close
تبلیغات در اینترنت
سایت ادبی شهید رابع استهبان - 42
آخرین ارسال های انجمن

حتم دارم که مهربان اَستی

آیت سبز آسمان اَستی 

روشنی بخش چشم خورشیدی

زینت کهکشان توحیدی 

رونق ماه و انجم آرایی

رازدارجهان بالایی 

چرخ را حکم سرمدی داری 

مُهر سبز محمدی داری 

گل به لطف تو عطر و بو دارد

باغ هم از تو آبرو دارد 



قاسم یزدانی

ادمه دارد ...



ادامه مطلب


برچسب ها : بهار , زرد , مهربان , سبز , آسمان , کهکشان , جهان , لطف , سرمدی , محمدی , زمین , خوش , نهان , گل , عطر , منتظر , مولا , سرافراز , است ,
بازدید : 225
[ دوشنبه 25 فروردين 1393 ] [ 7:8 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات شما ()

رفتم حرم فضاي حرم غم گرفته بود

گويا عزاي آينه عالم گرفته بود

بانوي آب و آينه آنجا حضور داشت

زينب براي مرثيه­ ها دم گرفته بود

بال و پر فرشته صدايش عجيب بود

آدينه بود و رنگ محرم گرفته بود

اشك از تمام چشم زمان داشت مي­ چكيد

روي ضريح هالۀ شبنم گرفته بود

ادامه دارد ...


ادامه مطلب


برچسب ها : فضای حرم , غم , بود , آینه , حضور , زینب , مرثیه , بهشت , مهدی , صحن , عجیب , چشم , شبنم , آمیخته , نرگس , عشق , زخم , مرحم , احاطه ,
بازدید : 304
[ جمعه 23 اسفند 1392 ] [ 7:31 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات شما ()

پشت دیوارهای کاهی رنگ، عاشقی خسته ناصبور هستم

سالها عاشقم ولی افسوس، از جمال تو دورِ دور هستم 

شاعری پیر و ناتوانم من، غرق مرداب این جهانم من

باتویک فصل زنده­ ی تاریخ، بی­ توآن شعرسوت وکورهستم 

من غروب خزان پائیزم ،شیشه­ ی عمر گشته لبریزم

با تو کامل­ترین کمال منم، بی­ تو یک راه بی ­عبور هستم

از ازل چشم به راه توأم، آرزومند یک نگاه توأم

با تو رودم به دامن دریا، بی ­تو تندیسی از غرور هستم 

جمعه­ ها شور دیگری دارم ،چشم در راه دلبری دارم

روشنی بخش این دل تاریک با تو قندیل غرق نور هستم

ای شفابخش این دل تنگم، شیشه­ ای، در مقابل سنگم

با تو آرامشی دگر دارم چون که پیوسته در حضور هستم 

در فراق تو اشک خون دارم ، عشق لبریز از جنون دارم

انتظار تو می­ کشم شب و روز، ای سفر کرده ناصبور هستم

مثل دریا زلال  و پاکم من، یک کفن پوش سینه چاکم من

ساده­ ام مثل آب و آئینه، با تو از معصیت به دور هستم 

جمعه ها رفت و داغدار منم، عاشقی مست و بی­ قرار  منم

با تو آزادم از  قفس مولا، بی تو صیدی اسیر تور هستم

دلخوشم من به صبح آدینه، می­ پرد قلب من از این سینه

بی توازچشم شورمی­ ترسم، با تو ایمن زچشم شورهستم 

در یقینم بهار می­ آئی، جمعه ­ای بی­قرار می­ آئی

غنچه­ ی باغ دامن زهرا، قاصد مژده­ی ظهور هستم

محمد ضیایی پور



ادامه مطلب


برچسب ها : مژده , ظهور , هستم , خسته , صبور , رنگ , افسوس , جمال , دور , پیر , غرق , چشم , نگاه , تاریک , اشک , جنون , معصیت , صبح , ضیایی , محمد ,
بازدید : 210
[ شنبه 03 اسفند 1392 ] [ 16:35 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات شما ()

