close
دانلود آهنگ جدید
سایت ادبی شهید رابع استهبان - 3
آخرین ارسال های انجمن


 علقمه موج شد، عکسِ قمرش ریخت به هم
دستش افتاد زمین، بال و پرش ریخت به هم


تا که از گیسویِ او لختۀ خون ریخت به مشک

کیـسویِ دختـرکِ منتـظرش، ریخت به هم


تیـر را با سـرِ زانـوش کشیـد از چشـمش

حیف از آن چشم، که مژگانِ ترش ریخت به هم


خواهرش خورد زمین، مادرِ اصغر غش کرد

او که افتاد زمیـن، دور و برش ریخت به هم


قبـل از آنیـکه بـرادر بـرسـد بـالیـنش

پـدرش از نجف آمـد، پدرش ریخت به هم


به سـرش بـود بیـاید به سـرش ام بنـین

عوضش فاطمه آمـد به سرش ریخت به هم


کِتـف ها را کـه تکان داد، حسیـن افتـاد و

دست بگذاشت به رویِ کمـرش، ریخت به هم


خواست تـا خیمه رساند، بغـلش کـرد، ولی

مـادرش گفت به خیـمه نبرش، ریخت به هم


نـه فقط ضـرب عمـود آمـد و ابـرو وا شد

خورد بر فرقِ سرش، پشتِ سرش ریخت به هم


تیـر بود و تبـر و دِشـنه، ولـی مـادر دید

نیزه از سینه که ردّ شد، جگرش ریخت به هم


بـه سـرِ نیـزه ز پهـلو سرش آویـزان بود

آه بـا سنگ زدنـد و گـذرش ریخت به هم


حسن لطفی



ادامه مطلب


برچسب ها : شب تاسوعا , ریخت , به هم , علقمه , موج شد , قمرش , دستش , افتاد , گیسوی , لخته خون , منتظرش , مژگان , زانوش , خواهرش , بالینش , عوضش , ام بنین , کتف ها , حسین افتاد , ضرب عمود ,
بازدید : 33
[ یکشنبه 17 شهريور 1398 ] [ 22:24 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()


آن مشک به دوش از خودش تا که گذشت

با تشنگی از کنار دریا که گذشت

افتاد به روی خاک و با بغضی گفت

ای ابر تو کاری بکن از ما که گذشت

***

 

مضامین وحی است پا تا سرش

به هم می زند آسمان را سرش

قیامت به پا می کند با سرش

چو بینند در حشر فردا سرش

بلند است مابین سرها سرش

 

شب قدر آن سال موعود شد

کتاب جهان آنچه فرمود شد

به هر صفحه ای هر چه افزود، شد

نصیب زمین رونق و سود شد

نصیب خودش هیچ...حتی سرش

 

برای خودش صفحه ای جا گذاشت

خودش را میان خطرها گذاشت

غریب و گرفتار و تنها گذاشت

تنی را رها بین صحرا گذاشت

و یک نقطه چین از تنش تا سرش

 

برای خودش غم پس از غم نوشت

به اندازه ی داغ عالم نوشت

به عمق هزاران محرم نوشت

چو حس کرد پیش خدا کم نوشت

دلش خواست جبران کند با سرش

 

به جز عشق چیزی روایت نکرد

نوشت و نوشت و شکایت نکرد

قلم سوخت اما رعایت نکرد

به جان دادن خود قناعت نکرد

پس از پیکرش شد مهیا سرش

 

ورق زد کمی پیش از آن را نوشت

اسامی آن کاروان را نوشت

چنین می شوند و چنان را نوشت

به سرهایشان امتحان را نوشت

که عاشق به پیکر مبادا سرش

 

نوشت و همینکه به اکبر رسید

قلم را از این سو به آنسو کشید

به ناخن تن کاغذش را برید

چنان شد که رنگ از جمالش پرید

چه آمد از آن داغ لیلا سرش؟!

 

شب قدر بود و نوشت از قمر

گرفت از غمش دست را بر کمر

که بی دست ماند و بدون سپر

که افتاد بر خاک صحرا به سر

نوشت و ترک خورد سقا سرش

 

نوشت آنچه را سهم اصغر شدو

گلویی که یکباره پرپر شدو

به خونش تن آسمان تر شدو

تن کوچکی را که بی سر شدو

سری را که افتاد دعوا سرش

 

ورق زد کمی بعد از آن را نوشت

مکان را نوشتا نوشت و زمان را نوشت

زمین خوردن آسمان را نوشت

سپس طاقت استخوان را نوشت

سپس سرخ شد دشت سرتاسرش

 

نوشت از طلبکار انگشترش

نوشت از دوتا گوش یک دخترش

و دور گلو ماندن معجرش

ترک روی پیشانی خواهرش

همینکه به نی رفت بالا سرش


حسن اسحاقی (کرج)



ادامه مطلب


برچسب ها : مضامین , وحی , سرش , مشک , دوش , خودش , گذشت , بلند است , مابین , سرها , غریب , گرفتار , تنها , گذاشت , به جز , عشق , چیزی , روایت , نکرد ,
بازدید : 40
[ یکشنبه 10 شهريور 1398 ] [ 1:8 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()

