close
تبلیغات در اینترنت
سایت ادبی شهید رابع استهبان
آخرین ارسال های انجمن


مُرشدِ روحُ الأَمین یا امیرالمؤمنین
کشته ی شمشیر کین یا امیرالمؤمنین

حُجّت پروردگار یار پیغمبر علی
شافعِ روز جزا ساقی کوثر علی
مرد میدانِ جهاد فاتح خیبر علی
مقتدای عارفان شیر جنگاور علی
نورِ قرآن مبین یا امیرالمؤمنین

آیه آیه مُصطفی کرده است تفسیر تو
ای رواجِ دین شده ضربت شمشیر تو
هر گره وا گشته با پنجه ی تدبیر تو
کَس نداند جز خدا  قصه ی تقدیر تو
تا شوی خانه نشین یا امیرالمؤمنین

بَر خدای مهربان بنده ی والا توئی
در بزرگی عالَم اند قطره و دریا توئی
بر تمام اولیا سید و مولا توئی
همسر شایسته ی حضرت زهرا توئی
حلقه ی دین را نگین یا امیرالمؤمنین

آسمان دیده ها گشته ابری از غمت
چاه و نخلستان شده بعد زهرا همدمت
شد به پا در عرش حق خیمه گاه ماتمت
بینوایان می کشند انتظار مقدمت
با دلی زار و حزین یا امیرالمؤمنین

ای شده از ضربتِ تیغ اشقی الاشقیا
تارکت شقُّ القَمَر ، زخم فرقت بی دوا
لاله گون از خون تو گشته محراب دعا
مسجد کوفه شده بی تو ای مولای ما
ساکت و سرد و غمین یا امیرالمؤمنین


علی اکبر شجعان



ادامه مطلب


برچسب ها : امیرالمؤمنین , شمشیر کین , یار پیغمبر , روح الامین , روز جزا , ساقسی کوثر , رواج دین , قرآن مبین , ضربت شمشیر , مقتدای عارفان , خانه نشین , حضرت زهرا , ضربت تیغ , شق القمر , خیمه گاه , بینوایان , مسجد کوفه , عرش حق ,
بازدید : 0
[ یکشنبه 05 خرداد 1398 ] [ 19:8 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()


پرویز بیگی حبیب‌آبادی، شاعری حرفه‌ای‌ست با آن تعبیری که محمد حقوقی از شاعر حرفه‌ای دارد یعنی شاعری که به مرزهای موفقیت و مقبولیت اجتماعی دست یافته اما همین موفقیت‌ها برای او مرزی شده که دیگر دست به توسعه دستاوردهای خود نمی‌زند با این همه او دارای غزلی‌ست که با گذشت چند دهه از سرودنش، هنوز هم در ساختارهای تازه‌ای از تغزلی گرفته تا اجتماعی قابل تأویل دوباره است که موفقیتی است کم‌نظیر برای شاعری معاصر.

او درباره این غزل گفته: «خرمشهر در دست دشمن بود و از محله «کوت شیخ» به آن می‌نگریستم، می‌گریستم. این شعر همانجا جرقه‌اش خورد.

خبر آزادسازی شهر را در تهران شنیدم؛ احساس کردم زیر پوستم هزاران منور روشن کرده‌اند؛ حس و حال عجیبی داشتم، اما سرودن «غریبانه» قبل از این‌ها بود، بعد از برگشتن از خرمشهر و بعد از عارض شدن تبی شدید؛ در اوج تب، به «یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه» رسیدم و در عرض چند ساعت، شعر کامل شد.

یک هفته بعد بچه‌ها راهی خرمشهر شدند و من هم سخت بیمار بودم؛ وحید امیری وقتی از جبهه خرمشهر برگشت، خبر آورد که این شعر در تمام جبهه دهان به دهان می‌گردد و همه جا را پر کرده است.

