرور به باغ و بستان بود

پرچم عدل و داد بر دوشش
و سلاح جهاد بر دوشش

نور توحید در جبینش بود
دست همت در آستینش بود

تا بنای دعای ندبه گذاشت
همه جا بذر عشق و عاطفه کاشت

در تب انتظار جان می داد
راه حق را به ما نشان می داد

عاشقی بی قرار و شیدا بود
عشق مهدی (عج)در او هویدا بود

تا بنای کتابخانه نهاد
بار فرهنگ روی شانه نهاد

همه جا از امام دم میزد
شعله بر خرمن ستم میزد

در نگاهش بهشت پیدا بود
سرخی سرنوشت پیدا بود

زخم جانسوز طعنه می نوشید
و ز هر تهمتی نمی جوشید

در یَمِ انتظار، کشتی بود
ترجمان غم "بهشتی" بود

به ریا هیچ لحظه جلوه نکرد
لب فرو بست و گاه شکوه نکرد

هر کجا می رسید فریادش
فقر مردم نرفت از یادش

او که عشق حسین در سر داشت ـ
او که خوناب دل به ساغر داشت ـ

با دوتا پاسدار خود آن مرد
(زهری زاده) ؛ (میرزائی فرد)

بعد یک عمر شور و سرمستی
پا فراتر گذاشت از هستی

شوق پرواز در پَرَش گل کرد
پر گشود و طی تکامل کرد

هدف تیر اهل باطل شد
و به دیدار دوست نایل شد

علی اکبر شجعان



ادامه مطلب


برچسب ها : شهید , فقیهی , استهبان , امشب , آواز , پرپری , اشک , غربت ,
بازدید : 195
[ سه شنبه 17 مرداد 1396 ] [ 14:35 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات شما ()


غزل مرثیه

سوخت از زهـر جفا تا جگرت مولا جان

سبـز شـد کربـبـلا در نظـرت مـولا جـان


پـدرت شـیـر خـدا ، حـیـدر کـرار ، علـی

فـاطـمــه مـادر والا گُـهَـرت مـولا جــان


در جهـان، غربت و انـدوه و غـم و تنهـائی

ارث بردی هـمـه را از پـدرت مـولا جـان


بـا نگـاهت بـه در سـوختـه جاری می شد

اشـک خـونیـن تو از چشم ترت مولا جان


ای سفـر کرده به معـراج که نوشیـدی زهر

از کف آنـکــه نشـد همسفـرت مولا جـان


تا که زد جعده شـرر بر جگـرت فـرمـودی

بـرسـد زیـنـب کـبـرا بـه بَرت مـولا جـان


در شب جهل و جمود و هوس بدخواهان

سر زد از شرق شهـادت سحرت مولا جان


چـه کسی هست ز مظلـومی تـو بنـویسـد

کـه چـه از همسرت آمـد به سرت مولاجان


ای صـبـوری کــه مـیـان همـۀ طـوفـانـهـا

خـم نشـد پیش مصـائب کمـرت مولاجان


کربـلا بـود پـر از یـاد تـو وقتی می بست

دستـخـط تـو بـه بـازو پسـرت مـولا جان


توخودت بودی و دیدی چه فدا کاری کرد

در تب واقـعــه نــور بَصَــرت مــولا جـان


ای کـریمی کـه بـه سـائل نپسنـدیدی که ـ

دست خـالی بکشـد پـا ز درت مـولاجان


آمدم با دل « محـزون » به درت تـا ز کرم

نشــوم روز جــزا دَربِـدَرت مـولا جـــان


علی اکبر شجعان



ادامه مطلب


برچسب ها : مجتبی , حسن , شهادت , سوگ , اهلبیت , سوخت , مولاجان , کرببلا , حیدر , فاطمه , غربت , سوخته , معراج , نوشیدی , زهر , جعده , جگرت , مظلومی , صبوری , مصائب ,
بازدید : 410
[ یکشنبه 16 آبان 1395 ] [ 22:14 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات شما ()
گردهمآیی شاعرانه



.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب مطالب عمومی
  • وب کاراته
  • وب پارسی دانلود
  • وب بــــهشت