close
تبلیغات در اینترنت
عاطفه
آخرین ارسال های انجمن


پلکی بزن که باده بنوشم ز چشم تو
آن باده کاورد بخروشم ز چشم تو

پلکی بزن چنان ؛ که بیفتم خراب و مست
آنگه بیاورند به هوشم ز چشم تو

در کوچه باغ عاطفه چشم انتظارم و
مشتاق یک پیام سروشم ز چشم تو

دلدادۀ تو هستم و عمریست در جهان
مانند باد خانه بدوشم ز چشم تو

حاضر نمی شوم ؛ به بهشت و جمال حور
یک لحظه ی نظر بفروشم ز چشم تو

باد صبا هماره حدیث وصال را
با شور و شوق خوانده به گوشم ز چشم تو

ساقی شراب صافی غم را سبو سبو
با لطف خویش داده به دوشم ز چشم تو

کاش ای عزیز روی لبت غنچه می شدم ؛
یا باده می شدم که بجوشم ز چشم تو

چشم از وجود خویش بپوشم اگر ، مباد
یک لحظه ای که چشم بپوشم ز چشم تو.


علی اکبر شجعان


محزون اصطهباناتی.
کانال رسمی اشعار علی اکبر شجعان.

تلگرام
https://telegram.me/mahzoon_shajaan

در سروش:
https://sapp.ir/shajaan_mahzoon

در ایتا:
https://eitaa.com/shajaan_mahzoon



ادامه مطلب


برچسب ها : جشم تو , پلکی , بنوشم , بیفتم , بیاورند , مشتاق , عمریست , عاطفه , بخروشم , سروشم , بفروشم , باد صبا , هماره , حدیث وصال , بجوشم , بپوشم , دلدادۀ , شور , شوق , کوچه باغ ,
بازدید : 129
[ چهارشنبه 07 شهريور 1397 ] [ 12:8 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


طوفان گرفت و لاله باغ حیا شکست

کوثر جدا و سوره طاها جدا شکست

قدی خمید و در دل شب بی صدا شکست

تندیس مهربانی و لطف و صفا شکست


مادر درون کوچه زمین خورد وبعد از آن

دستی وجود نازکش آزرد و بعد از آن

گل از نبود عاطفه پژمرد و بعد از آن

سروی که بود شاهد این ماجرا شکست


گرد و غبار کوچه به چادر نشسته بود

جهل سقیفه حرمت او راشکسته بود

دست علی به بند خیانت چو بسته بود

رعنا گل حریم دل مصطفی شکست


وقتی که کفر قبله نمای مدینه شد

خالی ز عشق حال و هوای مدینه شد

باران گرفت فصل عزای مدینه شد

بغضی که بود حاصل فصل عزا شکست


وقتی که آه و ناله گلها بلند شد

طوفان غم به خانه زهرا بلند شد

وقتی صدای گریه مولا بلند شد

حتی درون عرش سکوت خدا شکست


آرامشی که بود به بستان مصطفی

یاسی که بود زینت ایوان مصطفی

سر می نهاد آنکه به دامان مصطفی

با دست های کینه اهل ریا شکست


در بحر عشق آنکه غریبانه پا گذاشت
دل را برای صاحب غمخانه جا گذاشت
معمار عشق تا که بنا بر وفا گذاشت

کشتی شکست و از غم او نا خدا شکست


شاعر تمام دفتر خود را سیاه کرد
در خود نشست و دیده پر از اشک وآه کرد
یادی چو از کبودی آن قرص ماه کرد
خود را درون غصه رها کرد تا شکست



محمد کربلایی زاده
27/11/95



ادامه مطلب


برچسب ها : جهل , سقیفه , طوفان , لاله , حیا , شکست , کوثر , طاها , خمید , تندیس , مهربانی , مادر , کوچه , عاطفه , پژمرد , شاهد , ماجرا , چادر , حرمت , خیانت ,
بازدید : 296
[ یکشنبه 01 اسفند 1395 ] [ 9:25 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


باید برون تو از سر خود روسری کنی
تا محو خویش دیده ی حور و پری کنی

باید شبی به خلوت من میهمان شوی
گیسو رها کنی و مرا دلبری کنی

لختی به روی شانه من سر گذاری و...
آئین عشق و عاطفه یادآوری کنی

از باده ی نگاه غزلساز و مست خویش
مستم کنی و با دلم افسونگری کنی

در شام بی ستاره پرستار من شوی
بر روی سینه عشق مرا بستری کنی

با مهر و ماه گر نفسی روبرو شوی
حق می دهم که داعیه ی برتری کنی

من که جفای عشق تو را می خرم به جان
راضی مشو معاشقه با دیگری کنی

علی اکبر شجعان



ادامه مطلب


برچسب ها : معاشقه , روسری , محو خویش , خلوت من , میهمان , گیسو رها , دلبری , لختی , روی شانه , عاطفه , یادآوری , آئین عشق , شانه من , باده نگاه , ستاره , پرستار , سینه عشق , بی ستاره , بستری , جفای عشق ,
بازدید : 278
[ سه شنبه 07 ارديبهشت 1395 ] [ 7:44 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()
گردهمآیی شاعرانه



.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب مطالب عمومی
  • وب کاراته
  • وب پارسی دانلود
  • وب بــــهشت