نخستین بار آقای سلحشور آن را اجرا کرد؛ بعد حسام‌الدین سراج آن را همراه با موسیقی خواند؛ بعد آقای کویتی‌پور اجرایش کرد؛ بعد حاج صادق آهنگران خواندند و همین طور بر تعداد این خوانندگان اضافه شد؛ در چند فیلم سینمایی خوانده شد؛ در چند نمایشنامه اجرا شد.»:


یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه

هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه


بشکسته سبوهامان، خون است به دل‌هامان

فریاد و فغان دارد، دُردی‌کش میخانه


هر سوی نظر کردم، هر کوی گذر کردم

خاکستر و خون دیدم، ویرانه به ویرانه


افتاده سری سویی، گلگون شده گیسویی

دیگر نَبُوَد دستی، تا موی کند شانه


تا سر به بدن باشد، این جامه کفن باشد

فریاد اباذرها، ره بسته به بیگانه


لبخند سروری کو، سرمستی و شوری کو

هم کوزه نگون گشته، هم ریخته پیمانه


آتش شده در خرمن، وای من و وای من

از خانه نشان دارد، خاکستر کاشانه


ای وای که یارانم، گل‌های بهارانم

رفتند از این خانه، رفتند غریبانه



پرویز بیگی حبیب‌آبادی



ادامه مطلب


برچسب ها : آزادی , خرمشهر , یاران , چه غریبانه , رفتند , از این خانه , هم سوخته , سوخته پروانه , رفتند غریبانه , سرمستی , سبوهامان , دل هامان , دردی کش , گذر کردم , ویرانه , افتاده سری , گلگون شده , کند شانه , گیسویی , نگون گشته ,
بازدید : 6
[ جمعه 03 خرداد 1398 ] [ 9:49 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()


گلشن شده است عرش اعلي به حسن
روشن شده است چشم زهرا به حسن

خندان شده در فصل بهار رمضان
گلهاي لب سيد بطحا به حسن

شاهي كه كريم اهل بيتش خوانند
شد از طرف خدا مُسمّا به حسن

در جود و كرامت و بزرگي و سخا
هرگز نرسيده ست دريا به حسن

هرچند كه دنيا همه در دستش بود
يك لحظه وفا نكرد دنيا به حسن

سِنّ حسن از حسين بيشتر بوده اگر
كمتر ز حسين بوده اصحاب حسن

كوهيست كه بار غم كشيده ست به دوش
يعني كه رسيده ارث بابا به حسن

از بس كه نجيب است و حليم است و كريم
نازند تمام آل طاها به حسن

عالم به حسين داده دل را - اما
داده ست همين حسين دل را به حسن

پيغمبر عشق دوش و آغوشش را
يك جا به حسين داده، يك جا به حسن

در غربتش اين بس است كز همسر او
شد زهر جفا آب گوارا به حسن

اي باد صبا ببر به گلزار بقيع
يك شاخه گل سلام از ما به حسن

خواهي كه شفاعتش نصيبت بشود
اي عشق بده قسم خدا را به حسن

هر چند که در گناه خود غوطه وریم
چشمان اميد ماست فردا به حسن

علی اکبر شجعان

سایر اشعار...



ادامه مطلب


برچسب ها : سلام , از ما , به حسن , گلشن شده , عرش اعلی , چشم زهرا , خندان شده , بهار رمضان , سید بطها , کریم اهل , اهل بیت , مُسَمّا به , وفا نکرد , اصحاب حسن , یک لحظه , به دوش , بار غم , حلیم است , نجیب است , پیغمبر عشق ,
بازدید : 7
[ سه شنبه 31 ارديبهشت 1398 ] [ 7:43 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()

صفای محفلی جانانه داریم

غزل خوانی در این گُلخانه داریم

برای خوانِ جانِ روزه داران

ز کوثر باده ای مستانه داریم

عنایت شد به زهرا گوهرِ ناب

به دریایِ کَرَم دُردانه داریم

زمین معراجِ امواجِ مَلَک شد

به گِردِ شمعِ جان پروانه داریم

ملائک ریزه خوارِ حِلم اویند

کریمی، سروری فرزانه داریم

امام ثانی است و سبط اکبر

چه مولایی یکی یکدانه داریم

سخن کوتاه و شرح موی جانان

حَدیثِ دلبری فتّانه داریم

بر این خوانِ کَرَم تا ریزه خواریم

چو عنقا بی کرانه لانه داریم

فدائی های مولا مُجتبائیم

سری سودائی و دیوانه داریم

به مژگان خاکِ راهش می زداییم

که مهمانی چنین شاهانه داریم

سَرِ شب رَبّنا، یارب سحرها

قرارِ مسجد و میخانه داریم

"به یارب، یارَبِ شب زنده داران"

