close
دانلود آهنگ جدید
اسیر شدیم
آخرین ارسال های انجمن


"عبد ممد"* معلم جوان، قد کوتاه، شیرین و پر روحیه بوشهری در عملیات کربلای 4 اسیر شده بود.
اسیر شدنِ خودش یک طرف، اسیر شدن یکی از شاگردان کلاس اش "احد" 14 ساله، با او، حکایتی بود در اردوگاه.
محافظتی که عبدممد از احد نوجوان داشت، و رابطه ای شبیه پدر و فرزند بین این دو، خنده های گاه و بیگاه و بلند هر دوی آن ها، که با جوک گفتن های معلم و شوخی هایش برای روحیه دادن به شاگردش داشت، از شیرینی های اردوگاه بود.
همه مفقود بودیم و بی خبر از دنیا، معلوم است که غروب های اردوگاه، بخصوص برای بچه ها چه دلگیر می شد و پر غصه!
اگر عبدممد نبود

نگهبان های عراقی اردوگاه شاید از ترس مافوق هایشان، شاید از بدذاتی خودشان، هر چه بود از انواع و اقسام فشارها بی خود و بی جهت به اسرای بی پناه وارد می کردند.
و اسارت چقدر سخت و طاقت فرسا می شد!
اگر عبدممد نبود

عدنان بین نگهبان ها واقعا وحشی بود و بارها برای خُرد کردن روحیه بچه ها تکرار می کرد "شما دیگر رنگ ایران را نخواهید دید"ِ
کافی بود به یکی گیر بدهد، بدنش را با کابل سیاه می کرد، که چرا لبخند زدی، چرا با یکی صحبت کردی!
و نفرت و کینه می پراکند عدنانِ بی خدا!
اگر عبدممد نبود...

اسمش اردوگاه بود "اردوگاه 11 تکریت" و چند جا هم نوشته بودند "مرحبا به ضیوفنا" خوش آمدید میهمان ها
چه خوش آمدنی!
اگر عبد ممد نبود

آن روز نگهبان بی رحم عراقی تصمیم گرفته بود همه حیاط خاکی چند صد متری پر از سنگ و کلوخ و شیشه و آهن خُرده اردوگاه، پاکسازی و تمیز شود. ابزار و امکانات؟ کف دست بچه های خسته و گرسنه اسیر...
همه را به خط کرد و در طول حیاط نشاند.
- تا نیم ساعت دیگر اگر یک ذره نخاله کف حیاط ببینم همه شما تنبیه می شوید!
ما می دانستیم رحمی هم در کار نخواهد بود، باید همه حیاط را به سرعت و دقت، و با کفِ دست تمیز می کردیم...
نشسته کنار هم، هر کسی باید دست می خراشاند و جلو می رفت. دست مان که خونی می شد نمی شد چیزی بگوییم! ما اسیر بودیم و کابلی بالای سرمان حرکت می کرد!

عبدممد خیلی آرام و زمزمه وار شروع کرد آواز پاروزن های لنج های بوشهری را خواندن!
می گفت سوار لنج های پارویی که می شده اند برای آنکه پاروها هماهنگ زده شود، همیشه ناخدا ترانه کوتاه محلی ای را دم می گرفته و پاروزن ها با هم جواب می دادند، و لنج با هماهنگی آن ها آرام و مستقیم به جلو می رفته.
عبدممد دَم گرفت؛ "مالِلِ بنگال"
ما هم آرام جواب دادیم؛  "اِسکیلو"
و دوباره و دوباره، و کم کم بلندتر
نمی دانستیم چه می گوییم اما اشک هایمان ناخواسته سرازیر بود. انگار لنج مان به حرکت درآمده. دارد می رود همان جایی که دوست داریم.
اصلا یادمان رفت در عراقیم و اسیر، یادمان رفت ماه هاست از خانواده بی خبریم
و آن ها از ما بی خبر...

کمی بعد صدا همه گیر شد و بچه ها همه دَم گرفتند.
عبدممد دیگر بلند شد و رو به بچه ها ایستاد، انگار ناخدا است و ما همه پاروزن هایش.
صورت گِردش، با آن چشم های براق و قدِ کوتاهش چقدر به هم می آمدند. خیلی دیدنی شده بود...
عبدممد دست هایش را بالا می برد؛
- مالِلِ بَنگال
پایین می آورد، همه جواب می دادیم "اِسکیلو"
و خاشاک زمین خود به خود جمع می شدند.
احد اصلا یادش رفته بود اسیر است، نشسته رقص بندری می کرد و جارو می زد.
یعنی همه همین طور شده بودیم.
نگهبانِِ خشمگین گیج شده بود، نمی دانست باید بزند یا نزند، بخندد یا گریه کند، برقصد یا او هم جواب بدهد!

آن روز کف حیاط خاکی اردوگاه برق افتاد، نه کسی خسته شد، نه کسی تحقیر شد، نه کسی دلخور شد، نه کسی تنهایی یادش ماند، نه گرسنگی، نه تشنگی، نه دوری، نه دلگیری!

چقدر دلمان تنگ می شود برای آن روزها.
چقدر جای عبدممد خالیست این روزها.
ناخدا بیا!
بخوان "مالِلِ بنگال"
همه با هم جواب می دهیم: "اِسکیلو"
ناخدا!
لنج ما کج شده، خیلی کج!
کجا می رود؟ نمی دانیم!
ببین هر کدام داریم یک جور پارو می زنیم...

بیا و دم بگیر، ببین چه منتظریم.
ناخدا، باز اسیر شدیم، باز زمین پر شده از خار و خاشاک، ببین دست هایمان
بیا و دوباره بخوان
تا فراموش کنیم این همه سختی را...

ناخدا!
تو با لبخند بخوان، ببین چه برقی می زند چشم های ما، تو محکم بگو، ببین چطور همه با هم، با همه وجود جواب می دهیم.
ببین چطور درِ باغ های سبز در همین حیات خاکی، باز می شود و چه سرعت می گیرد لنج ما...

ناخدا عبدممد!
این روزها خیلی جای تو آن جلو خالیست.
دل های ما دوباره هوای همان ترانه را کرده که اصلا نمی فهمیدیم معنی اش چه بود!
و تنها می دانستیم با همیم
تو بخوان
تا ما همه جواب دهیم
با دست های قفل شده در هم

"مالِلِ بَنگال"
"اِسکیلو"


* "عبدالمحمد شیخ ابولی" آزاده بوشهری و معلم بود. حالا بازنشسته شده. هنوز بوشهر است. و هنوز نگران احد شاگردش
که خیلی نامهربانی ها دیده.
رحیم قمیشی



ادامه مطلب


برچسب ها : مالِلِ بَنگال , اِسکیلو , عبد ممد , معلم جوان , قد کوتاه , پر روحیه , بوشهری , عملیات , اسیر شده , شاگردان , محافظتی , حکایتی , اردوگاه , نوجوان , مفقود , اردوگاه 11 , 11 تکریت , مرحبا ضیوفنا , نگیبان خشمگین , اسیر شدیم ,
بازدید : 85
[ پنجشنبه 12 ارديبهشت 1398 ] [ 9:11 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()
گردهمآیی شاعرانه



.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب مطالب عمومی
  • وب کاراته
  • وب پارسی دانلود
  • وب بــــهشت