close
تبلیغات در اینترنت
افسوس
آخرین ارسال های انجمن


آسمان زیر پرت بود زمین افتادی

یک عبا روی سرت بود زمین افتادی

نه صدای تو به گوش کسی آن روز رسید

نه کسی دور و برت بود زمین افتادی

صورتت خاکی و دستار و عبایت خاکی

مادرت در نظرت بود زمین افتادی

زهر از جان تو آقا جگرت را می‌خواست

آتشی بر جگرت بود زمین افتادی

ناله می‌کرد جوادت به سرش می‌زد آه

اشک در چشم ترت بود زمین افتادی

مثل یک مارگزیده به خودت پیچیدی

خوب شد که پسرت بود زمین افتادی

ولی افسوس به میدان دل خون برد حسین

نیزه از پشت زدند و به زمین خورد حسین...

مسعود اصلانی



ادامه مطلب


برچسب ها : امام رضا , علی ابن , موسی الرّضا , مارگزیده , پیچیدی , افتادی , افسوس , آسمان , دستار , خاکی , مادرت , آتشی , جوادت , پسرت , چشم ترت , جگرت , اشک , میدان , حسین , نیزه ,
بازدید : 9
[ یکشنبه 28 آبان 1396 ] [ 10:51 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات شما ()

پشت دیوارهای کاهی رنگ، عاشقی خسته ناصبور هستم

سالها عاشقم ولی افسوس، از جمال تو دورِ دور هستم 

شاعری پیر و ناتوانم من، غرق مرداب این جهانم من

باتویک فصل زنده­ ی تاریخ، بی­ توآن شعرسوت وکورهستم 

من غروب خزان پائیزم ،شیشه­ ی عمر گشته لبریزم

با تو کامل­ترین کمال منم، بی­ تو یک راه بی ­عبور هستم

از ازل چشم به راه توأم، آرزومند یک نگاه توأم

با تو رودم به دامن دریا، بی ­تو تندیسی از غرور هستم 

جمعه­ ها شور دیگری دارم ،چشم در راه دلبری دارم

روشنی بخش این دل تاریک با تو قندیل غرق نور هستم

ای شفابخش این دل تنگم، شیشه­ ای، در مقابل سنگم

با تو آرامشی دگر دارم چون که پیوسته در حضور هستم 

در فراق تو اشک خون دارم ، عشق لبریز از جنون دارم

انتظار تو می­ کشم شب و روز، ای سفر کرده ناصبور هستم

مثل دریا زلال  و پاکم من، یک کفن پوش سینه چاکم من

ساده­ ام مثل آب و آئینه، با تو از معصیت به دور هستم 

جمعه ها رفت و داغدار منم، عاشقی مست و بی­ قرار  منم

با تو آزادم از  قفس مولا، بی تو صیدی اسیر تور هستم

دلخوشم من به صبح آدینه، می­ پرد قلب من از این سینه

بی توازچشم شورمی­ ترسم، با تو ایمن زچشم شورهستم 

در یقینم بهار می­ آئی، جمعه ­ای بی­قرار می­ آئی

غنچه­ ی باغ دامن زهرا، قاصد مژده­ی ظهور هستم

محمد ضیایی پور



ادامه مطلب


برچسب ها : مژده , ظهور , هستم , خسته , صبور , رنگ , افسوس , جمال , دور , پیر , غرق , چشم , نگاه , تاریک , اشک , جنون , معصیت , صبح , ضیایی , محمد ,
بازدید : 210
[ شنبه 03 اسفند 1392 ] [ 16:35 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات شما ()

مي بُرد دليرانه به ميدان بدنش را
تا نذر كند سرخي رگهاي تنش را

مي تاخت به تيغي كه به خورشيد نظر داشت
تا نيزه بشويد تب و تاب كفنش را

يوسف سر بازار خريدار فراوان

گرگ آمده تا پاره كند پيرهنش را

تكبير به لب مي شكند همهمه خصم
تا شب بشناسند دم دندان شكنش را

فرياد بر آورد كه تا شب بگريزد
در معركه پاشيد نسيمي سخنش را

مي بُرد دليرانه به ميدان بدنش را
تا نذر كند سرخي رگهاي تنش را

مي تاخت به تيغي كه به خورشيد نظر داشت
تا نيزه بشويد تب و تاب كفنش را

يوسف سر بازار خريدار فراوان

گرگ آمده تا پاره كند پيرهنش را

تكبير به لب مي شكند همهمه خصم
تا شب بشناسند دم دندان شكنش را

فرياد بر آورد كه تا شب بگريزد
در معركه پاشيد نسيمي سخنش را

مي تاخت چه بي باك ولي تشنه و زخمي
افسوس زره برده توان بدنش را

انگار هياهوي غدير آمده از نو
يك باره خبر داد كسي آمدنش را

مي رفت كه خاموش كند آتش دشمن
تا شعله نسوزد گل باغ چمنش را

تن در گرو تير و دلش در گرو يار
پامال سم اسب نبيند سمنش را

مي ريخت پرش در شط خون موسم پرواز
معشوقه ببيند دم پرپر زدنش را

مي ديد حسين از دم هر نيزه دمادم
در غربت هر نيزه برافروختنش را

آنگاه كه در آتش و در هرم عطش بود
با شهد زبان شست لبش را دهنش را

مي برد به معراج ملك گيسوي مجنون
تا فاش كند قصة عاشق شدنش را

قرآن خدا بر سر هر نيزه ورق شد
بردند ملائك همه آيات تنش را

محمد ضيايي پور



ادامه مطلب


برچسب ها : مشق شجاعت , میدان , سرخی رگها , خورشید , یوسف , فراوان , گرگ , تکبیر , همهمه , فریاد , بازار , افسوس , غدیر , پامال , معشوقه , حسین , آتش , ملائک , قرآنعاشق ,
بازدید : 190
[ سه شنبه 26 آذر 1392 ] [ 16:40 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات شما ()
گردهمآیی شاعرانه



.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • امین خادمیان