امیدِ بخششِ رِندانه داریم

زِ اعمالِ قلیلِ ماهِ رَحمان

به درگاهِ خدا بیعانه داریم

هوا دارانِ قرآن کریمیم

به ایوانِ خِرَد کاشانه داریم

شب قدر و لَو اَنزَلنای قُرآن

چه مَسؤلیّتی بر شانه داریم

گدایانِ کریم اهل بیتیم

از این رو خانه در ویرانه داریم

برآید چون هلالِ ماهِ شوّال

اَز اَلطافِ خدا عیدانه داریم

حدیث انتظار و روی دلدار

حکایتها از این افسانه داریم

بیا ساقی بلا گردانمان باش

به دنیا دشمنِ بیگانه داریم

چه والا نعمتی باشد ولایت

چه مظلومیتی والانه داریم!

 

مهدوی





ادامه مطلب


برچسب ها : فراخوان , اهل بیت , شهرستان , استهبان , فراخوانی , صفای محفلی , محفلی جانانه , روزه داران , مستانه , شب کوتاه , شرح موی , موی جانان , دلبری فتانه , عنایت شد , باریتعالی , دریای کرم , چنین فرزانه , عطا شد , کریم اهلبیت ,
بازدید : 54
[ سه شنبه 31 ارديبهشت 1398 ] [ 6:42 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()


عاشق شدن ز خیمه ی لیلا شروع شده است
دیوانگی ز دامن صحرا شروع شده است
مجنون شدیم و دربدر کوچه ها شدیم
آوارگی ما هم از اینجا شروع شده است
ما را به سمت کوچه ی عشاق برده اند
جایی که جلوه های تمنا شروع شده است
دیگر زمان دربدری ها تمام شد
حالا زمان عاشقی ما شروع شده است
تو آمدی و حضرت حیدر پدر شده
دوران مادرانه ی زهرا شروع شده است

ای ابتدای سوره ی کوثر خوش آمدی

ای اولین حسین پیمبر خوش آمدی

تو آمدی و شاخه ی طوبی ثمر گرفت
آخر دعای سبز پیمبر اثر گرفت
ای بانمک ترین پسر های فاطمه
تو آمدی و بوسه ز رویت پدر گرفت
ای قوت همیشه ی بازوی مرتضی
فتح الفتوح کردی و لشگر جگر گرفت
وقتی که می زنی به دل لشگر جمل
دیگر نمی شود دم تیغت سپر گرفت
از دست نعره های بلندت به معرکه
دشمن فرار کرده و راه مفر گرفت

بالا بزن نقابت خودت را یل جمل

معنا بده به جمله احلی من العسل

روزه گرفته ایم که باران بیاورید
از سفره ی کریم کمی نان بیاورید
عمری است روزی ام ز سر سفره ی شماست
از این به بعد نان فراوان بیاورید
ما را غبار کوی شما زنده می کند
بر این دل سیاه کمی جان بیاورید
یا ایها الکریم، تصدّق... گدا رسید
بر این گدا رحمت و احسان بیاورید
زهرا به گریه بر حسنش شاد می شود
لطفی کنید دیده ی گریان بیاورید

ای بانی همیشه ی اشک و بکا حسن

ای روضه خوان اول کرببلا حسن

سر را بگیر و راه خدا را نشان بده
وقت نماز مغرب ما تو اذان بده
هرجا که سفره ی کرمی پهن می شود
از آن بساط روزی افطارمان بده
قرآن بخوان تا که مسلمان تو شویم
دل را شبیه مردک شامی تکان بده
من گریه می کنم برای تو، پس تو هم
از کوری ام به روز قیامت امان بده
حالا که تو کریمی و آقای عالمی
ما را به کربلا ببر آنجا مکان بده