مخـمل سبـزنـگـاهت بـه دلـم جـان می داد

                                   تیر مژِگان سیـاهت به من ایمان می داد

سیـب سـرخ دولـبـت تـاکـه زهـم وامی شد

                                   برنمـکـزاردلـم مـژده ی بـاران مـی داد

آسمان وسعت خودپای دوچشمت می ریخت

                                  و زمـین دولـت خودرابه تو،ارزان می داد

غنچـه ی عاطفـه ات تـاکـه شکوفـامی شـد

                                  مـزرع زرددلـم لـالـه وریـحـان مـی داد

نفَسـی راکـه زصحـرای دلـم بـرمی خـاست

                                  درهـوای نفَـس گـرم توجـولـان می داد

نـغمـه هـای تـومـرانغـمـه ی داوودی بـود

                                  گیـسوان غزلـم راسـروسـامـان مـی داد

تـاکـه روشـن گـرتـقـویـم بـهـارم بـودی

                                 فصل هـایم همـگی بـوی بهـاران می داد

عکست افـتاده به دسـتم،به تومی اندیشم

                                کـاشکی وصل به این غـائـله پایان می داد

 

شاعر:قاسم یزدانی

 



ادامه مطلب


بازدید : 251
[ چهارشنبه 09 بهمن 1392 ] [ 17:25 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات شما ()

مي بُرد دليرانه به ميدان بدنش را
تا نذر كند سرخي رگهاي تنش را

مي تاخت به تيغي كه به خورشيد نظر داشت
تا نيزه بشويد تب و تاب كفنش را

يوسف سر بازار خريدار فراوان

گرگ آمده تا پاره كند پيرهنش را

تكبير به لب مي شكند همهمه خصم
تا شب بشناسند دم دندان شكنش را

فرياد بر آورد كه تا شب بگريزد
در معركه پاشيد نسيمي سخنش را

مي بُرد دليرانه به ميدان بدنش را
تا نذر كند سرخي رگهاي تنش را

مي تاخت به تيغي كه به خورشيد نظر داشت
تا نيزه بشويد تب و تاب كفنش را

يوسف سر بازار خريدار فراوان

گرگ آمده تا پاره كند پيرهنش را

تكبير به لب مي شكند همهمه خصم
تا شب بشناسند دم دندان شكنش را

فرياد بر آورد كه تا شب بگريزد
در معركه پاشيد نسيمي سخنش را

مي تاخت چه بي باك ولي تشنه و زخمي
افسوس زره برده توان بدنش را

انگار هياهوي غدير آمده از نو
يك باره خبر داد كسي آمدنش را

مي رفت كه خاموش كند آتش دشمن
تا شعله نسوزد گل باغ چمنش را

تن در گرو تير و دلش در گرو يار
پامال سم اسب نبيند سمنش را

مي ريخت پرش در شط خون موسم پرواز
معشوقه ببيند دم پرپر زدنش را

مي ديد حسين از دم هر نيزه دمادم
در غربت هر نيزه برافروختنش را

آنگاه كه در آتش و در هرم عطش بود
با شهد زبان شست لبش را دهنش را

مي برد به معراج ملك گيسوي مجنون
تا فاش كند قصة عاشق شدنش را

قرآن خدا بر سر هر نيزه ورق شد
بردند ملائك همه آيات تنش را

محمد ضيايي پور



ادامه مطلب


برچسب ها : مشق شجاعت , میدان , سرخی رگها , خورشید , یوسف , فراوان , گرگ , تکبیر , همهمه , فریاد , بازار , افسوس , غدیر , پامال , معشوقه , حسین , آتش , ملائک , قرآنعاشق ,
بازدید : 190
[ سه شنبه 26 آذر 1392 ] [ 16:40 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات شما ()
گردهمآیی شاعرانه
:: تعداد صفحات : 43
صفحه قبل 1 2...39 40 41 42 43 صفحه بعد


.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • امین خادمیان