ماه غمت حسین صلا می دهد مرا
حال دعا و اشک و عزا می دهد مرا

آرم به مجلس تو تن دردمند خویش
درد غمت حسین دوا می دهد مرا

در گوشۀ حسینیه ات یاد کربلا ـ
مانند مرغ ، بال رها می دهد مرا

با تربت تو کام مرا باز کرده اند
شادم که تربت تو شفا می دهد مرا

امسال هم به لطف خدا پرچم عزات
بوی بهشت کرببلا می دهد مرا

پیراهن عزای تو می پوشم و خدا
پاداش آن به روز جزا می دهد مرا

در مجلس عزای تو سرمست می شوم
ساقی دمی که جام بلا می دهد مرا

رزق محرم و صفر و کربلای تو
امسال هم دوباره خدا می دهد مرا

عباس تو ز ساحل خونین علقمه
با کام تشنه درس وفا می دهد مرا

آلوده ، پا به مجلس تو می گذارم و
نام تو یا حسین صفا می دهد مرا

هل من معین تو ز بیابان نینوا
از حنجر بریده ندا می دهد مرا

امسال هم به لطف خدا مادر شما
پیراهن سیاه عزا می دهد مرا

شکر خدا که زنده ام و چای روضه ات
حال و هوای آب بقا می دهد مرا

شکر خدا که قصۀ عمرم ادامه یافت
شکر خدا که دوست بها می دهد مرا

امسال هم کتیبۀ « باز این چه شورش است»
شور و شعور و سوز و نوا می دهد مرا

امسال هم میان جوانان سینه زن
شکر خدا که فاطمه جا می دهد مرا

حتی کنار سفرۀ خود می نشاند و
از آنچه می دهد به گدا می دهد مرا


علی اکبر شجعان


ادامه مطلب


برچسب ها : ماه غمت , حسین , صلا , می دهد , حال دعا , دهد مرا , مجلس تو , دردمند , حسینیه ات , یاد کربلا , بال رها , تربت تو , لطف خدا , بوی بهشت , کرببلا , عزای تو , سرمست , جام بلا , ساحل خونین , آب بقا ,
بازدید : 44
[ شنبه 09 شهريور 1398 ] [ 20:9 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()



ناگهان صومعه لرزید از آن دقّ‌ الباب
اهل آبادی تثلیث پریدند از خواب

رجز مأذنه‌ها لرزه به ناقوس انداخت
راهبان را همه در ورطۀ کابوس انداخت

قصۀ فتنه و نیرنگ و دغل پیوسته‌ست
نان یک عده به گمراهی مردم بسته‌ست

ننوشتند که باران نمی از این دریاست
یکی از خیل مریدان محمد، عیسی است

لاجرم چاره‌ای انگار به جز جنگ نماند
قل تعالَوا... به رخ هیچ کسی رنگ نماند

به رجز نیست در این عرصه یقین شمشیر است
بر حذر باش که زنّار، گریبان‌ گیر است

کارزارش تهی از نیزه و تیر و سپر است
بهراسید که این معرکه خون‌‌ریزتر است

بانگ طوفانیِ القارعه طوفان آورد
آنچه در چنتۀ خود داشت به میدان آورد

با خود آورد به هنگامه عزیزانش را
بر سر دست گرفته‌ست نبی جانش را

عرش تا عرش ملائک همه زنجیره شدند
به صف‌ آرایی آن چند نفر خیره شدند

پنج تن، پنج تن از نور خدا آکنده
آفتابان ازل تا به ابد تابنده

دفترم غرق نفس‌های مسیحایی شد
گوش کن، گوش کن این قصه تماشایی شد

با طمانیۀ خود راه می‌آمد آرام
دست در دست یدالله می‌آمد آرام

دست در دست یدالله چه در سر دارد
حرفی انگار از این جنگ فراتر دارد

ایها الناس من از پارۀ تن می‌گویم
دارم از خویشتن خویش سخن می‌گویم

آن‌که هر دم نفسم با نفسش مأنوس است
آن‌که با ذات خدا «عزّوجل» ممسوس است

من علی هستم و احمد من و او خویشتنیم
او علی هست و محمد من و او خویشتنیم

نه فقط جسم علی روح محمد باشد
یک تنه لشکر انبوهِ محمد باشد

دیگر اصلا چه نیازی‌ست به طوفان، به عذاب
زهرۀ معرکه را اخم علی می‌کند آب

الغرض مهر رسولانۀ او طوفان کرد
راهبان را به سر سفرۀ خود مهمان کرد

مست از رایحۀ زلف رهایش گشتند
بادها گوش به فرمان عبایش گشتند

می‌رود قصۀ ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می‌خورد آرام آرام


سیدحمیدرضا برقعی

روز مباهله گرامی باد



ادامه مطلب


برچسب ها : روز مباهله , مباهله , ناگهان , صومعه , دَقُّ الباب , اهل آبادی , تثلیث , پریدند , مأذنه ها , ناقوس , راهبان , ورطه , کابوس , قصه فتنه , نیرنگ , گمراهی , تعالوا , قل تعالوا , القارعه , عزیزانش ,
بازدید : 38
[ دوشنبه 04 شهريور 1398 ] [ 15:28 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()



ادامه مطلب


برچسب ها : شب شعر , عاشورا , استهبان , شعر , شعر عاشورا ,
بازدید : 52
[ پنجشنبه 31 مرداد 1398 ] [ 10:11 ] [ نویسنده : مهدوی ] | اینجا نظرات شما ()
گردهمآیی شاعرانه
:: تعداد صفحات : 66
صفحه قبل 1 2 ...2 3 4 ...65 66 صفحه بعد


.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب مطالب عمومی
  • وب کاراته
  • وب پارسی دانلود
  • وب بــــهشت