هر سفره ایی که سفره آقا نمی شود

هر بچه ایی که بچه ی مولا نمی شود
شان تو را خدای به موسی نداده است
از معجزات تو که به عیسی نداده است
شاهان روزگار گدای در تواند
رزق تو را به سفره ی آنها نداده است
صلحی که کرده ایی تو، کم از کربلا نداشت
دیگر به کس شبیه تو تقوا نداده است
باید عصای فاطمه باشی به کوچه ها
بی خود تو را خدای به زهرا نداده است

از اشک چشم توست اگر گریه می کنم

بر روضه های پاره جگر گریه می کنم


امیرحسین محمود پور



ادامه مطلب


برچسب ها : X ولادت , حضرت امام , حسن مجتبی , علیه السلام , عاشق شدن , خیمه لیلا , شروع شده , مجنون شدیم , دامن صحرا , در بدر , آوارگی , سمت کوچه , برده اند , حضرت حیدر , مادرانه , سوره کوثر , خوش آمدی , اثر گرفت , بازوی مرتضی , فتح الفتوح ,
بازدید : 4
[ دوشنبه 30 ارديبهشت 1398 ] [ 18:22 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()


باز کن در که گدای سحرت برگشته       عبد عصیان زده و در به درت برگشته

بندۀ بی خِـرد و خـیره سرت برگشته     سفره را چیدی و دیدم نظرت برگشته

اصلاً انگـار نه انگــار گـنه کارم من

به تو اندازۀ یک عـمر بدهـکـارم من

گرچه آلوده ام و خوار ولی برگشتم       طـبـق آن فـطـرت پاک ازلی برگشتم

دیدم از غـیر درت بی محلی، برگـشتم       دستِ پُر هستم و با نام علی برگـشتم

از عقوبات من غم زده تعـجـیل بگیر

عـبـد آلـوده؛ پشیمان شده تحویل بگیر

بنده وقتی که فرو رفت به مرداب گناه     خواست از چاله در آید ولی افتاد به چاه

وای از دست رفیقی که مرا برد ز راه      من زمین خوردم و او جای دعا کرد نگاه

حـرف پرواز زد اما همه طنازی بود

دوستت دارمِ آن دوست،دغل بازی بود

هیچ کس با دل من هم دل و همراز نشد       این درآن در زدم اما گره ام باز نشد

این پر سوخته وقـتی پـرِ پــرواز نشد        سـدّ راه گـنـه خـانه بـرانـداز نـشـد

ناگهان هـاتفی از سوی خـدا گـفت بیا

گـفتم آلوده ام و پُر ز خـطـا گـفت بیــا

حال من آمده ام حالِ مـرا بهـتر کن       دیگر از دست خودم خسته شدم باور کن

با چنین بنده که داری به مدارا سر کن      دم افـطارم و مـستم ز میِ کـوثر کن

کوثر از اشک حسین است خدا میداند

که علی ریخـته و فـاطمه می گـریانـد

گرچه اندازۀ یک کوه گنه سنگین است    آشتی با تو همیشه مزه اش شیرین است

سفره ای را که تو چیدی چقدر رنگین است    آخر کار هر آن کس که بیاید این است

اولین قطرۀ اشکی که ز چشمت ریزد

بهر امداد به او فـاطـمـه بر می خیـزد


شاعر : حسین قربانچه



ادامه مطلب


برچسب ها : مناجات , گدای سحر , عبد عصیان , برگشته , اصلا انگار , بدهکارم , خیره سر , بی محلی , برگشتم , دستِ پر , عبد آلوده , پشیمان شده , تحویل بگیر , مرداب گناه , دعا کرد , حرف پرواز , هیچ کس , همراز نشد , خدا گفت , چنین بنده ,
بازدید : 19
[ جمعه 20 ارديبهشت 1398 ] [ 0:26 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()


رمضان آمد و من آمده ام

باز هم قید خودم را زده ام


راه گم کرده ترین بنده منم

پیش چشمان تو شرمنده منم


میزبانی و منم مهمانت

لقمه ای اشک بده از خانت


رمضان آمده با طعم دعا

سفره انداخته اند در همه جا


سر این خوان همه نوع آدم هست

شاه اگر هست گدایی هم هست


عمر یک سال جلوتر رفته

از خودم حوصله ام سرفته


یازده ماه گناه آلودم

من همانم که همیشه بودم


چشم، حقّ بدنم را خورده

هر کسی خواست دلم را برده


خو گرفته است به بن بست خودم

طاقتم طاق شد از دست خودم


سالها در تن خود گم شده ام

تاجر سفره ی گندم شده ام


لحظه هایم به تجارت رفته

از کفم این همه فرصت رفته


مددی من به خودم برگردم

جان بگیرم به تنم برگردم


روسیاهم خدایا چه کنم ؟

بی پناهم خدایا چه کنم؟


من بدم شاه ولی بد نکند

پشت در آمده را رد نکند


مهدی رحیمی



ادامه مطلب


برچسب ها : مناجات , مناجات رمضان , رمضان , آمده ام , زده ام , گم کرده , بنده منم , شرمنده , میزبانی , طعم دعا , این خوان , گدایی , گناه آلود , بن بست , گم شده , برگردم , جان بگیرم , فرصت رفته , طاقتم طاق , خو گرفته ,
بازدید : 7
[ جمعه 20 ارديبهشت 1398 ] [ 0:0 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()

نفحه ی صبحِ بهشتی رمضان، آمده است
از دَمِ عیسوی اَش مُرده به جان آمده است


عاشقان باده زنید از قدح و خوش باشید
که ز خـُم خانه سبوئی به میان آمده است


پُرو پیمانه کند ساغرِ مستانه ی ما
سروِ زیبای جنان است و چمان آمده است


حامل باطنِ عشق است غنیمت دانَش

زِ طَرَب خانه ی اصحابِ جنان آمده است


غمزه ها می کند او با هنرِ طنازی
بهر دیدارِ رُخَش پیرو جوان آمده است


دستها حلقه کنید و به میانش گیرید
ساقی سیم تنان عشوه کنان آمده است


"نرگسش عربده جوی ولبش افسوس کنان "
یار شیرین دهنان دُرد کشان آمده است


نیمه های شبِ این مَه گـُهَر افشانی است
سِبطِ اَکبَر، حَسَن(ع)،آن دُرِّ گران، آمده است


جبرئیل و همه ی خیلِ مَلَک با قرآن
به غزل خوانیِ این غنچه دهان آمده است


بر سرِ خوانِ خدا شرطِ ادب امساک است
زین سبب آتش دوزخ به امان آمده است

"
مهدوی" نازِ دلارامِ پریچهره بکش
سَر بجنبانی اگر؛ وقتِ اذان آمده است


ادامه مطلب


برچسب ها : عیسوی , مرده , آمده است , عاشقان , باده زنید , قدح , خوش باشید , خم خانه , ساغرو پیمانه , غمزه , بردارد , یار شیرین دهنان , دُردکشان , گهر افشانی , سبط اکبر , درّگران , خیل ملک , نفحه صبح , نفحه ی , رمضان آمده ,
بازدید : 515
[ دوشنبه 16 ارديبهشت 1398 ] [ 9:29 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()


خبر آمد که بهار دل ما آمده است
مژده ی  کم شدن فاصله ها آمده است

باز از عرش خداوند ندا آمده است

بندگان ماه خدا، ماه خدا آمده است


 من که پابند هوس ها و گناهم چه کنم؟

نفسِ سوخته ای در تهِ چاهم چه کنم؟


خبر آمد که کریم آمد و در واشده است

سفره پرداز قدیم آمد و در وا شده است
اسم رحمان و رحیم آمد و در وا شده است
درد عصیان مرا خویش مداوا شده است


آی مردم به خدا ربِّ رحیمی داریم

سجده آرید، خداوند کریمی داریم


ای که بخشنده ی هر جرم و گناهی، العفو

به پشیمان شدگان نیز پناهی، العفو
من پشیمان شده ام؛ نیم نگاهی، العفو
یا الهیّ و الهیّ و الهی  العفو


سائلی را به سر سفره ی خود راه بده

من گدای توأم ای حضرت الله- بده!-


یارب این سوخته دل را که محک لازم نیست

بچه ای را که کتک خورده، فلک لازم نیست
گرد خوان تو فقیرم من و شک لازم نیست
تا سر سفره حسین است نمک لازم نیست


به لبم خورد کمی آب، مرا بخشیدند

ای فدای لب ارباب، مرا بخشیدند

 
امیر عظیمی


ادامه مطلب


برچسب ها : بهر رمضان , خبر آمد , آمده است , رمضان آمده , نفس سوخته , چه کنم , ماه خدا , سفره پرداز , واشده , اسم رحمان , درد عصیان , مداوا شده , ربِّ رحیمی , سده آرید , الهی العف , حضرت الله , پشیمان , سر سفره , بخشیدند ,
بازدید : 13
[ یکشنبه 15 ارديبهشت 1398 ] [ 19:1 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()


"عبد ممد"* معلم جوان، قد کوتاه، شیرین و پر روحیه بوشهری در عملیات کربلای 4 اسیر شده بود.
اسیر شدنِ خودش یک طرف، اسیر شدن یکی از شاگردان کلاس اش "احد" 14 ساله، با او، حکایتی بود در اردوگاه.
محافظتی که عبدممد از احد نوجوان داشت، و رابطه ای شبیه پدر و فرزند بین این دو، خنده های گاه و بیگاه و بلند هر دوی آن ها، که با جوک گفتن های معلم و شوخی هایش برای روحیه دادن به شاگردش داشت، از شیرینی های اردوگاه بود.
همه مفقود بودیم و بی خبر از دنیا، معلوم است که غروب های اردوگاه، بخصوص برای بچه ها چه دلگیر می شد و پر غصه!
اگر عبدممد نبود

نگهبان های عراقی اردوگاه شاید از ترس مافوق هایشان، شاید از بدذاتی خودشان، هر چه بود از انواع و اقسام فشارها بی خود و بی جهت به اسرای بی پناه وارد می کردند.
و اسارت چقدر سخت و طاقت فرسا می شد!
اگر عبدممد نبود

عدنان بین نگهبان ها واقعا وحشی بود و بارها برای خُرد کردن روحیه بچه ها تکرار می کرد "شما دیگر رنگ ایران را نخواهید دید"ِ
کافی بود به یکی گیر بدهد، بدنش را با کابل سیاه می کرد، که چرا لبخند زدی، چرا با یکی صحبت کردی!
و نفرت و کینه می پراکند عدنانِ بی خدا!
اگر عبدممد نبود...

اسمش اردوگاه بود "اردوگاه 11 تکریت" و چند جا هم نوشته بودند "مرحبا به ضیوفنا" خوش آمدید میهمان ها
چه خوش آمدنی!
اگر عبد ممد نبود

آن روز نگهبان بی رحم عراقی تصمیم گرفته بود همه حیاط خاکی چند صد متری پر از سنگ و کلوخ و شیشه و آهن خُرده اردوگاه، پاکسازی و تمیز شود. ابزار و امکانات؟ کف دست بچه های خسته و گرسنه اسیر...
همه را به خط کرد و در طول حیاط نشاند.
- تا نیم ساعت دیگر اگر یک ذره نخاله کف حیاط ببینم همه شما تنبیه می شوید!
ما می دانستیم رحمی هم در کار نخواهد بود، باید همه حیاط را به سرعت و دقت، و با کفِ دست تمیز می کردیم...
نشسته کنار هم، هر کسی باید دست می خراشاند و جلو می رفت. دست مان که خونی می شد نمی شد چیزی بگوییم! ما اسیر بودیم و کابلی بالای سرمان حرکت می کرد!

عبدممد خیلی آرام و زمزمه وار شروع کرد آواز پاروزن های لنج های بوشهری را خواندن!
می گفت سوار لنج های پارویی که می شده اند برای آنکه پاروها هماهنگ زده شود، همیشه ناخدا ترانه کوتاه محلی ای را دم می گرفته و پاروزن ها با هم جواب می دادند، و لنج با هماهنگی آن ها آرام و مستقیم به جلو می رفته.
عبدممد دَم گرفت؛ "مالِلِ بنگال"
ما هم آرام جواب دادیم؛  "اِسکیلو"
و دوباره و دوباره، و کم کم بلندتر
نمی دانستیم چه می گوییم اما اشک هایمان ناخواسته سرازیر بود. انگار لنج مان به حرکت درآمده. دارد می رود همان جایی که دوست داریم.
اصلا یادمان رفت در عراقیم و اسیر، یادمان رفت ماه هاست از خانواده بی خبریم
و آن ها از ما بی خبر...

کمی بعد صدا همه گیر شد و بچه ها همه دَم گرفتند.
عبدممد دیگر بلند شد و رو به بچه ها ایستاد، انگار ناخدا است و ما همه پاروزن هایش.
صورت گِردش، با آن چشم های براق و قدِ کوتاهش چقدر به هم می آمدند. خیلی دیدنی شده بود...
عبدممد دست هایش را بالا می برد؛
- مالِلِ بَنگال
پایین می آورد، همه جواب می دادیم "اِسکیلو"
و خاشاک زمین خود به خود جمع می شدند.
احد اصلا یادش رفته بود اسیر است، نشسته رقص بندری می کرد و جارو می زد.
یعنی همه همین طور شده بودیم.
نگهبانِِ خشمگین گیج شده بود، نمی دانست باید بزند یا نزند، بخندد یا گریه کند، برقصد یا او هم جواب بدهد!

آن روز کف حیاط خاکی اردوگاه برق افتاد، نه کسی خسته شد، نه کسی تحقیر شد، نه کسی دلخور شد، نه کسی تنهایی یادش ماند، نه گرسنگی، نه تشنگی، نه دوری، نه دلگیری!

چقدر دلمان تنگ می شود برای آن روزها.
چقدر جای عبدممد خالیست این روزها.
ناخدا بیا!
بخوان "مالِلِ بنگال"
همه با هم جواب می دهیم: "اِسکیلو"
ناخدا!
لنج ما کج شده، خیلی کج!
کجا می رود؟ نمی دانیم!
ببین هر کدام داریم یک جور پارو می زنیم...

بیا و دم بگیر، ببین چه منتظریم.
ناخدا، باز اسیر شدیم، باز زمین پر شده از خار و خاشاک، ببین دست هایمان
بیا و دوباره بخوان
تا فراموش کنیم این همه سختی را...

ناخدا!
تو با لبخند بخوان، ببین چه برقی می زند چشم های ما، تو محکم بگو، ببین چطور همه با هم، با همه وجود جواب می دهیم.
ببین چطور درِ باغ های سبز در همین حیات خاکی، باز می شود و چه سرعت می گیرد لنج ما...

ناخدا عبدممد!
این روزها خیلی جای تو آن جلو خالیست.
دل های ما دوباره هوای همان ترانه را کرده که اصلا نمی فهمیدیم معنی اش چه بود!
و تنها می دانستیم با همیم
تو بخوان
تا ما همه جواب دهیم
با دست های قفل شده در هم

"مالِلِ بَنگال"
"اِسکیلو"


* "عبدالمحمد شیخ ابولی" آزاده بوشهری و معلم بود. حالا بازنشسته شده. هنوز بوشهر است. و هنوز نگران احد شاگردش
که خیلی نامهربانی ها دیده.
رحیم قمیشی



ادامه مطلب


برچسب ها : مالِلِ بَنگال , اِسکیلو , عبد ممد , معلم جوان , قد کوتاه , پر روحیه , بوشهری , عملیات , اسیر شده , شاگردان , محافظتی , حکایتی , اردوگاه , نوجوان , مفقود , اردوگاه 11 , 11 تکریت , مرحبا ضیوفنا , نگیبان خشمگین , اسیر شدیم ,
بازدید : 31
[ پنجشنبه 12 ارديبهشت 1398 ] [ 9:11 ] [ نویسنده : مهدوی ] | نظرات ()
گردهمآیی شاعرانه
:: تعداد صفحات : 29
1 2 3 4 5 ...28 29 صفحه بعد


.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب مطالب عمومی
  • وب کاراته
  • وب پارسی دانلود
  • وب بــــهشت